یه کاسه صلوات

یه کاسه صلوات

نویسنده : z_kheimeara

اسم من «سارا»ست، هفت سالمه. امروز یه خانومی واسمون یه کاسه آش نذری آورد، از مامانم پرسیدم آش نذری چیه؟

گفت: وقتی آدما یه آرزویی دارن به خدا قول می‌دن اگه آرزوشونو خدا برآورده کنه، اونا هم واسه آدما یه کاسه آش ببرن.

منم یه آرزو دارم ولی بلد نیستم آش درست کنم، به مامانم گفتم گفت می‌تونی به خدا صلوات قول بدی، من به خدا قول دادم اگه خاله مهیام پزشکی قبول شه یه کاسه صلوات بفرستم، می‌دونید واسه چی؟ آخه خاله مهیام میره توی اتاقش فقط درس می‌خونه، تازه نمیاد منو هم ببینه، گفته هر وقت پزشکی قبول شدم زودِ زود میام دیدنت.

من یه دایی هم دارم که اونم نمیاد دیدنم، مامان می‌گه اون چون پزشکه وقت نداره بیاد دیدن من، واسه همین هر وقت دلم واسش تنگ می‌شه خودمو می‌زنم به دل درد تا برم ببینمش، آخه اون فقط وقت داره آدمای مریضو ببینه ولی من که وقت دارم دکترا رو هم ببینم، واسه همین من میرم پیشش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
آخیییییییی.... خییییلی بچه گونه و ساده بودش
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
نازی...فدای دل پاکش
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
دایی که دکتره و خاله ای که داره دکتر میشه " توی این جور مواقع میمونی باید نذر کنی قبول بشه یا نشه " ( تشکرات )
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
معمولا ما از افراط و تفریط رنج میبریم! اینم یه نمونه افراطش! البته این مدل افراط ها خیلی زیاد شده جدیداًِ متمایل به قدیم!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
یاد سارا های هفت ساله ی زندگیمون باشیم-دلاشون خیلی کوچیکه.با یه شکلات انگار دنیا رو بهشون می دی..پس خوشحال کردنشون سخت نیست-نباید نامهربونی رو بهشون یاد بدیم.قشنگ بودممنون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات