به نام آن خدای آسمانی 

روان گشتم به شوقی آنچنانی 

به سوی مدرسه در صبح زیبا 

ببینم بار دیگر بچه‌ها را 

به فکر صحبت آن روز بودم 

که باشد بهتر از دیروز بودم 

در افکار خودم بودم شناور 

بگویم از عطوفت٬ مِهرِ مادر 

که دیدم در میانه‌ی خیابان 

فتاده بچهْ گربه٬ زار و نالان 

همه٬ با سرعت و اعصابِ قاطی 

شده شاکی از آن ‌حیوانِ خاطی 

زِ اطراف و زِ رویش می‌گذشتند 

ولی ای کاش ترمز می‌گرفتند 

توقف کردم و رفتم به سویش 

زِ وحشت سیخ گشته تارِ مویش

شنیدم حرفِ بسیار و غریبی 

توقف کرده‌ای طرزِ عجیبی 

بُوَد این دور و بَر گربه فراوان 

گرفتی وقتِ ما را٬ نامسلمان  

توانِ رفتن از عرضِ خیابان 

نبوده بهرِ آن بیچاره حیوان 

چو بُردم در کناری آن نگونبخت 

به‌ چشمانش‌ عیان ‌شد حسرتی‌ سخت 

تشکر در وجودش جلوه‌گر بود 

ولی در دیده‌اش چیزی دگر بود 

 بگو حامی به آنان٬ پس کجایی 

منم جاندار و مخلوقی خدایی 

دلت ٬ خالی شده از مهربانی 

که جانِ زنده‌ای را می‌ستانی 

نداری ذره‌ای رحم و مروّت 

دلت سنگ است٬ خالی از محبت 

چو بی مِهری شَود بهرِ تو عادت 

بگیرد کُلِ جانت را شقاوت 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
سلام. کم پیش میمد به سمت مدرسه با شوق راه بیفتم من :)))) - خیلی ممنونم از این شعر زیبایی که سرودید. کارهاتون حرف ندارند جناب سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
سلام برشما:سپاسگزارم ازمحبت شما.لطف دارید.من درمدرسه وبا بچه ها خیلی راحت وشادم.یک روز نرم دلتنگشون میشم.دلتون شاد
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
عالی بود استاد. لذت بردم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
افسوس از مردمی که نسبت به هم نوع خودشون هم رحم و مروتی ندارند چه رسد به دیگر جانداران ..." تشکر"
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
با ایشون چه نسبتی دارید؟

آقازادگی

٩٧/٠٦/٢١
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

٩٧/٠٦/٢١
او سیب باغ دیگری‌ست

دل بکن

٩٧/٠٦/٢١
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
بد دردی‌ست

وابستگی

٩٧/٠٦/٢٢
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

فرزندت کجاست؟ شعر طنز

٩٧/٠٦/٢٢
سرمان را گول مالیده‌اند

پاییز فصل مزخرفیست؟

٩٧/٠٦/٢١

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

٩٧/٠٦/٢٢
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت چهارم

٩٧/٠٦/٢٣
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠