ننگ نامه /داستان کوتاه قسمت سوم

ننگ نامه /داستان کوتاه قسمت سوم

نویسنده : z_amini

(برای خواندن قسمت قبلی اینجا را کلیک کنید)

مرد جوانی روی تخت خواب خوابیده و کتاب میخواند. در اتاق به تندی باز می‌شود و پسرکی هشت نه ساله وارد اتاق میشود: «داداش عماد! آقاخان کارت داره!»

مردجوان (عماد) که با ورود ناگهانی او سر جایش نیم خیز شده با عصبانیت می‌گوید: «عرفان! تو در زدن بلد نیستی؟!»

عرفان کمی من و من کرده و نگاهی به در اتاق می اندازد. عماد می‌گوید: «خب؟! عرفان می‌گوید: آها!...آقا خان کارت داره.» عماد نگاه خیره‌اش را از او می‌گیرد: «باشه. برو الان میام»

عرفان از در بیرون می‌رود. عماد از تخت پایین آمده و به سمت در اتاق می‌رود. روی ایوان زن جوانی که بخاطر بارداری‌اش آهسته قدم بر می‌دارد، روی ایوان قدم می‌زند. عماد با دیدن او می‌گوید: به به. (آهسته تر) مادر جان!

زن جوان لبخند زنان انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش می‌گذارد: «هیس!...خجالت نمیکشی به من میگی مادر؟!...مگه من چند سال از تو بزرگترم؟»

عماد می‌خندد. چی شده باز؟ (متوجه کبودی زیر چشم او می‌شود. لبخندش محو شده و می‌گوید): «صورتت!»

زن دستش را روی کبودی گذاشته و سرش را پایین می‌اندازد. عماد می‌گوید: «فرزانه؟! خوبی؟!»

زن آهسته سرش را تکان می‌دهد. عماد می‌گوید: «آقا خان کو؟» فرزانه به در بزرگی که روی ایوان است اشاره می‌کند: «توی مهمون خونه!» عماد سرش را تکان داده و به سمت در می‌رود. عمه خانم، نامدارخان و ابراهیم درون اتاق نسشته‌اند. عماد سلام کرده و پایین اتاق می‌نشیند. نامدارخان دود قلیانش را بیرون می‌دهد: «سلام...چطوری پسر؟» عماد نگاه کوتاهی به او می‌اندازد و آهسته می‌گوید: «خوبم»

نامدارخان ادامه می‌دهد: «شنیده‌ام کار پیدا کردی؟!» عماد سرش را بالا گرفته و با تردید ابتدا به نامدار و سپس به عمه خانم نگاه می‌کند. عمه خانم نگاهی سرد و خشک به او می‌اندازد. نامدارخان ادامه می‌دهد: «نشنیدی چی گفتم؟!» عماد سرش را پایین انداخته و می‌گوید: «بله...قراره تو یه دبستان استخدام شم.»

- که چی بشه؟! بری عمله دولت بشی؟

- من ...من قراره...معلم بشم!

- لازم نکرده. چه معنی داره پسر من بره...

عماد میان حرفهای او می‌پرد: «ولی من این همه درس خوندم که به اینجا برسم.»

- لازم نکرده... سواد دارشدی خوبه. نیازی به سروکله زدن با یه مشت بچه رعیت نداری. همینجا پیش خودم بشین زندگی کن دیگه

- ولی آخه...

نامدارخان اجازه حرف زدن به او نمی‌دهد: «بسه تمومش کن.» عماد به ناچار سکوت می‌کند. نگاهش می‌چرخد و روی ابراهیم ثابت می‌شود. ابراهیم نگاهی به او می‌اندازد. ابروهایش را بالا می‌برد. اما نگاه ملتمسانه عماد، او را وادار به دخالت می‌کند. رو به پدرش می‌گوید: «بابا بذار بره پی علاقه اش»

نامدارمی‌گوید: «تو یکی حرف نزن که به خونت تشنه ام»

- ای بابا...مگه خود شما نیستی که هرجا میشینی به پسر باسوادت افتخار میکنی؟

نامدارخان با طعنه میگوید: «تو عرضه داری یه فکری به حال خودت بکن...با این زن پیداکردنت»

ابراهیم با عصبانیت می‌گوید: «من زن پیدا نکرده ام. شماها مجبورم کردین.» عماد با تعجب به آنها نگاه می‌کند. عمه خانم می‌گوید: «چه چیزی هم پیدا کردی. ماشالله یکی از یکی بهتر. اون از ستاره که چند ساله عوض ثمر دادن هی داری خرجش میکنی اینم...» ابراهیم با عصبانیت می‌گوید: «بسه...» نامدارخان می‌گوید: «با عمه‌ات با احترام صحبت کن» ابراهیم به عماد نگاه می‌کند: «چیه بر و بر نگاه میکنی؟پاشو برو بیرون ببینم!»

عماد با حیرت از جا بلند می‌شود. ابراهیم داد می‌زند: «درو ببند»

نامدار داد می‌زند: «پاچه‌ی اونو چرا می‌گیری؟!»

عماد از اتاق بیرون رفته و در را می‌بندد..

 

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
داستانتون رو از اولش نشستم خوندم.... بد نیست ولی نمیشه حدس زد قراره چه اتفاقی بیفته... شاید هینم باعث میشه خیلیا مثل من دنبالش نکنن
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
سلام.ممنونم ازت که دنبال نمیکنی.خخخ...اصلا حس خوبی نسبت به این قسمت نداشتم خودم.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
خخخخخخخخ
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
همون اول بهتون گفتم ریسک بزرگی کردید که چنین موضوع کش داری رو انتخاب کردید‌.در واقع کارتون رو خیلی سخت کردید!!امیدوارم از پسش بر بیایید!که میایید فکر کنم!ولی نزارید زیاد طول بکشه٬چون تجربه دارم میگما!!وگرنه شما خودتون واردید!اینطوری هدف و پیام داستان تو قسمت های زیاد گم میشه!موفق باشید.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
سلام.ممنون از توجه تون.اوهوم...موافقم باهاتون...ولی چه میشه کرد؟شروعش کردم ولی سعی میکنم خوب تموم بشه...ممنون از شما
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٧
٠
١
بدی اینطور داستان منتشر کردن تو فضاهای مثل جیم اینه که مثلا ممکنه طی یک هفته 2-3 تا داستان از 2-3 نفر مختلف منتشر بشه. بعد تا هفته بعدش من خواننده خیلی یادم نمیمونه داستان شما قسمت قبلش تا کجا پیش رفت که مهمترین علتش همینه که چندتا داستان رو با هم میخونیم اونم برای هفته ای یک بار! نمیدونم چارش چیه! - داستانتون به نظرم یکم رویه یک نواختی رو پیش گرفته. حالا نمیدونم این خوبه یا نه! یا قرار چه اتفاقی در آینده بیفته. ولی منتظر قسمت های بعدی هستم :)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
ممنون که نظرتون رو میگید...نمیدونم چه جوابی بهتون بدم.داستان مربوط به یه سری آدمه که قرارنیست عجیب و غریب باشن...فقط هرکس متفاوت از دیگریه.عاقبت هرکدام هم جواب کارهای امروزشونه...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
به نظر من اگه شخصیت‌های داستان، یکی یکی و به مرور وارد داستان می‌شدند، درک داستان برای خواننده راحت‌تر می‌شد. داستان چند قسمت داره؟
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٧
١
٠
تذکر به جایی بود.ممنونم ازتون...خیلی طولانی نیست.نهایتا شش قسمت تمومش میکنم.سعی کردم تو هر قسمت یه اتفاقی بیفته.قسمت اول رابطه نوشین وابراهیم.و علائم بارداری نوشین.قسمت دوم خواستگار نوشین.قسمت سوم مطرح شدن ازدواج مجدد ابراهیم و مخالفت پدر اون با مورد پیشنهادی ابراهیم.ممنون از شما.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
چه قدر این دفعه آدم جدید وارد شد گیج شدمممم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات