نقطه سیاه / داستان کوتاه

نقطه سیاه / داستان کوتاه

نویسنده : هادی.قنبری

امروز نیز آمد. همچون همیشه. اما به کجا می‌رفت؟ پسرک، ایستاده بود. سرما به سرش کلاه و به صورتش شالی اضافه کرده بود. پسرک، ایستاده بود و نظاره می‌کرد. دیگر برایش آشنا شده بود آن نقطه‌ی سیاهی که کم کم و قدم به قدم و گاه، تند و سریع نزدیک می‌شد و می‌آمد به سوی بزرگ شدن و تبدیل به مردی با قدی میانه شدن. مرد اما نه این بار، همیشه، برای همه یک نقطه‌ی سیاه بود که از دور می‌آمد و رد می‌شد. نا معلوم، نا شناخته. پسرک به انتظار، کیفی به دست، ایستاده بود و نظاره می‌کرد. باران نیز نمی بر چتر او و کتِ قهوه‌ایِ همیشه به تن مرد انداخته بود. نامش چه بود؟ می‌گفتند رضاست. رضا به چه؟ کلاه نخی تا لاله‌ی گوش‌های بزرگ سرش را پوشانده بود. ژاکت را داخل شلوار داده و با همان کفش‌های کتانی ولی این بار گِلی، پیش می‌رفت. شکسته و درخود. دستان زمخت در جیب. رضا با خود می‌گفت و می‌رفت: هوم، هوم، برو حیوون ...

و همین بود تنها آوای خارج شده از دهان رضا. دهانی با لب‌های ورچیده‌ی بی‌دندان. گونه‌های گود با ریش سیاه، اما کم. شاید هم جوگندمی. خم خط‌های پیشانی، نشان بود از غمی خفته. رضا، همیشه، همه جا بود. به یک شکل. هر طرف که سرمی‌گرداندی. و همین طور می‌رفت و می‌گفت: هوم، هوم، برو حیوون ...

اهل ده، حضورش را همچون یک شیء، درختی در خاکی، و یا یک ستونِ چوبی که بی‌صدا به کار خود است، پذیرفته بودند. عادت کرده بودند. نانش می‌دادند. آبش می‌دادند. گاهی پتویی، گاهی لباسی و نوایی. و گاهی استاد سلمانی، با آن شکمِ برآمده و لباسی که از زیر و رو پر از مو بود؛ به سر و صورت، صفایی...

برای پسر بچه‌ها، اما یک حضور به رنگ عادت نبود. یک شگفت بود. یک تنوع. یک تفاوت. و یا یک اسباب سرگرمی و آزار و اذیت. پسرک اما، می‌ایستاد و نظاره می‌کرد. رضا هم البته، می‌ایستاد و نظاره می‌کرد. و بعد می‌رفت و می‌گفت : هوم، هوم، برو حیوون ...

اما رضا، چرا رضا بود؟ می‌گفتند در جوانی زنی داشته لیلا نام. هر روز و هر فصل بر خرش گذاشته و می‌برده و بر حیوانک و هی چوب میزده که: هوم، هوم، برو حیوون. و با هم می‌رفتند به باغ‌های پدری‌شان سری بزنند و کار کنند. شاد و خرّم. رضا زمین زیاد داشت و هنوز هم دارد. درختانش ولی پذیرفته‌اند که برای رشد و ماندن به انسان دل نبندند. لیلا می‌خندید. رضا می‌خندید. کار می‌کردند، شاد و خرّم. بچه نداشتند و نمی‌شد. اما رضا می‌خندید و لیلا هم. رضا آن سوی باغ. لیلا این سوی باغ. رضا به کار حرص. لیلا پیش به سوی برداشت سطلی آب از استخری که یک گوشه از یخ سطح آن شکسته بود. کفش‌های لیلا مناسب برف و زمستان و یخ نبود. اما؛

اما... اما... رضا، دویده بود. هوار، کشیده بود. جیغ، شنیده بود. حتی صدای آب را هم. اما به وقت نرسیده بود. حتی به دست و پا زدن‌های لیلا در آب و یخ. یخ، یخی که نتوانست قلب رضا را سرد کند و عشقش را...

رضا، می‌رفت و می‌گفت : هوم، هوم، برو حیوون...

به چشمانش، کسی خیره نمی‌شد. شاید فکر نمی‌کرد و نمی‌دید که همیشه قرمز است و اشک آلود. فوران غم از آن سرچشمه‌های چشم به بیرون می‌زد. پر از نفوذ بود آن چشم‌ها. چشم‌هایی که به درونِ آگاهِ زنجیر شده در عقلِ ناآگاهِ رضا وصل بودند. به دلش ...

صدای لیلا را، همیشه می‌شنید. لیلا، همیشه در مقابلش، سوار بر خرش بود. خری خاکستری. می‌خندید و بر می‌گشت و رضا را نظاره می‌کرد...

پسرک، ایستاده بود و نظاره می‌کرد. پس این بوده علتِ چند روز دیده نشدنِ رضا. خرقِ عادت. مردم جمع شده‌اند. در جنگلی که روزگاری باغ رضا بود. پسرک، ایستاده بود و نظاره می‌کرد. رضا را از استخرِ آب و یخ، در آورده بودند. جسد اما، هیچ بویی نمی‌داد. حتی آن کتِ قهوه‌ای هم. فقط خود را رسانیده بود. این بار هم نتوانست لیلا را نجات دهد...

================

هادی قنبری - آبان 94 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
khadije
khadije
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
ممنون از مطالعه ی شما..
z_amini
z_amini
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
وای.چقدر زیبا و البته غم انگیز! یعنی این مرد هر روز در ذهنش صحنه غرق شدن تکرار میشده؟ این بار هم رفته بوده که نجاتش بده؟ خیلی غم انگیز بود...خسته نباشید میگم.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
ممنون از شما؛ این یک داستان نیمه واقعی بود...
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
هادی عزیز خوشحالم که اهل قلم هستی. این اولین داستانی بود که ازت دیدم چون با سبک نوشتنت اشنا نبودم داستان سیب زمینی ونظراتشو خوندم.ایده های خوبی داری فقط نوع نگارشت مخاطب و اذیت میکنه .برای بهتر نوشتن سه چیز مهم وجود داره .خواندن .خواندن و خواندن.از اقا ی میرزا پرسیده بودی نویسنده های جدید. حسین سناپور -مصطفی مستور-بیژن نجدی .نویسندهای داستان کوتاه خارجی هم خوبن مثل همینگوی -ریموند کارور- چخوف .ولی با همه اینها قلم توانایی داری حتما ادامه بده وانجمن شعر وداستان شرکت کن تا داستانت نقد بشه .بچه های جیم فقط میگن عالی واینطوری هیچوقت نویسنده نمیشی. ارادتمند .حسین پور.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
سپاس گذارم؛ درست می فرمایید؛ نوع نگارش من رو دیگر دوستان میگن که کمی سنگین و سنتی هستش، که البته به خاطر مطالعاتمه که ابتدا از کتب قدیمی شروع کردم...
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
خیلی قشنگ بود داستانش واقعا من رو گرفت. مرسی. فقط امیدوارم این رضا ساخته ذهن شما باشه و هیچ کسی توی دنیای واقعی همچین سرنوشت تلخی نداشته باشه
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
ممنون؛ این رضا فقط اسمش از یک شخصیت واقعی گرفته شده و نه روحیاتش؛ البته این داستان رو من برای تکلیف درس ادبیات دانشگاه نوشتم که اونجا ازش استقبال شد.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
من مثل اقاي حسين پور نميتونم خوب نقد كنم يا حرفي بزنم كه باعث پيشرفت شما در نويسندگي بشه ولي خب اينو ميدونم خوندن كمك به نوشتن ميكنه والبته اينم بدونين كه نوشتتون دلنشين بود ميدونين ادم دركش ميكرد فقط پسرك يكم ناشناخته بود ...بهرحال من نوشتتونو دوس داشتم قشنگ بود :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
پسرک در واقع به نظر خودم که خیلی از اول و دوم شخص و زاویه دید سر در نمیارم؛ خود نویسنده بود که می خواست در داستان حضور داشته باشه..
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
که اینطور :)منم همین حسو بهش داشتم :)))))که نویسنده س یا همون راوی قصه
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
چه داستان غم انگیزی بود! نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به داستان هایی که آخرش بد تموم میشه ندارم! نمیدونم شاید دوست دارم همیشه آخر داستان ها خوب تموم یشه. - از نظر نوشتاری به نظر خیلی خوب داستان رو جمع کرده بودید. منتظر داستان های بعدیتون با چاشنی پایانی بهتر هستم :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
پایان ظاهری این داستاان غم انگیز بود؛ اما به همیشگی بودن عشق و جریان اون اشاره داشت؛ ممنون
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
برعکس اقای حسین پور من طرز نگارش رو دوس داشتم، من معمولا توصیفات به دلم نمیشینن ولی اینجا خیلی توصیفات با این طرز نگارش دلچسب شده بود و همین از اول عامل جذب داستان شدنم شد اصن. تصور میکنم اگر معمولی مینوشتید انقد درگیر کننده نمیشد. خانوم یا اقای فکور هم راس میگن پسرک خیلی تابلو بود این وسط ک برای پیشبرد داستان اومده توش و حتی یه ذره هم شخصیت پردازی نداشت :)) ولی خب ب نظرم اذیت نمیکرد در عین تابلو بودن و نپرداختن بش، اون حس کنجکاوی و حس های متفاوت بچه ها راجع ب رضا رو خیلی خوب منتقل شد اخه ب وسیله ی اینا. و در آخر، رضا، رضا نبود وگرنه سرنوشتش این نمیشد ...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
بسیار ممنونم از نظر کامل شما؛ خود من هم خیلی از متن های ادبی پر از توصیف اما شاید بی مفهوم خوشم نمیاد؛ بیشتر سعی میکنم برای یک مفهوم داستان یا شعر و یا و.... بگم؛ ضمنا رضا به عشق نهاده شده در وجودش رضا بود... البته با مقام رضا(مفهوم عرفانی) اشتباه نشه...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
زیبا بود هادی جان
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
سپاس گذارم؛
Cold
Cold
٩٤/١٠/١٥
١
٠
چه داستان عجیبی بود...منو درگیر خودش کرد....اما شاید بار آخر هم خودش و هم لیلا رو نجات داد ، از تنهایی....
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
( اما شاید بار آخر هم خودش و هم لیلا رو نجات داد ، از تنهایی.... ) این دیدتون ب قضیه جالب و قشنگ بود :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
ممنون از توجه دوستان؛
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
چه قدر خوب توصیف کرده بودینا ، خیلیم تلخ تموم شد :(
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
خودم این خط رو که برای همکلاسی های دانشگاه میخوندم؛ بغضم میگرفت: اما... اما... رضا، دویده بود. هوار، کشیده بود. جیغ، شنیده بود. حتی صدای آب را هم. اما به وقت نرسیده بود. حتی به دست و پا زدن‌های لیلا در آب و یخ.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
چرا اسم دخترهای فیلم و داستان های ایرانی ؛لیلا؛ است من اعتراض دارم شخصیت نمونده دیگه واسه این اسم سوار بر خر و ده و.:-|
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
اینم حرفیه...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
لیلی خوبه بذاریم؟؟
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
نه
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خیلیییییی قشنگ بود مخصوصا توصیفات رضا... آفرین
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
سپاس از شما؛
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣