محذوف - داستان کوتاه

محذوف - داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

امین روی صندلی چوبی رنگ و رو رفته‌اش نشسته و صندلی را روی دو پایه‌ی عقبی‌اش، معلق نگه‌داشته بود؛ طوری که دو سرِ تکیه‌گاه صندلی، به دیوار پشت‌ سر امین، چسبیده بود؛ پاهایش را  صاف روی هم انداخته و روی پیشخوان فروشگاه گذاشته؛ دست چپش را از بالای سرش عبور داده و تکیه گاه صندلی را گرفته و با دست دیگرش، کنترل تلویزیون را گرفته بود و شبکه‌ها را یک به یک عوض می‌کرد. چند شبکه را رد کرد تا به شبکه‌ای رسید که مسابقه‌ی فوتبال پخش می‌کرد.

ایرج از دست‌شویی فروشگاه بیرون آمد. دست‌های خیسش را با شلوارش، خشک کرد و در حالی‌که بلند بلند آواز می‌خواند، به طرف امین آمد: « حالا لالای لالای، لالا لای لای، لالا لالای لالای، لالا لای لای ....! ئه فوتباله؟! نصفه شبی چه وقته فوتباله؟! کجا و کجاست؟» امین گفت: «پارما و لاتزیو. پخش زنده نیست!» ایرج سوت تعجب آمیزی کشید و گفت: «پارما و لاتزیوووووو....! پخش زنده‌شم دیدن نداره، نشستی مرده‌شو نگاه می‌کنی؟!» امین سری تکان داد و گفت: «یه زمونی این دو تا، جز پرستاره‌ترین و قوی‌ترین تیمای دنیا بودن!» ایرج گفت: «اون‌که آره. معروف بودن به هفت خواهرِ ایتالیایی. ولی گذشته‌ها گذشته! دوران تیمای ایتالیایی تموم شده. الآن دوره‌ی بارسا و رئال و بایرنه.»

امین آه سردی کشید و گفت: «آره دوره‌شون گذشته...دقیقا مثل من!» سپس، پاهایش را از روی پیشخوان برداشت و روی زمین گذاشت و صندلی را به حالت معمولی‌اش برگرداند. به موهایش چنگ انداخت و آن‌ها را رو به عقب شانه کرد و حرفش را ادامه داد: «یادش به خیر اوایل قرن بیست و یک... . اون موقع‌‌ها پلی‌استیشن یک، خیلی طرفدار داشت. ما می‌رفتیم کلوپ. لاتزیو جز تیمای پرطرفدار و خیلی قوی بود. پر از ستاره؛ پاول نِدوِد و .... !» و سعی کرد که نام چند بازیکن دیگر را به خاطر بیاورد، اما هر چه به مغزش فشار آورد، چیزی یادش نیامد!

 ایرج گفت: «پروتزی، فرناندو کوتو، نستا، یاپ استم، کرسپو، دیگو سیمونه، سباستین ورون، میهایلوویچ، سالاس و خیلیای دیگه. گفتم که یادمه!» امین با سرش حرفای ایرج را تایید کرد و گفت: «آره...پارما هم همین‌طور؛ جی‌جی بوفون و ...» و باز هم امین جز یک اسم، اسم دیگری به ذهنش نرسید! ایرج نیشخندی زد و شمرده شمرده گفت: «بوفون...،کاناوارو...،تورام...، مارکو دی‌وایو، ورون و هرنان کرسپو قبل از رفتن به لاتزیو...»

امین کمی پشت سرش را خاراند وگفت: «پسر یه زمانی، همه‌ی این اسما رو حفظ بودما!» ایرج پوزخندی زدی و گفت: «فقط موندم که با این حافظه‌ی طلایی‌ت، چجوری لیسانس گرفتی؟!» امین گفت: «این اسما، یادم نرفته؛ خودم از ذهنم پاک‌شون کردم! من هر چیزی رو که دوره‌ش بگذره، از ذهنم پاک می‌کنم!» ایرج گفت: «با؟! مگه مریضی؟!» امین گفت: «هرگز نمیشه به دوره‌ای که گذشته، برگشت؛ پس بهتره که خاطرات اون دوره هم پاک بشن! اینجوری تحمل زندگی و شرایط فعلی، راحت‌تر می‌شه. فکر می‌کنی که من چطور راضی شدم با مدرک لیسانس، بیام توی این بیغوله، وسط این بیابون، وایسم و کار کنم. اونم برای ماهی چندرغاز، حقوقِ بخور که نمیری!» ایرج متاثر شد و گفت: «جالبه! تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم!»

چند لحظه‌ای هر دو ساکت شدند. سپس، ایرج با سرش به تلویزیون اشاره کرد و گفت: «اینو نگاه می‌کنی؟!» امین شانه‌اش را بالا انداخت. ایرج گفت: «پس یه چرخی بزن بین شبکه‌ها، ببینیم فیلمی چیزی داره، نگاه کنیم.» امین کنترل را به طرف دستگاه گرفت، شروع به عوض کردن شبکه‌ها کرد و گفت: «الآن چرخیدم. هیچ کدوم چیز به درد بخوری نشون نمیدن.»

امین، تمام شبکه‌ها را چرخید و دوباره به همان شبکه‌ای رسید که فوتبال پخش می‌کرد. ایرج گفت: «ای بابا... برنامه‌های روزشون که خواب‌آور باشه، معلومه که برنامه‌های شب‌شون هم مرگ‌آوره!»

ایرج، به طرف در شیشه‌ای فروشگاه رفت. پشت در، ایستاد و مشغول تماشای بیرون شد: «پسر هیچ جنبنده‌ای دیده نمیشه!» دست‌هایش را داخل جیب شلوارش برد و شانه‌ی راستش را به شیشه مغازه تکیه داد؛ و در حالی که گاهی بیرون را نگاه می‌کرد و گاهی هم امین را، شروع به صحبت کردن با امین کرد: «راستی امین تو تا حالا عاشق نشدی؟!» امین پوزخندی زد و گفت: «گرسنگی نکشیدی، عاشقی یادت بره!» ایرج گفت: «نه حالا... جدی می‌گم. یعنی کسی نبوده که یه جور دیگه دوستش داشته باشی؟! یا اون تو رو خیلی دوست داشته باشه؟ یعنی پسر به این خوش‌تیپی، تا حالا داستانِ عشقی، نداشته؟! از من بپرسی که میگم محاله! چون آدمای خوشگل محکومند به داشتن حداقل یه رابطه‌ی عشقی... گیرم که عاشق هم نشده باشی، حتما یکی عاشقت شده و تو رو به یه ماجرای عشقی کشونده!»

امین لبخندی گوشه‌ی لبش آمد و گفت: «هر قانونی چند تا حالت استثنا داره که اون قانون رو نقض می‌کنن. منم حالت نقض قانون توام! من همیشه سرم تو کار خودم بوده. نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل...!»

ایرج گفت: «باشه. حالا حاشا کن و به ما نگو مثالِ نقض...!» امین گفت: «حالا چیه نصفه شبی، یاد عشق و عاشقی افتادی؟!» ایرج لبخندی زد و صورتش کمی سرخ شد. سپس گفت: «تازگیا، ننه‌م برام رفته خواستگاری. حرفای اولیه رو زدن و قرار شده که پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد، بریم تا خودمم طرف رو ببینم.» امین گفت: «به به، به به...آقا داماد! مبارک باشه ان‌شاالله. حالا کی هست اون دختر خوشبخت؟» ایرج گفت: «نمی‌دونم! تا حالا ندیدمش. مادرم توی یکی از مجلس‌ها دیدتش و ازش خوشش اومده.»

امین گفت: «یعنی همین‌طور ندیده و نشناخته عاشق شدی؟!» ایرج گفت: «ای بابا...! من از وقتی یادم میاد درگیر کار و کارکردن بودم. خروس‌خوون می‌رفتم سرکار، بوق سگ برمی‌گشتم خونه. وقت اضافی برای عشق و عاشقی نداشتم. از طرفی، به سلیقه‌ی مادرم اطمینان دارم. خوشگلی به کنار؛ برای من بیشتر مهمه که زنم، زن بودن رو خوب بلد باشه.» امین گفت: «درستش هم همینه. آقا پس ان‌شاالله یه عروسی افتادیم.» ایرج خندید و گفت: «بلند بگو ایشالا...» و دوباره به بیرون خیره شد.

ایرج از تماشای بیرون خسته شد و بلند گفت: «پسر حوصله‌م سر رفت! دریغ از حتی یه ماشین که از جاده رد شه!» امین گفت: «تو این برف و بوران کی جرات داره بزنه به جاده؟!» ایرج سری تکان داد و همانطور که دست‌هایش داخل جیب شلوارش بود، با گام‌های شُل و وارفته، تا وسط فروشگاه آمد. سپس، به طرف چوب‌لباسی فروشگاه رفت. کاپشن، دستکش و کلاهش را پوشید. به طرف در فروشگاه برگشت. پارو را از گوشه‌ی فروشگاه برداشت و بیرون رفت.

بیست دقیقه بعد، صدای کوبیده شدن پا به زمین، شنیده شد. بعد، ایرج در حالی‌که کاپشنش را می‌تکاند، وارد فروشگاه شد و گفت: «پسر خیلی برفه...!» پارو را سر جایش گذاشت و به طرف بخاریِ فروشگاه رفت.

تکه لیوان شکسته‌ای را که در دست داشت، روی پیشخوانِ کناری‌اش گذاشت. دستکش و کلاهش را درآورد. دستانش را روی بخاری گرفت و چند بار، آن‌ها را محکم به هم، سایید. نفسش که سر جایش برگشت، کاپشنش را درآورد و به چوب لباسی آویزان کرد. تکه لیوان را برداشت و به طرف امین رفت: «امین بیا لیوانت که دنبالش می‌گشتی.» امین به ایرج و تکه‌ی لیوان دستش نگاه کرد. ایرج لیوان را به امین داد. امین تکه لیوان را گرفت و گفت: «این کجا بود؟! چرا شکسته؟!» ایرج گفت: «رو صندلی آهنیِ جلوی فروشگاه، جاش گذاشته بودی! زیر برفا مونده بود. برفای روی صندلی رو که پارو کردم، اینم افتاد بیرون. از سرما، یخ‌زده و ترکیده. بد جایی، جاش گذاشته بودی!»

امین مغمومانه به تکه لیوان نگاه کرد: «خیلی دوستش داشتم!» ایرج گفت: «می‌دونم! ولی دیگه مهم نیست. دوره‌ی اینم تموم شد!» نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «فکر نکنم تا صبح مسافری از جاده رد شه. من میرم بخوابم. شخصی اومد، خودت راهش بنداز، اتوبوسی، چیزی اومد، من رو بیدار کن.» و به طرف محل خوابش رفت.

امین هم‌چنان تکه لیوان را در دست گرفته بود و نگاهش می‌کرد. ایرج که داخل رختخوابش قرار گرفته بود، بلند گفت: «راستی امین یه چیزی...! من هنوزم مطمئنم که تو یه رابطه‌ی عشقی داشتی! مطمئنم یا عاشق بودی، یا معشوق.» امین گفت: «ای بابا گیر دادیا...!» ایرج گفت: «نه! با دیدن لیوانه یادم اومد. تو خودت گفتی که هر چی رو که دوره‌ش گذشته باشه، از ذهنت پاک می‌کنی! مگه نه؟!» امین سکوت کرد و جوابی نداد! ایرج هم دیگر چیزی نگفت و خوابید.

امین از روی صندلی‌اش بلند شد و به طرف در فروشگاه رفت. پشت در شیشه‌ای ایستاد. مشغول تماشای بیرون شد. انگار دنبال چیزی می‌گشت؛ اما برف، همه‌جا را پوشانده بود و جز یک منظره‌ی سفید یکدست، چیزی دیده نمی‌‎شد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
این قسمت اولش که زیاد منو جذب خودش نکرد.منتظر قسمت بعدش میمونم٬چون فکر کنم اتفاق اصلی اونجا میفته!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
کُلِ داستان همین بود! و اتفاقا خیلی ساده میشه به مفهومش پی برد. حالا اون "لیوان شکسته" رو، من توی بازنگری به داستان اضافه کردم تا برای خواننده پی بردن به ماجرای اصلی داستان، راحت‌تر بشه. یه زاویه "کمتر تکرار شده" به یه موضوع کلیشه‌ای. شاید اگه یه بار دیگه داستان رو بخونید و به حرفای شخصیت‌ها دقت کنید، مضمون رو پیدا کنید.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
عه!واقعأ تموم شد!ببخشید اگه اینطوری میگم٬ولی در مقایسه با داستان های قبلیتون یه جوری بود!شاید خیلی مفهومی بوده.موفق باشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
درسته. بیشتر توی سبک 3 تا داستان اولم توی سایت جیم بود. از موضوع و ایده‌ی یه سری از داستانام، خیلی بیشتر از بقیه‌ی ایده‌ها خوشم میاد و در نتیجه بهتر و بیشتر پردازش‌شون می‌کنم. ممنون از همراهی.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
محمد داستان های آقای علوی رو اون دفه هم گفتم خیلی خوبن. خوبیش اینه که یک قسمته..... دیگه لازم نیس هی منتزر بمونیم ))))
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
آره داداش.راستشو بخوای منم پشیمون شدا بودم که داستانم طولانی شده.بخاطر همین دوقسمتشو حذف کردم.داستان های بعدیم از دو یا سه قسمت بیشتر نمیشه!!
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
من توی داستانای شما دیالوگا رو خیلی دوست دارم، خیلی باور بذیرن. مرسی از این داستان قشنگ
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
ممنون. لطف دارید :). تشکر از همراهی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
یادم رفت که بنویسم این قسمت:«نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل...!» قسمتی از شعر، شادروان سیمین بهبهانی هستش. البته فقط جهت رعایت حق مولف، وگرنه که این شعر خیلی معروفه و نیازی به ذکر منبع نداره.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
با داداشم کل کل انداختیم اینا رو تلفظ کنیم«پروتزی، فرناندو کوتو، نستا، یاپ استم، کرسپو، دیگو سیمونه، سباستین ورون، میهایلوویچ، سالاس و خیلیای دیگه» خخخخخخخ، مچکر مچکر مچکر هرچند باز باید از دوباره بخونم قلمتون ماشالا خیلی سنگینه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
انگلیسی اسم‌ها میشه :« Peruzzi -Fernando Couto - Nesta -Jaap Stam -Crespo -Diego Simeone - Sebastián Verón - Salas» - ممنون. البته این داستان در برابر یه داستانی مثل «فصل‌ها» خیلی ساده‎ و واضح بیان شده. تشکر از همراهی‌تون
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
مهراد ای ول داری؛ داستان طولانی بود ولی ارزش خوندنش رو داشت. آورین
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
تشکر. این‌که خیلی کوتاهه! :| آقای نادری فکر کنم شما اصلا رمان نخونده باشی :) البته خودمم نخوندم چون حوصله‌شو ندارم! مرسی.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
مهراد ای ول داری؛ داستان طولانی بود ولی ارزش خوندنش رو داشت. آورین
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
آقای علوی من خیلی دوست دارم داستان بنویسم، از کجا شروع کنم؟؟؟؟/؟؟؟؟
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
از اونجا :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
خب تقریبا همه‌ی آدما دوست دارند داستان‌نویس باشند. یه رشته‌ی هنری جذابه. شما می‌تونید به حوزه‌ی هنری شهرتون مراجعه کنید و توی کلاس‌های داستان‌نویسی شرکت کنید. البته این کلاس‌ها بیشتر اصول اولیه و استاندارد داستان‌نویسی رو آموزش میدن. خود من تا حالا، یه جلسه هم توی اینجور کلاسایی شرکت نکردم. برای پیشرفت باید مطالعه‌ی زیادی داشته باشید و فیلم خوب هم زیاد ببینید. هم‌چنین یه ذهن کنجکاو و تخیلی که بتونه به همه‌جا سرک بکشه.
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
گمونم کم کم باید به فکر چاپ مجموعه ی داستان کوتاه باشید :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
ایده‌ی داستانی به اندازه‌ی دو مجموعه‌ی کتاب دارم. ولی خب علاقه‌ای به نوشتن و چاپ کتاب ندارم متاسفانه! وقتی که دوست داشتم کتاب بنویسم، هیچ ایده‌ی خوبی به ذهنم نرسید؛ و وقتی که کلا بی‌خیال داستان‌نویسی و چاپ کتاب شدم، ایده‌ها خودشون رو نشون دادن! ممنون از حضورتون :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
عالی بود این داستان؛ نظمش، رشته کلامش، توصیف هاش و مهمترینش حرف هایی که واسه گفتن داشت. خداقوت میگم به نویسنده محترم و منتظر داستان های جدیدتون هستم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
مرسی. خیلی خوشحال شدم. لطف دارید. تشکر از حضورتون
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٥/٠٣/١٠
٠
٠
اینم ازون داستان هایی بود که آدم آخرش به خودش میگه خب الان که چی؟! اینکه شخصیت لیسانسه ی کارمند فروشگاه وسط ناکجا آباد قبلا دوره عشقی داشته یا نداشته چه زیبایی و جذابیتی میتونه داشته باشه یا اگه نداشته به کجای عالم هستی برخورده! ضمن اینکه روایت داستان هم خیلی بی روح بود.تا خط آخر که خوندم منتظر بودم ی چیزی رو بشه یا از کلاه ایرج ی خرگوش در بیاد ولی متاسفانه تنها نکته داستان گویا این بود که امین خوشتیپ و باسواد قبلا عاشق شده بوده و ایرج زبل هم با این کشف بزرگ بار بسیار بزرگی از دوش بشریت و علاقه مندان پیشینه امین برداشته! حال اینکه امین دقیقا وسط بیابون تو صحنه آخر دنبال یا منتظر چی بود هم بماند!! در کل خسته نباشین و ممنون بابت تلاشی که در راستای داستان نویسی و اصول اون می کنید..صرف نظر از داستان شخصیت خود شما در مقام نویسنده قابل ستایشه..موفق باشید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٥/٠٣/١٤
٠
٠
ممنون از این که داستان رو خوندید. یه سری از دوستان هستند که وقتی من مثلا وبلاگ و نقدهاشون رو راجع به نوشته های دیگران می خونم، با خودم میگم داستانی که این شخص بنویسه، حتما یه چیز تو مایه های قلعه حیواناتی یا مسخی، چیزی باید باشه. ولی وقتی اثرش رو می بینیم...!!!!! مثلا شما نقدهای آقای "فرزاد موتمن" رو در نظر بگیر. بعدش برو فیلم وزین و بسیار فوق العاده ی «پوپک و مش ماشالا» رو ببین! دقیقا منظور من رو متوجه می شید. این به کرات برای من ثابت شده و استثنا هم نداره! فقط هم مربوط به حوزه هنر نمیشه؛ بلکه تمامی زمینه های زندگی رو شامل میشه:« یعنی هیچ لباسی رو نمی پسندن، هیچ ماشینی رو، هیچ محله ای رو برای زندگی، هیچ جایی برای تفریح و...» کسایی مثل شما فکر می کنن، سعی می کنن خاص نشون بدن، ولی هر نمایشی بالاخره یه جا تموم میشه! دوست عزیز، اگه بخوایم با دید شما نگاه کنیم که دیگه هیچ داستانی نباید نوشته و نباید تعریف بشه! مثلا:« آخر صدسال تنهایی که چی؟ یه عده اومدن خوردن و کشتن و تفریح کردن و همه شونم مردن!- آخر مسخ: به من چه که یه پسری به حشره تبدیل شد و آخرشم مرد؟! - آخر کیمیاگر: به من چه که یه مرد راه میوفته دنبال افسانه ی شخصی خودش؛ دیوانه ای که سر فقط یه حرف مسخره، راه میوفته و از اسپانیا میره تا وسطای کویر مصر. اخرش مثل فیلمای هندی، همه چیز به خوبی و خوشی تموم میشه!» - ضمن این که این داستان «که چی؟!» هم داشت! شما ندیدی و یا به دلایلی دوست نداشتی ببینی! مثلا وقتی فیلم «ماتریکس» رو می بینیم و چیزی از نمادهاش نمی فهمیم، این دلیل بر اون میشه که واقعا نویسنده ندونسته چی داره می نویسه؟! مطمئنا همه ی خواننده ها، نمی تونن هدف نویسنده رو برداشت کنند. تشکر از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤