مرد کوچک زندگی من (8)

مرد کوچک زندگی من (8)

نویسنده : زهرا- خسروی

(قسمت قبل را از این‌جا بخوانید)

- دست بردار داریوش، تو رو خدا بَس کن، این‌قدر داستانای عاشقانتو با سوز و گداز نباف و تحویل من نده، اینا دردی از من دوا نمیکنن، توو خلوت خودتم می‌تونی این چیز میزا رو مرور کنی و پُقی بزنی زیر گریه، من این‌جا نیومدم واسم قصه‌ی لیلی و مجنون تعریف کنی، آقا جون یک کلام بگو مادرم کجاست؟همین!

بلند شد، چراغ را زد، یک بار پلک زدم

- نه...

یک بار دیگر این محمد بود روبروی من یا داریوش؟ آرام گفتم: محمد...

- خیله خوب، انگار هنوزم من آدم بده‌ی قصه‌ام، عجله نکن می‌گم برات، فکر نکن دلم به حالِ روزای زارِ زندگیم تنگ شده بود که سفره‌ی دلمو جلوت وا کردم، نه سریرا، نه اینا رو گفتم که وقتی باقی شو شنیدی چشات وَر قلمبیده نشن و شاخ در نیاری. بابای عیاشت مادرتو فقط واسه پولاش میخواست، واسه این‌که بعد حاج یونس کل فرش فروشی اونو آقا صدا کنن، آره دختر جون مونده تا این کفتار و بشناسی. قضیه‌ی بیمارستان یادته؟ یادته گفتم تو و مادرت و جدا بستری کرده بودن؟

سرم را تکان دادم

- مادرت بعد تصادف با کامیون سرش ضربه ناجوری خورده بود، اگه یادت باشه حاج یونس اون روز فوت کرده بود، من رفتم یه سر فرش فروشی، کل آدما ماتم گرفته و خراب، کلی صورتای خیس و پیرهن مشکی و... خلاصه رفتم پیش صابکار قبلیم، اون بنده خدام حالش خیلی بد بود، دستمو گرفت و گفت :داریوش  این آدرسو مینویسم برو اونجا، زنگ زدن سریرا بیمارستانِ، دختر حاجی خدا بیامرز رو می‌گم، پسر این‌جا تا یه دقیقه دیگه بَلواست برو به داد این دختر بینوا برس. سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان و داد و گفت بخاری که از اون شوهرِ اَلواتش بلند نمی‌شه، معلوم نیست باز کدوم قبرستونی بساطِ عیش و نوششو پهن کرده

- داریوش ادامه داد: دلم آشوب بود، پا شدم آدرسو گرفتم، چند دقیقه نگذشته بود توی بیمارستان بودم ، خیلی شلوغ بود، به هر زحمتی بود اتاق سریرا رو پیدا کردم، رفتم جلوی چشماش یه نقطه رو نشونه رفته بود، سرش و یکی از پاهاش و باند پیچی کرده بودن، پرستار میون اون همه شلوغی با داد حرف میزد

- پرستار: آقا خدا خیرت بده این خانم چیزیش نیست! فقط حافظش مورد دار شده که به مرور زمان برمی‌گرده ، از نظر من مرخصه

- داریوش : میخواستم بگم دِ آخه لامصب تو دکترشی نسخه می‌پیچی این دختر کل بدنش باندپیچی شده، حافظش مورد داره بعد چیزیش نیست؟ که نگفتم، یعنی دلم تلنگر زد بهم، مگه سریرا رو نمی‌خواستی؟ اون که چیزی یادش نمیاد ، کسی رو هم نداره، الان تو تنها کسی هستی که میتونی پیشش باشی ، میتونی..

نگذاشتم باقی حرف‌هایش را بزند، اشک‌هایم اَمان نمی‌دادند، صدایم به زور از حنجره می‌آمد بیرون. داد زدم سرش و گفتم: می‌تونی سایه سرش باشی؟ می‌تونی شوهرش بشی! به عشقِ چند سالت برسی آره؟ آره عوضی؟ تو میدونی من چی کشیدم، مگه نمی‌گی بابام الوات بود؟ مگه صاب کارت بهش اَنگ عیاشی نمیزد؟ تو آدم نبودی؟  از خودت نپرسیدی این بشر که خوابیده رو تخت صاحاب نداره؟ کس و کار نداره؟ هان؟ نپرسیدی لعنتی ..

بغضم پاره شد و و جیغ می‌زدم سرش و گفتم: تو اصلا می‌دونی از صبح تا بوق شب سگ لرز زدن یعنی چی؟ واسه دو زار پول که شکمم سیر بشه جلو هزار تا آدم دو لّا خم شدن یعنی چی؟ واسه خوابیدن تو یه بیغوله باید کار می‌کردم و حساب پس می‌دادم؟ تو میدونی لعنتی؟ می‌فهمی دردای منو؟ می‌تونی روزامو برگردونی؟ می‌تونی مادرمو بهم بدی، نه، نه نمی‌تونی.

پاهام به شدت می‌لرزیدند، افتادم کنار همان پنجره و سرم را که فریاد می‌کشید چسباندم به شیشه، دماغم را کشیدم بالا، حالا نه تنها پاهایم، کل بدنم لرز داشت. کنارم با زانو افتاد روی زمین، حال او هم خوب نبود، نمی‌دانستم از خماری‌اش است یا از حرف‌هایی که بهش زدم. سرش را انداخت پایین و گفت: به روح مادرت سریرا که واسم عزیزه، به روحش قسم نمی‌دونستم اون دختر داره، به جون محمدم..

حرفش را قورت داد و زد زیر گریه، حالا باید معماها حل بشوند.

گفتم: محمد کیه؟

- حاشیه نمیرم واست، محمد پسر منه، پسر سریراست، بردار ناتنی تو

تعجب نکردم، از این همه شباهت و قسم خوردنش می‌شد فهمید. فقط گفتم :تو که نمُرده بودی، چرا محمد فرستادی پِی من؟ چرا گفتی من مادرشم؟ تو که نمی‌دونستی من هستم و وجود دارم هان؟

- بعد فوت سریرا، حال و روزم بدجور ریخت بهم، دکترش می‌گفت از همون تصادف بدجور صدمه خورده، سیستم عصبیش، میگرناش نابودش کرده بود، خیلی از روزا باید اتاق تاریک می‌بود و روسری می‌بست روی چشماش، بچه نمی‌خواستم ولی بهش گفتم شاید حال خودش بهتر شه، سرش به بچه گرم شه و حواسش پی دردا و دُز قرصاش که هر روز می‌رفت بالاتر نشه. محمد دنیا اومد و سریرا زیر عمل زایمان فوت کرد.

من عین آدم‌های منگ میخِ جمله‌ی آخرش بودم، سرِ زایمان محمد مادرم مُرد؟ چرا؟

- چچچرا ؟چی شد که مُرد ؟

- فشارِ بالا، دردای سرش، این‌قدر داد زده بود که... خیلی ذوق داشت واسه اومدن محمد، هر روز بساط سیسمونی تو خونه بپا بود، ولی به جای این‌که بهتر شه بدتر شده بود، وسط حرف زدناش سرش تیر می‌کشید، می‌رفت توی اتاق  و در رو می‌بست، همون اوایل دکترش بهش گفت اگه نتونی فشارای عصبیتو کم کنی بچه تو بنداز، خودمم چند بار بهش گفتم ولی حرف گوش نمی‌کرد، انگار وابسته شده بود.

آرام بودم، حرف از محمد و ذوق مادرم که شد کمی آرام شدم. کاش بودم، کاش پیشش بودم. کاش... داریوش را نگاه کردم، هنوز سرش پایین بود، نمی‌دانم، با این حرف‌هایش هم متنفر بودم هم نه! من چه بخواهم، چه نخواهم محمد برادرم بود، ادامه حرف‌هایش را که گفت فهمیدم بعد از تولد محمد تا همان سنی که پیش خودش نگهش داشته بوده نگفته بود که مادرش کیست، از همان زمان معتاد می‌شود و همه پولش می‌رود برای اعتیاد و بساطِ دودش. محمد را می‌سپارد دست یکی از رفیق‌هایش که بیارنش پیش من، ازش پرسیدم: تو که از وجودم با خبر نبودی؟ چی شد پس؟

- باخبر شدم، وقتی مادرت محمد رو حامله بود اکثر شبا، اسم سریرا رو صدا می‌زد و از خواب می‌پرید. یک بار یادمه  گفت: سریرا یواش‌تر بدو دختر... همین جملش رو اونقدر کلنجار رفتم با مغزم تا فهمیدم چی میگه، دنبالت گشتم،  یه رفیق داشتم تو اطلاعات، به هر بدبختی بود راضیش کردم بفهمه تو کی هستی، اون بهم گفت اسمت سریراست و دخترِ...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
عجب ... فقط من نفهمیدم مادر و دختر اسمشون چرا یکیه ؟! 0_0 / بدو بدو بقیه شو بنویس ^_^
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
من جدا عذرخواهی میکنم اسم مادرش سلما است، ببخشید واقعا دوستان! کار از لپی بودنم گذشته جدا معذرت:)))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
زهرا من چند قسمته دچار درگیری فلسفی شدم =)))) ای خدا :)))) از دست تو دختر :دی تکرار نشده :))))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
زهرا|: فقط تو همین قسمت قاطی نوشتم سریرا نقش اول داستان و اسم مادرش سلما ست:)))
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
قسمت قبلم بوده :دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
تا اطلاع ثانوی پست های شما را تحریم می نمایم! با تشکر!
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/١١
٠
٠
تحریم !!! الان به آقای ظریف میگم بیایند باهاتون مذاکره کنند خخخخخ
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
آقای آستانه|: آخه تحریم عکس ا کافی نبود؟ این پستای بیچاره چه گناهی واز ازشون سر زده؟!-___-
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
الهام میبینی چه بساطیه؟ یه لحظه تو جیم در امان نیستم همش تحریم همش انتقام میگیرن از یه پشت کنکوری!! آخه من میخوام بدونم آیا انتقام جویی از یک پشت کنکوری کار درستی است؟؟؟-__- خخخ
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/١١
٠
٠
زاست میگه آقای خطیب مگه ما پشت کنکوریا چه گناهی داریم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
خانم الهام: خخخخخخ. وقت دکتر ظریف رو نگیرید خودمون یه کاریش می کنیم! شرط ما برای برداشتن تحریم ها کاسته شدن از غلظت دهن آب انداختن عکس های خانم خسروی است!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
چرا بحث رو بیخودی به سمت کنکوری ها می کشید!!!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١١
٠
٠
داستان جالبی به نظر میرسه. باید ببنیم ادامش چی میشه. فقط یه سوال «سریرا» یعنی چی؟
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
ممنون:) سرسرا یعنی زن زیبا چهره:))
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
*سریرا، اشکال از حدسیات موبایل دیگه!!ببخشید:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٠/١١
٠
٠
مادرت بعد تصادف با کامیون سرش ضربه ناجوری خورده بود، اگه یادت باشه حاج یونس اون روز فوت کرده بود، من رفتم یه سر فرش فروشی، کل آدما ماتم گرفته و خراب، کلی صورتای خیس و پیرهن مشکی و... خلاصه رفتم پیش صابکار قبلیم، اون بنده خدام حالش خیلی بد بود، دستمو گرفت و گفت :داریوش این آدرسو مینویسم برو اونجا، زنگ زدن سریرا بیمارستانِ، دختر حاجی خدا بیامرز رو می‌گم، پسر این‌جا تا یه دقیقه دیگه بَلواست برو به داد این دختر بینوا برس. سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان و داد و گفت بخاری که از اون شوهرِ اَلواتش بلند نمی‌شه، معلوم نیست باز کدوم قبرستونی بساطِ عیش و نوششو پهن کرده حاج یونس مگه صاب کار قبلی داریوش نبوده؟؟ چه طور میشه توی یه روز هم حاج یونس بمیره هم دختر و نوش تصادف کنن؟؟ مگه میشه پدربزرگ سفارش دخترش رو بکنه ولی چیزی از نوش نگه؟؟ یعنی نوه ی یه آدم پولدار امکان داره به همین راحتی گم بشه؟؟ این بالا یه تناقض وجود داره انگار حاج یونس یه نفره صاب کار قبلی یه نفر دیگه! سوتی سریرا هم که دیگه آخرش بود دختر!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٠/١١
٠
٠
یعنی این جناب داریوش خان با یه زن متاهل رابطه برقرار کرده ؟؟؟ هیچ کسم سراغ دختره نبومده نه کس و کار داشته نه دوست و اشنا؟؟ چطور یادش بوده دخترش رو اما یادش نبوده شوهر داره ؟؟!!!پس محمدم میشه یه بچه ی.....
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
بسم الله ، برم از قسمت یک بخونم ینی ؟!
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
میگم آره :) آخه به من میخوره بگم ماستم ترشه خخخ
n_JAFARI2
n_JAFARI2
٩٤/١٠/٢٠
٠
٠
جالب بود
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/١٢/٠٧
٠
٠
پس چی شد این مرد کوچک؟ ادامه داشت که؟!
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١١
٠
٠
اجازه بدین در مورد این قسمت حرفی نزنم؛ ای کاش همینجا یه دونه "پایان" زده بودین و خلاص! اشتباه مادر رو درست حدس زده بودم. ارتباط برقرار کرده بودم با داستان. اگه این کامنت به این شکل شد، معذرت می خوام؛ چون واقعا با داستان ارتباط برقرار کرده بودم تا این دو قسمت اخیر... ولی نا گفته نمونه هنوز تصویرسازی و فضاسازی و شیوۀ روایتتون قابل تحسینه.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤