کلاغِ بیمارِ تابستانی

کلاغِ بیمارِ تابستانی

نویسنده : Mina_n

امروز خواستم سوار مترو بشوم که کلاغ زخمی را دیدم. چند لحظه‌ای با همدردی نگاهش کردم. یاد همسایه‌ی پارسال‌مان افتادم. چه صبح‌هایی که با صدای بیمارش بیدار نشده بودم. چه ظهرهایی که وقتی پرده حریر اتاقم را کنار زده چرت می‌زدم، چرت تابستانی مرا خراب نکرده بود.

اوایل بهار بود که کشفش کردم. وقتی صدای کلاغ شنیدم تعجب کردم در این فصل! در این زمان! قبل‌ترها صدایش دورتر بود اما اواخر تابستان مستقیم روی درخت گردوی حیاط ما می‌نشست و قار قار می‌کرد. انگار او هم فهمیده بود این‌جا راحت‌تر است چون کسی از قار قارش پیغام رسیدن مسافر نمی‌طلبد. به خاطر دارم زمانی که یک دختر دبیرستانی بودم یک روز ناهار خانه دوستم دعوت بودم. پاییز بود. صدای کلاغی بلند شد و او چنان هیجان زده شد که شوکه شدم. می‌گفت هر زمان صدای قار قار کلاغ می‌شنوم یعنی برادرم از سربازی به مرخصی می‌آید. شاید برای من هم قرار بود این‌طور باشد و شاید کلا کلاغ‌ها مسئول رساندن پیغام سربازان پادگان‌ها بودند. ولی نه؛ من نه سربازی می‌شناختم و نه حتی برادری داشتم.

جالب ترین قسمت ماجرا اینجا بود که او تنها بود یک کلاغ تنهای تنها. صدای خیلی بدی داش؛ بارها صدای فحش دادن همسایه‌مان به او بخاطر بد صدایی‌اش را شنیده بودم. من هم از او بدم آمد، چون خواب مرا بارها خراب کرده بود. خواب همان روزهایی که نزدیک عروسی خواهرم بود.

کم کم به صدایش عادت کرده بودم اگر روزی نمی‌آمد و صدایش نبود انگار یک چیزی می‌شد. صدایش تمام آن روزها در گوشم بود، گاهی صاف‌تر و بعضا بسیار گرفته. می‌دانستم چرا تابستان را مانده و یا شاید به قول خواهرم خانواده و دوستانش او را نبرده و از دست بد صدایی‌اش و یا بیماری واگیرش فرار کرده بودند.

چند ماهی گذشت من به خاطر مشغله‌های خودم کلا او را فراموش کرده بودم و حتی به این‌که چرا صدایش نمی‌آید فکر نکردم تا این‌که پاییز رسیده بود، هوا سرد شده بود. مادرم احوال کلاغ خوش صدایم را پرسید، اما من نمی‌دانستم کجاست، چه می‌کند.دلم یک باره برایش تنگ شد. خیلی زیاد، آن‌قدر که بی‌اختیار قطره اشکی از چشمم غلطید. چقدر تنها و بیکس بود و من چقدر بی‌وفا بودم نسبت به او که متفاوت‌ترین تابستان را برای من ساخت با قار قار گرفته و بیماری که هنوز در گوشم می‌پیچد.

=============

پ.ن. بیشتر مراقب کلاغ‌های زندگی‌مان باشیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
منظورتون از پی نوشت رو متوجه نشدم!
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
برداشت آزاده اما اگر منظور خود من رو بخواهید اطرافیان به ظاهر دوست نداشتنی خودمون که گاهن غافل میشیم و همینطور قسمتی از زندگی مارو تشکیل میدن
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
یک نکته به ذهنم رسید در مورد کلاغ ها که همه خاطراتم همیشه باهاش زنده میشه. فصل پاییز وقتی برگ همه درخت های سپیدار ریخته؛ زمین سفید سفید شده.... دیگه توضیح بیشتری در مورد کلاغ ها ندم بهتره :))))))))))))
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
:) دقیقا من همیچین خاطره ی شومی دارم ازشون اونم تو اولین روز دانشگاهم
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
از صدای قار قارشون بدم میاد اه.....................
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
پس باید خدارو شکر کرد که اون صدا رو نشنیدین :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
نمیدونم چرا یه حس درونی خوبی نسبت به کلاغ ها دارم. کلا موجودات عجیبی هستند. هم از نظر ساختار فزیکی و هوششون و هم از نظر نوع زندگیشون. نمیدونم نزدیک ترین فاصله ای که با یک کلاغ داشتید چقدر بوده ولی از نزدیک موجودات بزرگ و عجیبین. خیلی مخصوصا با اون منقار بزرگشون.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
از راه رفتنشون خیلی خوشم میاد با یه ناز و ادایی و ترتیبی راه میرن صبحا وقتی مدرسه میرم میبینمشون !
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
آره عزیزم موجودات خیلی جالبی هستن
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
یادداشتتون فوق العاده بود. باز همون نکتۀ قبل: "شاید کلا کلاغ‌ها مسئول رساندن پیغام سربازان پادگان‌ها بودند." کسی این مسئله رو اثبات نکرده و نویسنده حتی در مقام شاید، نمی تونه اثباتش کنه؛ جمله اینطور بهتره: "شاید کلاغ‌ها مسئول رساندن پیغام سربازان پادگان‌ها بودند." اینطور عمومیت نداره، در مقام اثبات نیست. "به خاطر مشغله‌های خودم کلا او را فراموش کرده بودم" بعیده به نظر من که کلا کسی فراموش بشه، اینطور نیست؟ بهتره که بنویسیم: "پاک فراموشش کرده بودم" یا "به خاطر مشغله‌های خودم او را فراموش کرده بودم" اینها نکات ویرایشی هست که خدمتتون میگم. ولی متنتون حرف نداشت.
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
ممنون از نظرتون و وقتی که گذاشتین . سعی میکنم این رو حتما در نظر بگیرم وقت نوشتن :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
پست کلاغی:-| نه
Mina_n
Mina_n
٩٥/٠٢/٢٧
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات