بیدارشو پدربزرگ!

بیدارشو پدربزرگ!

نویسنده : یاسین ناطقی

در خانه مادربزرگ جمعیم. دخترها و پسرها هر چند روز یک بار، با هم به خانه‌ی او می‌آیند. او چند سالی می‌شود که از پدربزرگ جدا شده. الان هم تنها زندگی می‌کند؛ مانند پدربزرگ.

ولی من چند باری دیده‌ام که مادربزرگ، یواشکی-بدون این‌که بچه‌ها بفهمند- به دیدار پدربزرگ می‌رود. خانه‌های‌شان از هم خیلی دور است ولی فاصله مانع رفتن مادربزرگ نمی شود. مخصوصا حالا که به لطف سازمان اتوبوسرانی، می‌تواند نیم ساعته به منزل یار دیرین خود برسد.

پدربزرگ ولی با او رودررو نمی‌شود؛ روال بر این است که مادربزرگ می‌رود دم در خانه‌اش و از پشت یک دیوار یک متری، با صاحب خانه صحبت می‌کند. یک بار دم رفتن، مچش را گرفتم و پا پی‌اش شدم که کجا می‌رود. او هم از ترس دخترهایش، مرا با خودش برد به دیدار پدربزرگ.

رفتیم؛ ولی صاحب خانه، خوابیده بود و در را باز نکرد؛ مثل همیشه!

مادربزرگ که بغض کرده بود، با صدایی لرزان گفت: «میبینی مادرجون؟ هر دفعه همین کارو میکنه، انگار نه انگار که من زنش بودم، انگار نه انگار که سی، چهل سال با هم زیر یه سقف بودیم؛ میدونی چیه؟ اصلا از همون اوایل زندگی، حرمت مهمونو نیگه نمیداشت!»

از داخل کیسه‌ی همراهش، یک صندلی تا شو درآورد و جلوی خانه‌ی پدربزرگ نشست رویش! از کیف دستی‌اش عینک و قرآنش را درآورد؛ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، شروع کرد به خواندن «الرحمن»، مثل همیشه ...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/١٥
١
٠
عه چقدر قشنگ بود :( اول آدم فکر میکنه از هم جدا شدن و اخرش می فهمه .... :((( خدا رحمتشون کنه.. قلمتون نویسا :))
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
لطف کردین که خوندین ؛ رفتگان شما هم ...
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
١
٠
الهی، چقد قشنگ و تاثیر گذار شده بود ب خاطر غیرمستفیم گفتنتون :) خیلی خوب بود روایته :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
لطف دارید ، ممنون از اینکه خوندینش D:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
واقعی بود پس؟ خدا رحمت کنه پدر بزرگ رو :)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
قضیه ی پدربزرگ بله ؛ ولی بقیه اش نه ..در هر صورت تشکر.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٥
١
٠
اولش گول خوردم فکر کردم جدا شدن از هم ، عزیزجون منم خیلی آقاجونمو دوست داشت ..:(
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
خدا بیامرزدشون
Cold
Cold
٩٤/١٠/١٥
١
٠
مادربزرگ من که با وجود سلامتیش یک سال بیشتر بدون پدربزرگم دووم نیاورد و رفت پیشش :(....روح همه رفته ها شاد باشه...
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
خدا هر دوشون رو بیامرزه...
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٥
١
٠
خدا رحمتشون کنه...
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
ممنون سجاد جان ، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه ...
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٥
١
٠
خیلی خوب بود.موفق باشید
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
مرسی اقا محمد ...خوشحالمون کردی عزیز ..
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٥
١
٠
روایت خوب و غافلگیرانه ای بود . عشق قدیمیا هرکدوم یه جور اساطیری ِ کوچکِ ،ساده ، بی آلایش و پایدار
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
تشکر بابت نظرتون . بله ، ساده و پایدار ...
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
قشنگ بود--واقعا جای پدر بزرگا و مادر بزرگارو هیچ چیز دیگه پر نمی کنه---خدا همه ی رفتگان رو رحمت کنه....موفق باشین
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
بله درست می فرمایید؛ ممنون ...
elnazi
elnazi
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
خدا رحمتشون کنه... قلم خوبی دارین و زیبا نوشتین...موفق باشین:)
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٦
١
١
خدا رفتگان همه رو بیامرزه ، ممنون ...
باران
باران
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
وای عالی بود
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
اخی^_^ خدارحمتشون کنه
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
تشکر :)
a_kebriti
a_kebriti
٩٤/١٠/١٧
٠
٠
سلام... من واثعا داستانتو دوست داشتم... ولی بنظرم اگه سعی کنی روی بیان و توصیف هات بیشتر کار کنی... فوق العاده میشه، چون مطمئن هستم که استعدادشو داری
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٧
١
٠
عهههه . اومدی؟!؟! خوش اووومدی ! چشم عزیز ؛ روی توصیفاتم هم کار می کنم ! :)
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٩
١
٠
داستان زیبایی بود من رئال نویسی رو خیلی دوس دارم
yasoon
yasoon
٩٤/١٠/١٩
٠
٠
لطف دارید ؛ خوشحالم که خوشتون اومده ...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣