عاشقانه رفتن / شعر

عاشقانه رفتن / شعر

نویسنده : ar_moghaddam

(فقط به عشق آنانکه عاشقانه رفتند)

 

با حادثه جویان بلاخواه خوش اخلاق/ دریادل و بی نام، سفرکرد به اشراق

چشمی به گرو داد به ابروی نگارش/ دستی به رهین از پس پیمانه‌ی میثاق

زان پس به جهاد از سر و جان رفت شتابان/ امانه سرش بود و نه جان چون همه عشاق

گمگشته ز خود جست به خود خویشتن‌اش را/ فهمید بر آن نامه‌ی پیمان شده الصاق

بیجان و سر و دیده و دل گشته و بی دست/ روحش شده شیدا که بدیشان شود الحاق

روحش شده شوریده و آواره چنان باد/ تا در پس تسلیم، متمم شود انفاق

تاکی بشود عزم ملوکانه دلبر/ پس از پی دلدار وزان گشته، چه مشتاق

ثبت است چنان "منتظران " نام و نشانش/ دردفتر عشاق به دیباچه‌ی اوراق

 

"منتظر"پاییز سال ۹۰

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
دوستش داشتم.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١١
٠
٠
چقدر وزن خوبی داشت این شعر. البته محتوای عالی هم داشت. خوش به سعادت شهدا که راه رستگاری رو پیدا کردند. خیلی ممنونم بابت انتشار این شعر زیبا
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/١١
٠
٠
با خوندن مطلبتون یاد راهیان نوری افتادم که تو دوره دبیرستانم رفتم. خیلی خاطره خوبیه برام. ممنون بخاطر اینکه باعث شدید خاطرات شیرین قدیم برام زنده بشه. شاد و سربلند باشید.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
شعر خودتونه ؟ خیلی خوب بود
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠