با کتاب زیست به خانه خاله نروید!

با کتاب زیست به خانه خاله نروید!

نویسنده : یاسین ناطقی

شب یلداست. جمیع اعضای خاندان، در منزل خاله، دور هم جمعند. همه بزرگترها  به سبک مسجدی دور پذیرایی نشسته‌اند و دو به دو یا سه به سه با هم گپ می‌زنند. مردها سمت راستِ پذیرایی و خانم‌ها نیز سمت چپ آن را تصرف کرده‌اند. میان مردان، گفتگو پیرامون مسائل سیاسی انجام می‌شود و  بین خانم‌ها هم، طبق معمول هیچ موضوع مشخصی دنبال نمی‌شود جز غیبت و تبادل اطلاعات مربوط به زیورالات اویزان به سر و گوش‌شان! 

هر چند دقیقه، خردسالان -که تا الان یواشکی در اتاق خواب خانه مشغول دکتر بازی بوده‌اند -جیغ و داد کنان و دوان دوان، به قصد خوردن انار و آب، به وسط پذیرایی یورش می‌آورند و پس از ایجاد سر و صدای کافی، دوباره به همان اتاق خواب باز می‌گردند تا به ادامه‌ی دکتر بازی‌شان برسند.

در دو سوی مجلس، من و دختر خاله، به طور قرینه مقابل یکدیگر نشسته‌ایم. زل زده‌ایم به قالی و هر از گاهی، نگاهی به بزرگترها می‌اندازیم. چادری با طرح گل به سر دارد و جوراب‌هایش هم صورتی است، مانند رنگ لاک ناخن‌هایش که مدام سعی می‌کند زیر چادرش، پنهان‌شان کند. پدرش هر چند ثانیه، میان صحبت‌هایش، نگاهی هم به او می‌اندازد. صندلی کنار من خالی ست! دختر خاله دو سال از من کوچکتر است؛ ولی جوری باهام رفتار می‌کند که انگار همسن هستیم.

همیشه دوست دارد با او، بزرگتر از سنش رفتار شود. حوصله‌ی هردوی‌مان حسابی سر رفته. کتاب زیستم را هم که برای مطالعه آورده بودم، روی میز کنار دست دخترخاله می‌بینم. با ایما و اشاره به او می‌گویم که آن را برایم پرتاب کند تا قدری از بی‌حوصلگی‌ام را با مرور فصل چهار -که پس فردا از آن آزمون داریم- رفع کنم. او که از من کلافه‌تر است، از من اجازه می‌گیرد که نگاهی به کتابم بیندازد. اجازه می‌دهم. شروع می‌کند به تورق. فصل‌های ابتدایی را رد می‌کند.  از نیمه‌ی کتاب می‌گذرد. قدری نگران می‌شوم! جلوتر می‌رود. حالا دیگر باید فصل نه و ده را هم رد کرده باشد. توقف می‌کند. فصل یازده را کاش نخواند. مناسب او نیست! چند ثانیه توی یک صفحه می‌ماند! صورتش کمی سرخ می‌شود. زیر چشمی، من و سپس مادرش را نگاه می‌کند. کتاب را می‌بندد؛ بلند می‌شود و به سمتم می‌آید؛ کتاب را می‌گذارد روی صندلی خالی کنارم و می‌رود پیش بچه‌ها!

اکثر خانواده رفته‌اند. ما مانده‌ایم و خاله این‌ها. در حال تماشای پرس‌تی‌وی هستم که خاله می‌نشیند کنارم. حالتی جدی دارد. بدون این‌که دیگران صدایش را بشنوند، می‌گوید: «خاله جون، شما توی کلاس زیستتون اینا رو چرا یاد می‌گیرید؟! اینا که مناسب شما نیست!»

با حالتی گنگ می‌گویم: «چیا رو میگین خاله؟» با خشونتی ملایم گفت: «همین چیزای آخر کتاب رو می‌گم دیگه ؛ همین چیزای جنسی!» حساب کار دستم می‌آید. دخترخاله باز هم زود اشباع شد و همه چیز را ریخت بیرون!

 می‌گویم: «آها، فصل یازده! خب راستش فصل یازده یجورایی مربوط به تولید مثله و اینا هم مربوط به تولید مثل میشه دیگه! واسه کنکور باید بلد باشیم؛ جزو منابع هستش...» 

خاله که معلوم است قانع نشده، زیر لب «استعفرا...»ای می‌گوید و چادرش را دور کمر می‌گیرد و بلند می‌شود. می‌رود داخل آشپزخانه و لیوانی آب می‌نوشد.

بر می‌گردد؛ خم می‌شود و در گوشم چیزی می‌گوید. می‌گوید که از این به بعد، دیگر با کتاب زیستم به خانه‌ی آ‌ن‌ها نروم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
اول از همه جا داره تشکر کنم بابت یاد آوری بازی شیرین «دکتر بازی»اصلا نابودم کرد این نوستالژی!!بعد هم باید بگم ک بنیان های فلسفی و مدنی دختر خاله با خاک یکسان شدن!!منم از همینجا ازت خواهش میکنم٬کتاب زیستتو اینوراونور نبر!نبر داداش من!نبر!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
١
٠
اتفاقا با آقا جواد ظریف داریم رایزنی می کنیم که این "دکتربازی" به عنوان مبراث جهانی ، توی یونسکو به ثبت برسونیم ! ... آره دیگه ؛ الان چند وقته که فقط با کتاب دینی میرم مهمونی ؛ خطرات و تلفاتش کمتره :/
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
**دکتر بازی رو ...
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
خوب شد با همون کتاب نزد تو فرق سرت خخخخخ
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خخخخ ...
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٢١
٣
٠
خیلی خوب بود، یکی از بزرگترین مشکلات ما همین بوده، باز خوبه شما رفتی تجربی ما که ریاضی خوندیم باید از کجا این چیزا رو می‌فهمیدیم؟!!! کی خانواده ها قراره توی این قضیه درست برخورد کنن الله اعلم
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢١
١
١
عاقا شما بیا پیش من٬شخصأ بطور رایگان و ودر راه رضای خدا٬در طی دو جلسه خصوصی بهت درساشو یاد میدم.فقط برای رضای خدا!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٢
١
لطف دارید جناب فروزان.... واقعا همینطوره ؛ خانواده ها به هیچ وجه رفتار مناسبی رو نسبت به اینجور مسایل ، از خودشون نشون نمیدن ...
منم!
منم!
٩٤/١٠/٢١
١
٠
عکس زیست سوم رو باید میذاشتن عکس مطلب! نه پیش دانشگاهیو :))) من همیشه اتفاقا اون بخشارو در ملا عام میذاشتم ک بفمن من اینارو خوندم! بزرگم! بلدم :)) =))))))))
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
١
٠
بله ؛ ظاهرا ادمین محترم حواسشون نبوده ... خخخ درود بر این جسارت ! ما که خیلی جرءات اینجور کارا رو نداریم :(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
ربطی به ادمین نداره! لطفا قشر زحمت کش و کم توقع و خستگی ناپذیر ادمینی رو زیر سوال نبرید!
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٢١
١
٠
خب شاید ادمین رشته اش ریاضی بوده طفلی
PATRICK_S
PATRICK_S
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
از جناب آقاي انيموس تشكر دارم كه نكته عكس كتاب رو گفت
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
یاسین جان!!الآن یک سوال ک ذهن منو در رابطه با تیتر مطلب مخدوش کرده اینه ک٬با کتاب زیست به خانه ی عمه میشه رفت یا نه؟!یا مثلا خانه ی دایی؟!!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
١
٠
خونه ی دایی رو مطمئن نیستم محمد ؛ ولی خونه ی عمه مطمئنه ؛ آزادی رو در حد بینهایت داره ... :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
احسنت، لذت بردم واقعن. مثه خوندن یکی از قصه های مجید بود! دم شما داغ، آقا یاسین. مشتاق شدم کارهای بیشتری ازتون بخونم :)) ایشالا توی آزمون زیست و ایضا توی کنکورتون موفق باشید! (^_^)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خیلی ممنون ... لطف ذارید ... انشالله همه موفق باشن ... بازم سر بزنید ...
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
یاد دوران دبیرستان خودم و دورهمی های خانوادگیمون افتادم...
ka_veh
ka_veh
٩٤/١٠/٢١
٣
٠
سخت ترین قسمت فصل آخر همون قسمت مربوط به خانوماس...که اگه سانسور یا حذفش کنن ممنون میشیم:))
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
ما پدرمون دراومد تا یاد گرفتیمش :/
ka_veh
ka_veh
٩٤/١٠/٢١
١
٠
ما پدرمون در اومد ولی هنوز یاد نگرفتیمش مخصوصن اون نموداره :))
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢١
١
٠
ماكه رفتيم رياضي با كتاب فيزيك ميريم خونه خاله اتفاق خاصي نميوفته:)اين داستان يه نكته اخلاقي داشت ،فوضولي خوب نيس دختر خاله جان نبايد كتاب رو ورق ميزد :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
١
٠
کار خوبی کردین ... نکته رو هم خوب فهمیدین ... احسنت :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
یعنی چی/یعنی دختر خالتون بعد خوندن اون فصل رفته و همه چیزو کف دست خالتون گذاشته؟!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
داستان همینو میگه دیگه ... D:
blue girl
blue girl
٩٤/١٠/٢١
٢
٠
قباحت داره؟نمیدونم والا! قبحش باید کم کم ریخته بشه دیه!ما دبیرمون هم آقاس! کی میخاد با اینا عادی رفتار بشه؟بازم نمیدونم والا! چ دختر خاله ای!!ینی واقعا تا خوندن همه چیو گذاشتن کف دست مامان؟ ://////
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢١
٠
١
حالا شما عصبانی نشید! انشالله عادی میشه ... در ضمن ، اون واکنش برای یه دختر چهارده /پونزده ساله ، تقریبا طبیعیه ...
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
همیشه صحبت در مرود این چیزها ممنوع بوده!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
بله متاسفانه ...
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
یاسین جان فکر می کنم با اصلاحاتی که کردی مطلب رو؛ خیلی بهتر شد
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
درست میفرمایید ، کاملا موافقم ... مقصود مطلب خیلی قابل درک تر شد ...
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
بدتراز همه اینا اینه که آدم مجبور همه جا این کتاب زیستو با خودش ببره فک کن رفتی مهمونی باید درس بخونی تولدته باید همراه فوت کردن شمعا کتابم دستت باشه
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
خخخخ ... کلا کتاب زیست ، همراه همیشگی بچه های تجربیه !! خخ
elnazi
elnazi
٩٤/١٠/٢٢
١
٠
خیلی عالی بود آقایاسین...واقعا لذت بردم...همینطورکه دوستمون هم گفتن اونامال کتاب سومه نه پیش!! قلم خوبی دارین...امیدوارم موفق باشین همیشه....
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
تشکر فراوان ... آقا بیخیال تصویر شید دیگه خخ ... ادمین گویا دانش آموز رشته ی ریاضی بودن ! ... بازم سر بزنید ...
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
خیلی موضوع مهمی رو اشاره کردید. تا اسم این کلمه میاد همه لب می گزن و انواع فکرا رو می کنن ! اگه تو خانواده مطرح کردن این موضوع برای بچه ها سخت باشه از کجا باید شروع کنن تا جواب سوالاتشون رو بدونن ؟ اینترنت یا رفقا ؟!
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
منون از ننظرتون ... واقعا همینطوره ، وقتی هم که حرف و ثحبت اینجور مسایل پیش میاد ، خانواده ها خیلی زود باهاش مقابله میکنن تا نکنه که یه وقت چشم و گوش فرزندانشون باز بشه نسبت به اینجور قضایا!
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
بنده نظرمو تو وبتون گفتم.بازهم میگم قلمتون زیباست.
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون ، لطف دارید ...
Farzane_v
Farzane_v
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
نکته خیلی خوبی رو مطرح کردین:))
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
D:
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤