جهان شاه / داستان کوتاه.قسمت دوم

جهان شاه / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : ar_moghaddam

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

او در خواب دید که از تمام دنیا برای دستبوسی نزد او آمده و هر کدام پهن منطقه (کشور) خود را در طبق‌هایی از جنس طلا برایش آورده‌اند. و با تعظیم طبق‌ها را به درگاه او تقدیم می‌کنند و بعد عده‌ای حشره نافرمان را دید که به خاطر تنبلی و بی‌اعتنایی به پهن به فلک بسته شده و شلاق می‌خورند! و او با دیدن این مسئله عصبانی شد.

در همین موقع او با عصبانیت از خواب پرید و فریاد کشید: کی می‌شود که تمام حشرات، تمام  مگس‌ها، زنبورها، مورچه‌ها و حتی پروانه به خاصیت پهن ایمان بیاورند؟!

همه درباریان که از صدای فریاد او از خواب پریده بودند، هم صدا باهم گفتند: هر وقت شما دستور بفرمایید!

جهانشاه که تا آن موقع از آن پهندانی کنار طویله خارج نشده و هیچ جای دنیا را ندیده بود و به جز همین چند حشره که همیشه نام می‌برد از وجود موجودات دیگرهیچ اطلاعی نداشت و حتی  در تمام عمرش فقط یک پروانه دیده بود؛ تصمیم گرفت تا به آرزوهایی که در سر داشت دست یابد و جهان را مطیع خود کند! 

پس کش و قوسی به اندامش داد، روی تخت‌اش نشست؛ همه درباریانش را که دست به سینه و خبردار ایستاده بودند از نظر گذراند و وقتی فرمان برداری را در چهره تک تک آن‌ها دید محکم و با صلابت از جا برخاست؛ و با برخاستن او همه درباریان پاهای‌شان را به احترام او جفت کردند. او به وجد آمد و با صدای بلندی گفت: ما باید دنیا را فتح کنیم، ما باید دنیا را اصلاح کنیم باید مگس‌ها و زنبورها و مورچه‌ها و حتی پروانه را مطیع خود بکنیم. چون قوی‌تر و باهوش‌تر از همه آن‌هاییم. ما باید آن‌ها را مثل خودمان به خوشبختی برسانیم!

همه درباریان یک صدا گفتند: بله سرورم!

جهانشاه هیجان زده‌تر شد و فریاد کشید: ما دنیا را از فلاکت نجات می‌دهیم!

دوباره در باریان یک صدا گفتند: بله سرورم!

جهانشاه به وجد آمد: من خودم شخصا فرماندهی این جنگ بزرگ را به عهده خواهم گرفت! همه آماده حرکت برای فتح دنیا!...

در یک لحظه جوش و خروشی در انبار پهن پدید آمد که تا آن موقع سابقه نداشت. همه سوسک‌های پهن به صف شدند و پشت سر جهانشاه حرکت کردند. جهانشاه که خیلی وقت بود از آن انبار خارج نشده بود به محض خروج، از تلالو نور خورشید چشماش خیره شد، او چشمانش را بست تا به نور عادت کند و بینی‌اش را گرفت تا بوی هوای تازه و بوی گل‌ها و سبزه‌ها آزارش ندهند!

چند دقیقه به همان حال ایستاد وگفت: می‌بینید فرزندانم، مجبریم با این شرایط سخت و غیر قابل تحمل بسازیم . اما نگران نباشید، وقتی دنیا را فتح کردیم آن وقت فکری به حال خورشید می‌کنیم!

سپس او حرکت کرد و لشکر سوسک‌ها هم پشت سرش به حرکت در آمد. قدری که راه رفتند به یک لانه مورچه رسیدند، آن‌ها مورچه‌ها را دیدند که با زحمت وتقلا در حال کار کردن و جمع کردن دانه‌ها هستند. مورچه‌ها بسیار فعال بودند، هر کدام از آن‌ها دانه‌ای بر دوش گذاشته و به طرف لانه می‌برد .

جهانشاه فرمان توقف داد و سپس رو به مورچه‌ها کرد وگفت: ای موجودات بیچار ه وذلیل، شما تمام عمرتان را به تلاش و کار بیهوده گذرانده‌اید. بیایید تسلیم ما شوید تا از پهن‌های آماده و معطر از شما پذیرایی کنیم! ما شما را به خوشبختی دعوت می‌کنیم!

اما مورچه‌ها که انگار صدای او را نمی‌شنیدند، چون بدون کمترین توجه به کارشان ادامه دادند. جهانشاه که از از این عمل بی‌ادبانه آن‌ها به شدت و عصبانی شده بود به یکی از سردارانش دستور داد تا به آن‌ها حمله کند و قدری آن‌ها را بترساند.

آن سردار پیش آمد، تعظیم غرایی کرد و به طرف مورچه‌ها حرکت کرد. او که خیلی قوی‌تر و بزرگتر از مورچه‌ها بود و تقریبا اندازه بیست مورچه جثه داشت. به طرف آن‌ها رفت و اولین مورچه‌ای را که گندمی را با خود می‌برد گرفت، گندمش را به گوشه‌ای پرت کرد و سپس با یک ضربه کمر مورچه را خرد کرد. سپس گردن دومی را گرفت و با یک حرکت سر از تن‌اش جداکرد و همین‌طور همه مورچه‌های بیرون لانه را کشت و جلو رفت تا این‌که به لانه مورچه‌ها رسید.

سرش را به طرف در لانه گرفت و فریاد زد: زود باشید؛ به فرمان جهانشاه تسلیم شوید وگرنه همه شما را یک تنه خواهم کشت! سپس برگشت و به جهانشاه که با رضایت داشت او را تماشا می‌کرد نگاه کرد.

در همین حین مورچه‌های زیادی از لانه خارج شدند. آن سردار خیلی خوشحال بود که لانه مورچه‌ها را به همین راحتی تسخیر کرده است و مورچه‌ها دسته دسته برای تسلیم شدن از لانه خارج می‌شوند. مورچه‌ها همچنان در حال خارج شدن بودند که بدون این‌که کلامی سخن بگویند دور سردار حلقه زدند و در یک لحظه چنان دور او را گرفتند که هیکل تنومند سردار دیده نمی‌شد. و در یک لحظه جهانشاه و لشکرش دیدند که در مقابل چشم آن‌ها هر کدام از مورچه‌ها یک تکه از بدن سردار را به دوش گرفته و با خود به داخل لانه بردند. چنان که هیچ اثری از سردار قوی هیکل برجا نماند.

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
مثل قسمت قبلش خوب بود :) مرسی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
مبافقم :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
کمر مورچه را خورد کرد! و با یک ضربه سر از تن اش جدا نمود!بچه که بودم مورچه ها را میسوزاندم :-)مورچه چن وجبه که کمر و گردن داشته باشه له کن بنداز اون ورجهان شاه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨