به همین سادگی، به سادگی بارانی که می بارد و سیگاری که خاطره های زیادی را با خودش دود می‌کند. به سادگی این که بنشینی توی تاکسی...

سرت را به شیشه تکیه دهی و رو به راننده بگویی جایی برای رفتن نداری، شوقی برای رسیدن نداری، فکری توی سرت نیست و کسی نیست که ساعتش را به وقت رسیدنت تنظیم کرده باشد.

به همین سادگی می‌توانی در ذهن خودت مرده باشی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
و راننده ی تاکسی بگوید : " پیاده شو بابا،ما الاف نیستیم " :)) شوخی کردم " زیبا بود "
s_shahbazi
s_shahbazi
٩٤/١٠/٣٠
٠
٠
این متن مال من نیست... جیم؟
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/٠١
٠
٠
خاموشی مغز؛ معلق در میان بی نهایت های هستی. با همین چند خط حس و صحنه رو خیلی خوب منتقل کردید.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
قشنگ نوشته بودید
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
تبلیغات
تبلیغات