آخرین قهوه...

آخرین قهوه...

نویسنده : Mostafa_h

بخار داغی از فنجان قهوه‌ی روی میز، در فضای یخ زده‌ی اتاق پراکنده می‌شد. دو نوع تیک تیک مختلف، تنها صداهایی بودند که سکوت خانه را در آن شب عجیب می‌شکستند. یکی از حرکت عقربه‌ی ثانیه شمار ساعت دیواری زهوار در رفته‌ی کنار در می‌آمد - که رویش به انگلیسی نوشته شده بود «تولد مبارک عزیزم» - و دیگری از جانب دکمه‌های صفحه کلید رایانه می‌آمد که مردی با سرعتی دیوانه‌وار، آن‌ها را یکی پس از دیگری وادار به اطاعت می‌نمود. دکمه‌ها برخلاف همیشه، کاهل‌وار در عمق صفحه کلید فرو می‌رفتند؛ گویی نسبت به آنچه این مرد در آن شب خاص قصد نوشتنش را داشت، هیچ علاقه‌ای نداشتند. مخصوصا دکمه‌ی حرف‌ی «ع» که آن شب، از همه‌ی دکمه‌ها بیشتر به کار برده شد. «ع»، جوری صعب الفشار شده بود و به گونه‌ای مقاومت می‌کرد که آدم می‌پنداشت نمی‌خواهد در جرم مرد، سهیم باشد.

کار مرد - که کمی بیش از حد به طرف صفحه‌ی مانیتور خم شده بود - تا حدود ساعت یک بامداد به طول انجامید. دیگر از فنجان روی میز، بخاری در نمی‌آمد. ولی او درست در همان لحظه، دلش قهوه خواست. دلش می‌خواست پیش از انجام فعلی که آن شب به خاطرش بیدار مانده بود، یک بار دیگر طعم نوشیدنی مورد علاقه‌اش در کام و سقف زبانش بچرخد. بنابراین از جای خود برخاست و به آشپزخانه رفت. عجیب به نظر می‌رسید که هیچ صدایی از اتاق‌های دیگر نمی‌آمد، آخر معمولا صدای خر و پف برادرش یا صدای غرغرهای خواهرش که اخیرا دچار بدخوابی شده بود، مانع سلطه‌ی کامل سکوت بر خانه می‌شد. ولی انگار آن شب، روح همه‌ی افراد خانه در آرامشی غلیظ فرو رفته بود، آنقدر غلیظ که هیچ‌کس نمی‌خواست یا حتی اگر هم می‌خواست، توانش را نداشت که از جای خود بلند شود و ببیند این سر و صداهای ناآشنا، چه هستند که این وقت شب از جانب آشپزخانه به گوش می‌رسند.

باری، مرد نویسنده، به آرامی یک حبه قند در داخل فنجان قهوه‌اش انداخت و در حالی که آن را با قاشق کوچک داخلش هم می‌زد، به اتاقش برگشت. چند لحظه‌ی بعد، مطالبش در پوشه‌ای معلوم، روی صفحه‌ی اصلی رایانه قرار داشت و او در تخت خواب خویش، مشغول نوشیدن قهوه بود.

هم چنان که قهوه را می‌نوشید و برای اولین بار پس از مدت‌ها، دوباره احساس داغی ملس و لذت بخشی وجودش را فرا می‌گرفت، از پنجره‌ی کنار دستش، به آسمان بیرون می‌نگریست. شاید اگر می‌توانست حرف بزند، به جای فکر کردن، این جمله را زمزمه می‌کرد: «یه ستاره کنار ماهه...»

پس از لختی مکث که در اثنای آن، ذهنش عاری از هرگونه اندیشه و تفکر بود، چشمانش را به نرمی بست و به خوابی بسیار بسیار عمیق فرو رفت. شاید قهوه‌اش، خیلی هم قهوه نبود؛ شاید هم...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
parisa_parsa
parisa_parsa
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
یعنی خودکشی کرد؟؟ :(( چقدر توصیفات خوب بودن، حس غم هم منتقل شد بهم دقیقا. فقط یه سوال، واسه داغی میشه از صفت ملس استفاده کرد؟!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
چقدر دلم واسه جیم تنگ شده بود! الآن که برگشتم، تازه یادم اومد درج مطالب توی این سایت و خوندن نظر دوستام چقدر به آدم انرژی میده. در مورد کامنت شما هم، پریسا خانوم، ولا صفت ملس رو بنده جایی ندیدم استفاده کنن ملت، ولی میگن " سخن چون از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند! " بنده هم سخنم دلی بود، یعنی این متن رو در عرض کمتر از ده دقیقه، در حالی که داشتیم از خونه ی مادربزرگم می رفتیم، با کامپیوتر داییم یادداشت کردم - یه جورایی انگار محض خالی نبودن عریضه! حالا اگه در مورد من، این ضرب المثل مصداق نداشت، شرمنده ی اخلاق ورزشی شما :))
parisa_parsa
parisa_parsa
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
واسه یه متن ده دقیقه ای خیلی خیلی خوب :) دم شما گرم واقعا :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
خوش اومدید :)) اتفاقا چن روز پیش با یکی از ادامین با دیدن یکی از بچه های جدید سایت ک همسن شماست و قلمش خوب بود یادتون کردیم :)) بعد جالب اینه ک منم اخرین مطلبم تیر بود و یه روز بعد اخرین مطلب شما منتشر شده بود، بعد الان بعد چن ماه مث شما همین دیروز مطلب جدیدم ک تازه فرستاده بودم منتشر شد، ینی این دفعه مطلب من یه روز زودتر منتشر شد :)) فک کنم داشته وصیت نامه مینوشته وشیر گاز رو باز کرده تا همه خانواده بمیرن؟ قهوه نماد امید و اینا، اخرش ینی شاید امیده قوی نبود شاید هم اصن شما اشتباه برداشت کردین و سرکارین :)))) حالا چرا "ع" ؟ از لحاظ ب فکر فرو بردن خواننده خیلی خوب بود :) نگارش هم خوب بود البته :)) خسته کننده نبود توصیفات، من اخه معمولا مشکل دارم با توصیفا ولی این که خسته کننده نبوده ینی خوبه :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
به به، خانوم فو فا نو. چه تصادف جالبناکی :) عارضم به حضورتون که متن به قول خانوم رضایی مبهمه! جوریه که هرکسی برداشت خودشو می تونه داشته باشه ( البته این، به آن مفهوم نیست که خیلی روش وقت گذاشته شده و از زوایا و خفایای روانشناسانه ی عمیقی بهش نگاه شده!!! ) مرسی که می خونین و نظر واقعیتونو میدین. برداشتم از کامنتتون، در حدود "خوب بود، ولی بهتر از اینام داشتی" هستش. صحیح یا ناصحیح؟؟ :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
بلی بلی اون سرکار گذاشتین و اینا اشاره ب همون مبهم بودن داره ک گفتم :)) و اون شاید هم اخری تو متن هم ک خیلی رک گفته من مبهمم دیگه :)) راجع ب سوالتون هم نمیدونم راستش، اول خواستم بگم صحیح با توجه ب چند نوشته ای ک ازتون تو ذهنم بود خصوصا ب خاطر محتواشون بعد یه سر زدم ب چند تا نوشته های قبلیتون ک نخونده بودم و اون اولیام مرور کردم باز و دیدم ناصحیح است گویا :))) چکاریه مقایسه اصن؟ مهم اینه ک خوب بود فقط، این ک سعی کرده بودین یه مدل دیگه بنویسین و روایت کنین هم عالی بود و جدا درگیر کننده بود، اخه اکثرا ساده و مستقیم مینوشتین. این ک ادم همه مدله بنویسه تا بالاخره بفهمه چی خوبه براش خیلی خوبه :)) پتانسیله رو شما همیشه داشتین و دارین ولی این متنای اخریتون ک خوندم ب نظرم خلاقیتتون کم شده بود ک دوباره برگشته شکر خدا گویا :)) هر چن این متنای اخری هم در عین سادگی شیرین و صمیمی و اینا بودن. میگم ک اصن مقایسه رو بیخیال :)) مهم اینه همیشه خوب بوده نوشته هاتون و نوشته ی ضعیف نداشتین هیچوقت، موفق باشید خیلی خیلی تو نوشتن :) من ب ایندتون امیدوارم و مطمئنم پیشرفت میکنین همیجور در اینده هم اگر ادامه بدین :))
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
بعععععععععععله :) نه فقط از بلندای کامنتتون، بلکه از خیلی جاهای دیگه ش میشه فهمید که بازم به اندازه ی " مثقال ذرّه " تعارف داشتین. نقد وقتی به جا باشه که دیگه تعارف نداره! حالا ایشالا که " خیرا " بوده باشه، نه " شرا " !! بعدم اینکه واسه ی آرزوهای خوب خوبتون ممنونم، امیدوارم شما هم در امور مورد علاقه تون - که علی الظاهر، "نوشتن" هم در زمره ی همین دوستانه - موفق باشین:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
نه تعارف نداشتم، فقط میدونین؟ سردرگم بودم، هستم، وگرنه مثلا تو همین مطلب اقای کلد برین میبینین تعارف نداشتم :)) نمیدونم جدا این نوشتتون بهتره یا اون یکی، جدا نمیتونم قضاوت کنم ک کدوم مدلش بهتره و تاثیرگذارتر. فقط شاید بتونم بگم داستان قبلی ک راجع ب قرار عاشقانه تو پارک بود رو کمتر همه ی نوشته هاتون دوست داشتم، من اکثرا با توجه ب نظر شخصی میتونم بگم مثلا فلان چی رو دوست تر داشتم برا خلاقیتش مثلا ولی خب اینجا با اینکه نشستم نوشته هاتونم خوندم نتونستم قضاوت کنم اصن جز همون یه دونه ک گفتم و جدا ب این نتیجه رسید ک چ کاریه مقایسه کردن، ن فقط برا شما، کلا اصن. ازین ب بعد میخوام مقایسه نکنم :)) و ممنون :)
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
اولا این که خیلی وقت بود مطلب نفرستاده بودین :) دوما این که تبریک تولد مرد چرا جرم حساب شدن ؟پای یه عشق قدیمی وسطه ؟ سوما باز هم منتظر مطالب خوبتون هستیم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
ها؟ خخخ تولد چیه؟ عشق قدیمی کجاش بود؟ حدست بود اینا؟
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
من باب قسمت "اولا"، شرمنده! امیدوارم بازم برسم و زود به زود تر مطلب آپ کنم :) عشق قدیمی رو هم که بنده هنوز طفل ممیز هستم، چیزی عرض نمی کنم :)) و در خصوص "سوما" شما، حالا ما که باز مطلب میذاریم، ولی از این که "با این یکی خیلی حال نکردم" رو در قسمت "سوما" بصورت مودبانه گفتین، خوشم اومد. واسه گل روی شمام که شده، سعی می کنم روی مطالب یه مقدار بیشتر وقت بذارم :))
Cold
Cold
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
بعضی وقتا به این فک میکنم که اگه منم لحظه آخر بخوام تمام حرفامو بنویسم چقدر حرف برای زدن دارم....مطلبتو که خوندم چند دیقه خودمو جای اون شخصیت گذاشتم اینکه اگه جای اون بودم چه چیزایی مینوشتم و اینکه همینقدر راحت چشمامو بعد از نوشتن حرفام چشمامو میبستم یا نه....خیلی عالی بود مصطفی ، خیلی :)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
:)) قربانت، کلد عزیز! خوشحالم که ذهن چند نفری رو تونستم چند دقیقه ای هم که شده درگیر کار کنم :))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
مبهم بود :-\
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
چه رک! باوشه، ایشالا با انواع روشن تر هم خدمت میرسیم، حالا از شانس شما، اینیکی اینجوری شده بود. ولی بازم تنکس بخاطر وقت گذاشتنتون :))
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
عالی بود فقط تو این روزا که ما تو غم از دست دادن جیبوتی هستیم مطلب غمگین نذارین ما خودمون عزاداریم
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
آخ آخ، از این بعد به قضیه نگاه نکرده بودم! باشه، مطلب بعدی رو یه مقدار شادترش می کنم ایشالا :)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
منم با لیلی موافقم ی ذره گنگ بود:)
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
:) شما که روانشناسین دیگه چرا؟ :)) پ.ن: قبول دارم، ضمنا " ی ذره " ای هم که فرمودین، حاکی از محبتتونه، وگرنه که ...!!
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
به این یکی استثنائا نمره نمیدم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/١٨
٢
٠
از حرف " ع " بیشتر از بقیه حروف استفاده کرد - این راز رو سربسته گذاشتین ؟ با اون حرف چه چیزی رو تایپ میکرده ؟ " عزیزم ؟ "
Mostafa_h
Mostafa_h
٩٤/١٠/١٨
٢
٠
بلی، این راز رو سربسته گذاشتم، تا هنگامی که هنگامش برسه! ( خیلی رازآلود ) + :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥