من می‌گویم از همان لحظه‌ای که آدم‌ها شکل می‌گیرند، از همان لحظه‌ای که در شکم مادرشان هستند، دنیا سیاه است، سیاهِ سیاه؛ سیاه یک دست.

از همان لحظه‌ای که به دنیا می‌آییم و برای این دنیای سیاه گریه می‌کنیم، از همان لحظه‌ای که می‌رویم کلاس اول دبستان و از بین تمام رنگ‌ها بهمان یک عدد مداد سیاه می‌دهند و می‌گویند با آن همه چیز را بنویس. از همان لحظه‌ای که آدم‌های اطراف‌مان سه هزار میلیارد پول را بر هر گونه از عشق، عشق به آدم‌ها، عشق به وطن و بچه‌ها ترجیح می‌دهند. از همان لحظه‌ای که دانش‌جوها را مجبور می‌کنند به بعضی از حرف‌های باطل استاد گوش کنند و بپذیرند. از همان لحظه‌ای که کودکان بی‌گناه به خاطر جنگ کشته می‌شوند. از همان لحظه‌ای که بعضی از مردها نه، نامردها به خودشان اجازه می‌دهند به دخترکان بی‌گناه تجاوز کنند.

از همان لحظه‌ای که تمام آدم‌های دنیا با بی‌تفاوتی کشته شدن هزاران آدم را در ال‌سی‌دی و ال‌ای‌دی خانه‌هاشان مثل یک فیلم سینمایی می‌بینند و عین خیال‌شان نیست. از همان لحظه‌ای که من بر ما ترجیه داده شد و گوربابای آدم‌ها شکل گرفت. از همان لحظه‌ای که سرمان را از شیشه‌های ماشین‌مان بیرون آوردیم به هم نوع‌مان هرچه دل‌مان خواست گفتیم. از همان لحظه‌ای که داستان دخترک‌های کبیرت فروش شکل گرفت و ما فقط دلمان سوخت، البته؛ فقط دلمان سوخت.

از همان لحظه بود که دنیا سیاه یک دست شد، درست عین یک دایره‌ی سیاه، آن قدر که کوچک‌ترین سفیدی‌ای چشم را می‌زد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
ینی توی این دنیا دیگه سفیدی وجود نداره؟
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
شایدم باشه ولی انقدر سیاهی تمامشو فراگرفته که دیگه سفیدی به چشم هم نمیاد.اون جامعه ی ارمانی مدینه ی فاضله تو این دنیای سیاه هیچ وقت ساخته نمیشه:)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
به نظرم اشتباه می کنید. یکی از نشانه های آخر الزمان اینه که در کنار کفر و سیاهی مطلق، سفیدی مطلق هم خودش رو نشون میده. افراد خالص و پاکباخته زیاد میشن و اگر قبول کنیم که زمان حال به آخرالزمان شبیه هست حرفتون نقض میشه
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
نه منظورم اینه که اگه ادم های خوب هم پیدا بشن(که نمادی از سفیدی هستش) نابود میشن یا کشته و شهید میشن(منظور توسط سیاهی ها هستش)امیدوارم منظورمو رسونده باشم:)
Cold
Cold
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
شاید سیاهی های دنیا بیشتر از روشنی هاش باشه ، که هست...ولی هنوز روشنی هایی وجود داره که نمیتونن خاموششون کنن...
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
شایم:)مرسی که خوندین:)
Vania
Vania
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
بنظر من همین تولد یه ببچه نشون دهنده ی روشنیه.همین که یکی مثل تو نمیتونه بی تفاوت باشه نسبت به این چیزا روشنی و سفیدیه..دنیا رو شاید ما آدم ها به سیاهی کشوندیم ولی واقعا اونقدرام سیاه نیست. هنوزم میشه توش نقطه ای روشن و سفید پیدا کرد:)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
^_^مرسی عزیزم:)شایدم حق با توباشه:)
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
شاید به خاطر این بوده قبل از ما یک سری سفیدی ها رو کمرنگ کردن و بعدش سیاهی چربیده . اما خب به قول شاعر چشمک زدن ستاره در شب یعنی توی چمدان ماه کلید امیدی است :)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
بح بح:)مرسی ادمنیجه که خوندی:)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
نمیدونم افسوس خوردن به این شرایطی که جهان درش قرار داره کافی یا نه اما حداقل هرکدوم از ما که میتونیم یه نقطه سفید وسط این سیاهیا بسازیم
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
امیدوارم بتونیم...:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
مثکه خودتم باس دوباره داستان سنجاق قفلی رو بخونی =)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
=))
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/١٥
١
٠
درسته دنیا پر از سیاهی و بی رحمی ها شده ولی اگه هر کس وظیفه ی انسانی خودش و درست انجام بده یه نقطه ی روشن به وجود میاد که خودش باعث امیده / خوب گفتن که (در شهر چراغ های خاموش کافیست به اندازه ی وسعتت روشن باشی...گاهی جلوی پای خود را روشن خواهی ساخت و گاهی جلوی پای دیگران را--فقط خاموش نباش...بی تفاوت نباش..بی هدف نباش...به اندازه ی وسعت روشنایی بخش باش.کم کم یاد خواهی گرفت که وسیع باشی و خورشید..همین.)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
چه متن زیبایی:)))شایدم...(:
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
سلام خانوم مریم سادات ... روزتون بخیر و شادی و تولدتون هم مبارک :)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
سلام :))خییلی ممنونم:)))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨