اینجا هیچ میوه ای سوا کردنی نیست

اینجا هیچ میوه ای سوا کردنی نیست

نویسنده : وبگردی

قبل‌ترها فکر میکردم دنیا جای قشنگیست که اگر در آن عاشق مردی شوی قشنگی هایش ضرب در هزار میشود. بعد آنوقت تمام فصل ها بهار است و تمام ماه ها اردی بهشت است و تمام روزها چهارشنبه است و غروب های جمعه دود میشوند میروند هوا و همیشه میخندیم و میرقصیم و میخوانیم و آرزوهایمان میشوند سیب سرخی به درخت و ما میشویم همانی که دستش به شیرین ترین و دورترین سیب ها هم میرسد. بعد تا ابد الآباد ور دل هم میمانیم و به گوش هم شعرهای عاشقانه میخوانیم و همدیگر را به نام های نیکو صدا میزنیم و میشویم قهرمان های هپی اند ترین داستان تاریخ.

حالا فکر می‌کنم دنیا جای قشنگیست که اگر در آن عاشق مردی شوی در ذهنت دنیایی را میسازی که قشنگی هایش هزار برابر بزرگتر و پررنگ تر شده است. وگرنه دنیا که همان دنیای همیشه است؛ همان دنیای قبل از عاشق شدن. همان دنیایی که خوب و بدش درهم است و هیچکس آنقدر برایش عزیز نیست که بنشیند و خوب هایش را بچیند توی کیسه ای و بدهد دستش که عزیز جان...برو و تمام عمرت را با همین خوب ها سر کن. بدهایش را گذاشتم برای بقیه. به تو فقط خوب ها رسیده؛ بس که برایم عزیز بودی گوگولی جانکم!

دنیا گاهی میشود شبیه مسئول بدجنس یتیم خانه ای در قرن نوزدهم میلادی که صبح به صبح با چهره ای سنگی، مرده تر از تمام مرده ها، بالای سر بچه ها می ایستد و آنها را از خواب شیرین صبح میکشد بیرون. او هیچوقت فریاد نمیزند. تنها دست های سرد چسبناکش را میچسباند بیخ گوش بچه ها و بعد ناگهان بیداری. به گمانم در آن لحظه یتیم خانه برای کودک میشود گه گرفته ترین نقطه عالم. حق هم دارد... دستی سرد او را از لابلای رویاهای آبنباتی اش یک راست آورده وسط یتیم خانه ای گه گرفته. قانون است دیگر. وقت خواب تمام شده. باید بیدار شوی. حالا به جهنم که داشتی روی ابرها پرواز میکردی و تکه هایی از خانه شکلاتی ات را گاز میزدی. حالا به جهنم که عاشق مردی شدی و برای خودت دنیایی ساختی که در آن عشق تمامی ندارد و تو تمامی نداری و او تمامی ندارد. وقت عاشقی تمام شده. باید بیایی به همین دنیایی که خوب و بدش درهم است و قرار نیست هرروز به دهانت نقل بگذارد.

و من خوب میدانم که آن لحظه که از دنیای پروانه ای می آیی بیرون، از دریچه چشم تو، جایی که هستی میشود گه گرفته ترین نقطه عالم و خب... زمان میبرد پروانه ها را فراموش کنی و یادت بیاید اینجایی که هستی همه اش بدی نیست. خوبی هم دارد. درهم است فقط

========

منبع:

http://pink-apple.blog.ir/1394/10/06

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
باران
باران
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
خوب بود
s_shahbazi
s_shahbazi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
:)
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
ا. چقد قشنگ بود:) درهم:(
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١١
٠
٠
متن ادبی زیبایی بود. دست مریزاد میگم به نویسنده این متن
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
چه قدررررر خوب بود مچکر مچکر مچکر
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩