طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت نهم

طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت نهم

نویسنده : بهمن بهمنی

(برای خواندن قسمت قبلی اینجا را کلیک کنید)

شام عروسی لیلا با رجبعلی جوجه کباب سیخی بود. اسمش را اول نمی‌دانستم. برای اینکه به مردم روستا بفهمانم من و لیلا رابطه‌ای باهم نداشتیم، مجلس عروسی‌اش شرکت کردم. سر سفره شام  چنگال را گذاشتم روی جوجه کباب و با قاشق سعی کردم تکه گوشتی جدا کنم! هر کاری کردم نشد، محکم چنگال را روی جوجه فشار دادم و از آن طرف سعی کردم سیخ را از کباب جدا کنم. مثلا خواستم با کلاس غذا بخورم که ناگهان جوجه کباب در رفت و بشقاب غذا وسط سفره چپه شد! شام عروسی ات هم رجبعلی مرا پیش مردم تحقیر کرد...

کف حمام پر خون است! سرم بدجور گیج می‌زند! عین آدم‌های دیوانه با دست به سرم می‌کوبم. حاج باقر نزدیک ما رسیده است، فریاد می زند مردم بیایید که رجبعلی را کشتند...

صدای حاج باقر را دیگر نمی شنوم! می نشینم کف حمام، چرا حاج باقر صدا ندارد؟! رجبعلی چرا گردنش بریده است؟ خدایا من در این حمام چه می‌کنم؟

آدم‌ها یکی یکی از راه می‌رسند، از بین جمعیت لیلا می‌آید، نزدیکم می‌شود، با همان چشم‌های آبی، موهای پوست گردویی لق شده، ابروهایی کمان، کمری باریک و صورتی گرد مثل قرص ماه! لیلای من هیچ فرقی نکرده است. تازه انگاری جوان‌تر شده، دیگر مثل دختر بچه ها نیست، برای خودش خانمی شده است. نزدیک من می‌رسد. دستش را به سمتم می آورد، حتماً می‌خواهد سرم را به سرش نزدیک کند، لیلای من! لیلای شب‌های بی کسی‌ام، خودم سرم را نزدیکت می‌کنم، حرکت دستش را کاملا می‌بینم...

سیلی لیلا! روی گوشم، صدای همهمه‌ی مردم... فریادهای لیلا: چرا شوهرم را کشتی اسماعیل؟!

به خودم می‌آیم. رجبعلی پر خون کف حمام افتاده است...

 

ادامه دارد....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٧
٠
١
لیلا شوهرش رو کشتن فقط سیلی زده ؟ شیونی، گریه ای ، غشی چیزی خب :)) رنگ پوست گردوی لق شده رو با رسم شکل توضیح بدین :)) منتظر خواندن سرنوشت اسماعیل هستیم!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٧
٠
١
ممنون خانم پاییز, گردوی تازه رو اگه با دست پوستش رو بکنید, اصطلاحا می,گن لق کردن, بعد دستتون رنگی میشه رنگش قهوه ای تیره هست, میشه پوست گردویی لق 😃
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٧
٠
١
میگم این قسمتی که یکهو از وسط مجلس عروسی به بحث کشتن و حمام می رسه خیلی یکهوویی بود. توضیحی هم داده نشده که الان بنده خدا روانی بود؛ شیزوفرنی داشته، یا مشکل دیگه ای بوده
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٧
٠
١
مهندس تو قسمت قبل نوشتم اسماعیل رفت حمام, رجبعلی وقتی فهمید اسماعیل داره برا لیلا شعر می,خونه غیرتی میشه میاد اسماعیل رو با تیغ بزنه که پاش لیز می خوره رو صابون تیغ گلوش رو می بره! بعد اسماعیل شکه میشه, ادرنالین اونقدر تو خونش زیاد میشه که توهم می زنه! یاد مراسم شام عروسی لیلا و رجبعلی میوفته! سر رجبعلی دستشه که توهم می زنه! الکی مثلا سورئال هست, قسمت قبل رو بخونید و تجدید نظر کنید😃
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٧
٠
١
به نظر منم خیلی یک دفعه وارده قضیه حمام شدید. جدای از این به نظرم اون بخش توصیف ظاهری لیلا یک خورده تو ذوق میزنه! مثلا اینکه کمر بنده خدا باریکه یا نه، مورد بعدی اینکه آقا حمام مردانست :)))) - حس میکنم پایانش داره قابل پیش بینی میشه!؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٧
٠
١
قسمت قبل رو بخونید, پاسخی که به اقای نادری دادم هم, همینطور 😃
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
چهطوری از عروسی رسیدن به حموم خو ؟! من نفمیدم !مچکر مچکر مچکر
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
قسمت قبل رو بخونید :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
قشنگه داستانتون -من قسمتای قبل رو هم خوندم-درسته شخصیت اصلی داستانتون یه پسر روستاییه ولی این که بیشتر فضای داستان توی طویله هست و بین گاو و گوسفندا یه جورییه-یا اینکه برای توصیف عشقش از خصوصیت حیووناش استفاده می شه-اتفاقا عشق روستاییها چون زندگیشون کم تجملات تر هست و ساده تر می تونه قشنگ تر باشه و پاک تر--موفق باشین
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
سلام خانم مهربانو ، ببینید ، من خودم روستایی هستم ، و خوب حرف شما منطقی هست ولی من اگر قصه رو با این منطق روایت می کردم ، می شد مثل باقی داستان های عاشقانه ،زاویه نگاهم رو عوض کردم کشوندم به طویله یعنی پست ترین جا برای روایت یک پسر دل شکسته که چون جایی برای خلوت کردن با خودش نداره به طویله پناه می بره ! حیوان ها موجود زنده هستن ، این پسر برا اینکه بتونه با کسی صحبت کنه تا نه راز عاشق شدنش فاش بشه حیوان ها رو برا حرف زدن انتخاب می کنه ، تصور کنید ، بعضی وقت ها هم نمیشه شرایط حال جامعه رو مستقیم گفت ، برا همین من از تشبیه بین حیواتات استفاده کردم ، یعنی مستقیم نیومدم بگم این قشر افرای فلان هست ،نه تشبیه کردم ، مثلاً همین خروس !این قسمتی که پایین می نویسم رو یکبار دیگه بخونید ، متوجه منظورم میشین : گوسفندها همه مثل بز نگاه می‌کردند وقتی خروس روی میش‌ها راه می‌رفت، اسب هم بعضی وقت‌ها مثل خَر بی‌تفاوت بود یا آن‌که مانند گاو فقط لگد می‌زد. روی تیرک چوبی آن بالا می‌ایستاد، سینه‌اش را صاف می‌کرد و می‌گفت: قو قو، قو قو ! نزدیک مرغ‌ها که می‌شد چه یکی یا ده تا همه می‌نشستند و به احترامش کُد کُد می‌کردند! بالاخره طویله‌ای که سگ نداشت، سلطانش خروس بود! -------------------------------------------------------------- منظورم من از این تشبیه ، انسان هایی هستن که خروس صفت هستن ! یعنی چشم به ناموس همه دارن ، :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
سلام-ممنون از توضیحی که دادین..موفق باشین
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
البته متوجه شدم از دید دختر روستایی هم می خواین قصه رو ادامه بدین....خیلی خوبه و اینجا می شه از دید یه دختر تشبیه ها و مثال های لطیف تری آورد-مثلا یه باغ سیب پر از درختهای به شکوفه نشسته مثل هزار عروس سفید پوش-ممنون
راتا
راتا
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
واقعاتصویرپردازیتون عالی شده:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
:) عه مرسی که خوندین
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩