طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت هشتم

طویله تنهایی / داستان کوتاه قسمت هشتم

نویسنده : بهمن بهمنی

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

لباس‌هایم را در می‌آورم، بسم الله الرحمن الرحیم! انگاری قبرستان است، صدای «چک چک» آب از ته هشتی حمام عمومی می‌آید !

حاج باقر! کسی نیست؟! از ترس خودم را نزدیک دوش آب می‌رسانم، شیر را باز می‌کنم و بلند می‌خوانم :

«لیلا آمدی گفتی برو !

من ماندم !

پای عشقت ماندم و می‌خواندم ...»

صابون را بر می‌دارم، چشم‌هایم را می‌بندم و از دوش فاصله می‌گیرم، کله صبح حمام آمدن همین مصیبت‌ها را دارد و شروع می‌کنم به مالیدن، صابون از دستم در می‌رود و کف حمام می‌افتد، سرم حسابی کف کرده است، مثل دهان خر! وقتی تکه سیبی به حیوان می‌دهی، آن‌قدر می‌جود که کف صورتش را پر می‌کند، لیلا خرش را می‌برد پای درخت سیب ترش می‌بست، وقتی می‌رفت پی جمع کردن آلو. می‌رفتم و گره افسار خر را سفت می‌کردم و منتظر می‌شدم تا بیاید! حیوانکی، لیلا! آنقدر سعی می‌کرد تا افسار را باز کند ولی نمی‌توانست و من هم از پشت درخت زرد آلو نگاهش می‌کردم و بعد آرام سمتش می‌رفتم و از پشت سرش می‌گفتم: « شاید بتونم باز کنم!» خلاصه باز کردن گره افسار بهانه‌ای بود برای تماشای چشم‌های آبی لیلا !

+ هووووووووو................ کله شق! کله صبح حمام، چه شده تو را در روستا می‌بینم، راه گم کردی بزغاله؟

با صدای رجبعلی به خودم می‌آیم، شوهر لیلا در حمام عمومی! آخرین بار در طویله دیدمش، آمد و با میخ طویله مرا تهدید کرد تا لیلا را فراموش کنم! بی شرف، با زورش مرا مجبور کرد تا از ترس به لیلا محل ندهم! من به لیلا  گفتم که دخترهای شهری بوی عطر می‌دهند و او بوی بٌز، گریه‌اش گرفت... لیلا به خاطر من با این شغال بی‌آبرو ازدواج کرد .

- رجبعلی وقتی می‌خواهی با من صحبت کنی اول دهانت را آب بکش! این اسماعیل رفته شهر، برای خودش کفتاری شده! حالا دهانت را ببند و غسلت را بکن .

رجبعلی تیغ حمامش  را برداشت، مثل خرس نعره‌ای کشید و گفت :

هااااان، حالا که مادرت را به عزایت نشاندم می‌فهمی که در حمام برای لیلا شعر نخوانی .

به سمت من حمله کرد، لنگ از کمرش باز شد و پایش یک باره روی صابون کف حمام رفت و با صورت زمین خورد. کف حمام پر خون است، گردن بریده رجبعلی روی دست‌های من، حاج باقر از نزدیک در صدایش را بالا می‌برد، از ترس دهانم بسته است، حاج باقر فریاد می‌زند و صدایی که می‌پیچد در گوش کرم ...

«لیلا آمدی گفتی برو !

من ماندم !

پای عشقت ماندم و می‌خواندم :

جام شیدایی پر از زهر شب است .

دیده‌هایم پر اشک

و دلم لبریز از حرف‌هایی که می‌پیچند در گوش کردم ...»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
بدبخ ، چرا تو حموم برا لیلا شعر نخونه ؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
سلام به شما :) ! از قسمت اول بخونید
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
چرا آخه تلخ تمومش نکنین لطفا
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
سلام مجدد ، از اول بخونید نه تلخ تموم نمیشه :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
ای بابا چرا اینطوری شد؟ :/ اگه میخواید تکرار کنید از اول بخونید این کارو انجام ندید چون من حدودی خوندم ولی نه همش رو :)) البته قسمت قبل رو الان خوندم :) تسلطتون توی کلمات قدیمی خیلی جالبه یا لااقل کلماتی استفاده میکنید که من بلد نیستم ....برام جالب شده ...."با صدای رجبعلی به خودم می‌آیم، شوهر لیلا در حمام عمومی! آخرین بار در طویله دیدمش، آمد و با میخ طویله مرا تهدید کرد تا لیلا را فراموش کنم! بی شرف، با زورش مرا مجبور کرد تا از ترس به لیلا محل ندهم! من به لیلا گفتم که دخترهای شهری بوی عطر می‌دهند و او بوی بٌز، گریه‌اش گرفت... لیلا به خاطر من با این شغال بی‌آبرو ازدواج کرد ." میخواستم پیش داوری کنم و موضع بگیرم نسبت به این جمله ولی منتظر بقیش هستم :دی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
:) باقی داستان نوشته شده و تو صف انتشار هست ! آقای نادری و فروزان مچکریم ، یه عنایت بکنید :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
آیا امکان داره آقای بهمنی یک خلاصه از هفت قسمت قبل بذارین ، راستش من حوصله ندارم از قسمت اول بخونم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
عه بخونید من کلی وقت گذاشتم نوشتم ! :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
آدم وقتی یه داستانی رو از وسطهاش میخونه دیگه دوست داره بدونه بعدش چی میشه! به خاطر همین نمیشه انتظار داشت همه افرادی که این قسمت از داستان شما رو خوندن برن و قسمت های قبلی رو هم بخونن! یعنی من که به شخصی این شکلی هستم
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
:) بله آقای دلبریان ، بعدش تو صف انتشار هست
راتا
راتا
٩٤/١٠/٢٤
٠
٠
جالب داره میشه:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣