یک استکان نوستالژی با قند تلخ

یک استکان نوستالژی با قند تلخ

نویسنده : 151

دلم یک خرده از آن قدیم‌ها می‌خواهد. از آن سادگی‌ها. از آن یک رنگی‌ها. دلم تلویزیون سیاه سفید می‌خواهد. تلویزیونی که  پلنگ صورتی هم در آن سیاه و سفید می‌شد. تلویزیونی که سینما خانواده نبود ولی خانواده‌ها را دور هم جمع می‌کرد. سه بعدی نبود ولی ابعاد زیادی را برای ما مجسم می‌کرد. تلویزیونی که داخلش زرق و برق‌های تبلیغات خانه‌های لوکس و ماشین‌های مطمئن سایپا نبود. داخلش یخچال‌های Door In Door پر از میوه‌های برنددار و کیک‌های دست نخورده با فریزرهای پر بستنی و چیپس و پفک‌های غنی شده با اکسیژن نبود.

دلم سادگی می‌خواهد. سادگی با طعم عشق. عشقی که توی این یخچال‌ها و خانه‌های لوکس و ماشین‌های اسپورت پیدا نمی‌شود. دلم از همان خانه‌هایی می‌خواهد که یک حیاط بزرگ داشت که وسطش یک حوض بود و در آن چند ماهی قرمز و هندوانه. خانه‌ای که باغچه داشت و بعضی موقع‌ها می‌رفتیم در آن گل بازی می‌کردیم. خانه‌ای که داخلش به جای کلش آف کلنز و تلگرام و لاین و... با فوتبال و اسم فامیل و منچ و گل یا پوچ و زو و خیلی بازی‌های دیگر خودمان را سرگرم می‌کردیم و خوش می‌گذراندیم. پای حرف‌های شیرین و نمکی پدر بزرگ مادر بزرگ‌های‌مان می‌نشستیم و با خاطرات و حرفای‌شان کیف‌مان شارژ می‌شد.

دلم از این آپارتمان‌های بی‌احساس و یخ زده گرفته. خانه‌هایی که تعداد طبقاتش با بی‌روحی و بی‌مهری رابطه‌ها، ارتباط مستقیم دارد. خانه‌هایی که بوی زندگی نمی‌دهند. خانه‌هایی که درون‌شان٬ همسایه٬ همسایه را نمی‌شناسد. شاید اگر همسایه‌ی کناری‌ات سکته هم کرده باشد و به دیار باقی شتافته باشد تو ازش خبری نداشته باشی. شاید کسی که در تلگرام با او چت می‌کنی همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی‌ باشد و بی‌خبر باشی.

چه بگویم؟! دلم دنیای بدون موبایل می‌خواهد! بدون دنیای مجازی٬ دلم دنیای رنگی قدیم را می‌خواهد! دنیایی که اینترنت نداشت ولی کسل کننده نبود! دلم بچگی می‌خواهد. بچگی‌ای که در آن دروغ نبود و نماد راستگویی و صداقت همین بچه بود. بچه‌ای که دقیقأ جاهایی حرف راست را می‌زد که نباید می‌زد و با آر.پی.جی می‌زد توی برجک بزرگترها و تمام پته‌های‌شان را می‌ریخت روی آب. دلم توپ پلاستیکی دو لایه می‌خواهد! از همان توپ‌هایی که می‌زدیم به شیشه همسایه‌مان و خسارتش را پدرمان می‌داد! دلم هفت سنگ می‌خواهد٬ سنگ‌هایی که دل کسی را نمی‌شکستند. گرگم به هوا می‌خواهد٬ گرگی که روح و احساس کسی را نمی‌درید. دلم از آن قهرهای بچگانه می‌خواهد٬ از آن قهرهایی که قرار بود تا قیامت باشد ولی چند دقیقه‌ی بعد قیامت می‌شد! از آن دعواهای بچگانه که همیشه می‌گفتیم: «میرم به بابام میگم» می‌خواهد. دلم بوی خاک می‌خواهد٬ بوی خاکی که بعد از بوسه زدن باران بهش٬ من را هوایی می‌کرد. خاکی که الآن آسفالت شده٬ دقیقأ مثل تمام سادگی‌ها و مهربانی‌های قدیم.

یاد یک شعر افتادم. راستش دستمال من زیر درخته...

نه؛ بهتر است اینطوری بگویم‌: اعصاب من زیر چرخ دنده‌های تکنولوژی و تزویر له شده٬ سواد هم دارم البته! از بن تن و بتمن و اسپایدرمن بدم می‌آید. دلم پسر شجاعی می‌خواهد که پولیپ داشت و هیچ وقت اسم پدرش را نفهمیدیم، طفلک مادر هم نداشت! دلم فوتبالیست‌ها می‌خواهدکه هیچ وقت نفهمیدم چطور می‌شود یک ژاپنی عموی برزیلی داشته باشد! (شاید اصلاح نژاد کرده بودند) از همان ضد حال‌هایی می‌خواهد که روی هوا و در حین برگردان زدن سوباسا٬ یکهو می‌گفت «ادامه‌ی داستان در قسمت...» راستش رابخواهید دلم زومبه هم می‌خواهد! زومبه‌ای که در مواقع لازم در دعواها ریش سفیدی می‌کرد و ختم به خیر م‌کرد دعواها را. کلا از مرام و معرفتش خوشم می‌آمد. دیگه حرفی از علامت مخصوص میتی کومان نمی‌زنم که دلم خون است.

وای خدا! دلم چقدر هوس کرده٬ یعنی ذهنم پر است از نوستالژی‌هایی که یادشان کافی است برای دیوانه کردن من. خاطراتی که الان جای‌شان را  داده‌اند به این گوشی‌های داغ ولی یخ زده. ما از این سبک زندگی‌مان چه چیزی داریم تا برای آیندگان‌مان تعریف کنیم؟! مراحل گذراندن level های کلش؟ یا جک‌های خنده‌دار توی تلگرام؟! یا عکس‌های هنرمندان روشن فکر عزیزمان به همراه سگ و گربه‌های‌شان در اینستاگرام؟! نمی‌دانم واقعا!

انگار پیشرفت تکنولوژی و غرب گرایی نسبت مستقیمی با پودر شدن سنت‌های زیبا و اصیل خودمان دارد.  بیایید خاطره سازی کنیم تا در برابر فرزندان‌مان خجل زده نباشیم. حرفی برای گفتن داشته باشیم. یک خورده هم به دنیای حقیقی‌مان برسیم٬ فارق از هرگونه مجاز و محال.

===========

پ.ن: ببخشید اگر خیلی درهم و قاطی پاتی شد٬ یک خورده ذهنم درگیر بود٬ دلم همان ذهن بی‌دغدغه و بیخیال بچگی‌ام را هم می‌خواهد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٢
٠
به نظرم بهترین توصیف در مورد متن رو خودت در پی نوشت انجام دادی. یک نکته مهم اینه که لازم نیست سه چهار تا موضوع توی یک متن آورده بشن. گاهی لازمه یک موضوع خیلی کوتاه و راحت در یک متن نوشته بشه. بلند شدن متن ها اون هم در این حد برای مخاطب کم حوصله امروزی اصلا جالب نیست.// در کل مطلب به مطلب قلمت داره بهتر میشه
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
موافقم با شما. برای منم چندبار پیش امده که وقتی میخوام چندتا موضوع رو با هم کار کنم، هیچ کدوم اونی نمیشه که خودم و مخاطب بپسندند.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
سلام.خیلی ممنون بابت توجهتون.شاید چند تا موضوع داشت٬ولی هدف و پیام نوشته مشخص بود٬سعی کردم همه ی موضوعات ختم بشه به هدف اصلی.ممنون بابت توصیه تون.
z_amini
z_amini
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
سلام.خسته نباشید ...به نظرم درهم نبود قابل درک بود.فقط دلمان خواست همه اون سادگی های قدیم رو.یادشون بخیر...
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
سلام.خیلی ممنون که خوندید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
برداشت من این بوده که شما بیشتر می‌خواستید احساس دلتنگی و دلزدگی‌تون از عصر جدید و مدرنیته رو بیان کنید. اگه این‌طور بوده، یه جاهایی همون کنایه‌ها و طعنه‌های طنزآمیز، به انتقال این حس به خواننده، لطمه زده بود. کنایه‌هایی مثل «بستنی و چیپس و پفک‌های غنی شده با اکسیژن» - «هیچ وقت نفهمیدم چطور می‌شود یک ژاپنی عموی برزیلی داشته باشد! (شاید اصلاح نژاد کرده بودند)» . ** یه نکته ریز دیگه هم « و با خاطرات و حرفای‌شان کیف‌مان شارژ می‌شد.» همین خود فعل « شارژ شدن» یه جورایی نماد مدرنیته‌ست و بهتر بود به جاش از همون ترکیب معروف « کیف‌مان کوک می‌شد» استفاده می‌کردید. ** اصلا فکر نمی‌کردم که فردی به سن و سال شما، این نوستالوژی‌ها رو داشته باشه. اینا بیشتر جز خاطرات دهه شصتیا بودن!
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
اول از همه ممنون که وقت گذاشتید و خوندید. دوم.با توجه به اسم مطلب٬قصد داشتم این دلتنگی ها رو با چاشنی طنز ترکیب کنم.سوم٬راستشو بخواید من با همین سن کمم٬از اون تلویزیون سیاه سفید بگیر تا برنامه کودک ها و بازی ها رو تجربه کردم.صرافأ این مطلب رو واسه خودم ننوشتم٬مخاطب میتونه هرکسی باشه.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلیییییییی طولانی بود آقاااااااااااااااا ، خو در نظر بگیرین من فردا امتحان دارم خخخ مچکر مچکر مچکر
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
من معذرت میخوام!!اگه میخواستم در نظر بگیرم که اصلأ نمینوشتم!خودم فردا شیمی امتحان دارم!!ولی اینو من چند هفته ای میشه که فرستادم!شما حلال کن دیگه : )
mona_behboudi
mona_behboudi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلی قشنگ بود.... مخصوصا پ ن که کلشو تو (دلم همان ذهن بی‌دغدغه و بیخیال بچگی‌ام را هم می‌خواهد.) خلاصه کردید... ولی درهم نبود دغدغه ها ذهنتون بود دیگه
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلی ممنونم.نظر لطفتونه.ذهن من درهم شده بود!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
عالی بود آقا عالی. خیلی خوب تونسته بودی این بیزاریت رو با ترکیب نوستالوژیکی ها و بازی با کلمات منتقل کنی. خداروشکر تهش هم بسته بود؛ پایان باز نداشتی:دی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
متشکرم.پایان باز مخصوص داستانامه!منتظر داستان های پایان باز باش :)اصلأ جای چنین داستان هایی خالیه تو جیم!البته داستان های من پایانشون خیلی هم باز نیست٬همیشه ی سری کدها رو میدم که ته داستان رو مشخص میکنه.با دقت باید بخونید:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
از ایران قدیم خوشم نمیاد همین تفریحات لوکس و متنوعی که دل عده ای را میزنه و وصله ای برای نوستالژی خواستن میشود ارزوی مردم زمان قدیم بوده که ای کاش میشد راحت تر زندگی کرد کاش به جای انکه سر رود ظرف بشورن تو خانه این کار انجام میشد..کاش تفریحات بی خطری ابداع میشد (نقل قول قدیمی ها) چون ادم ها از محدودیت به توقع میرسن حتی تفریحات خوراکی هم به مرور تکراری میشده و مثل الان این همه خوش مزه جات نبوده پس اگه یک نفر لذت فناوری را کم و خواهان نوستالژی باشه دلیل دیگری هم دارد شاید قناعت یا زیاده نخواهی به خاطر دردسرهای هرکه بامش بیش برف اش بیشتر و مساعلی که خارج از این متن است
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
این مسئله کاملأ سلیقه ایه.خیلیا از همون قدیمیا شاید فکرشو نمیکردن که با ورود تکنولوژی و مدرنیته به زندگی ها٬چنین بلایی قراره سر زندگی بشر بیاد.وگرنه شاید به همون زندگی راضی میبودند.حالا این که شما از ایران قدیم خوشتون نمیاد برمیگرده به عقاید و سلایق خودتون.
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
با ورود تکنولوژی چه بلایی سر بشریت امده مگه؟o_O
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
بیخیال :-)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
اگه بحث؛ امنیت اطلاعات است که راه حل نهایی احتیاط کاربران است؛ البته به نظر می اید بحث سلیقه ای در این متن بیشتر نمود پیدا کرده
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
بحت خیلی فراتر از این حرف هاست که اینجا جاش نیست!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨