ننگ نامه / داستان کوتاه.قسمت دوم

ننگ نامه / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : z_amini

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

ابراهیم از اتاق خود بیرون می‌آید که با مرد مسن اما درشت اندامی روبرو می‌شود. مثل یک فراری که در دام افتاده باشد، دست و پایش را گم می‌کند. مرد مسن با دیدن او نگاه غضبناکی به او انداخته و روبرویش می‌ایستد. ابراهیم برای حفظ ظاهر لبخندی می‌زند و می‌گوید: به به!...آقا خان...

مرد مسن با اخم می‌گوید: علیک سلام!

ابراهیم با خنده می‌گوید: سلام از بنده اس نامدارخان!

نامدار با همان لحن جدی می‌گوید: دیشب کجا بودی؟

- من؟! رفتم خونه‌ی مش یحیی... (باخنده ادامه می‌دهد) خبر گرد وخاک به پا کردن‌تون رسید. بابا شما دیگه سن و سالی ازت گذشته، زشته! آخه ضعیفه زدن داره؟

- تو چرا خوش خوشانت شده؟!

ابراهیم می‌خندد: من؟! من که جونم به جون زن بابام بسته اس!

نامدار می‌گوید: آره ارواح...

حرفش را نیمه تمام می‌گذارد. ابراهیم می‌گوید: عمه خانوم خوب جذبه‌ای دارن‌ها!

نامدار خان در حالی که سعی می‌کند مانع خنده‌اش شود می‌گوید: برو پدر سوخته! نذار دهنم وا بشه!

در یکی از اتاق‌ها باز می‌شود و زن میانسالی از اتاق بیرون می‌آید. ابراهیم با دیدن زن مسن که به آن‌ها نزدیک می‌شود می‌گوید: سلام عمه خانم!

زن مسن (عمه خانم) به آن‌ها نزدیک می‌شود: سلام!... چی شده؟! چرا اینجا وایسادین؟

ابراهیم با خنده می‌گوید: به به! ماشاالله حلال زاده این... الان ذکر خیرتون بود. نامدارخان با لحنی تند می‌گوید: ابراهیم!

ابراهیم خنده کنان به سمت پله‌ها می‌رود و می‌گوید: اوه... اوه... آقاخان عصبانی شد!

نامدارخان لبخند زنان سرش را تکان می‌دهد. عمه خانم که هنوز متوجه منظور آن‌ها نشده، با تعجب به سمت نامدارخان نگاه می‌کند.

مرضیه کنار سفره نشسته است. نوشین خود را کنار سفره رها می‌کند: آی... مردم از خستگی!

مرضیه مقداری از چای را می‌خورد و با دهان پر می‌گوید: بشین صبحونه‌ات رو بخور که کلی کار داریم.

نوشین با بی‌حوصلگی می‌گوید: ما، هر روز کلی کار داریم.

مرضیه می‌گوید: خب حالا. منظورم اینه که مهمون داریم.

نوشین تکه‌ای از نان را جدا می‌کند: کی هست این مهمون؟!

مرضیه لبخندی می‌زند: محمد علی خان و یونس خان!

نوشین با حالتی چندش می‌گوید: یونس؟!

- وا؟! همچین میگه یونس انگار بچه کوچیکه شه! یونس خان! (لبخند می‌زند) تازگی‌ها بدجور دلش واسه‌ات تنگ میشه!

نوشین با عصبانیت می‌گوید: باز شروع نکن! مرتیکه جای بابا بزرگمه.

مرضیه می‌گوید: خب حالا... نمی‌خواد واسه من شاخ و شونه بکشی. دعا کن نامدارخان راضی نشه.

نوشین با درماندگی به او نگاه می‌کند. مرضیه می‌گوید: به من ربطی نداره‌ها... ولی شنیدم که این یونس داشت با وعده شیرینی چرب و چیل نامدارخان رو راضی می‌کرد تو رو بهش بده.

نوشین تکه نان را که در دست دارد روی سفره می‌کوبد. عقب رفته و زانوهایش را جمع کرده و دست‌هایش را دور آن‌ها حلقه می‌کند.

صدای در حیاط به گوش می‌رسد. ابراهیم در را باز می‌کند. دو مرد مسن در حالی که هر کدام افسار اسبی را در دست دارند وارد حیاط می‌شوند. مرد اول که قد متوسطی دارد و بسیار چاق‌تر از دیگریست، جلوتر آمده و با ابراهیم رو بوسی می‌کند: سلام پسر... چطوری؟ اون بابای شکم گنده ات کو؟!

ابراهیم از لقبی که به پدرش داده دلخور می‌شود اما خود را کنترل می‌کند. لبخند می‌زند: بفرمایید میان خدمتتون.

مرد دوم که مردی لاغر اندام و مسن است با ابراهیم دست می‌دهد: سلام ابراهیم جان... چطوری پسر؟

- سلام محمدعلی خان. خوش آمدین.

- شرمنده پسر جان. این یونس شوخی نابه‌جا زیاد می‌کنه.

ابراهیم می‌خندد: نه بابا.

نامدار خان از پله‌ها پایین می‌آید 

با هر دو روبوسی کرده و در حال احوالپرسی و خنده از پله‌ها بالا می‌روند.

مرضیه قوری چایی را درون استکان‌ها خالی می‌کند. نوشین در حال پاک کردن سینی بزرگی لپه است.

مرضیه سینی چای را به سمت نوشین دراز می‌کند: بیا اینو ببر.

نوشین نگاهی به او می‌اندازد و ملتمسانه می‌گوید: نمیشه خودت ببری؟ من دارم لپه پاک می‌کنم.

مرضیه با عصبانیت می‌گوید: من با این پا دردم این همه پله رو برم بالا که چی؟

نوشین با درماندگی به او نگاه می‌کند. مرضیه به تندی می‌گوید: پاشو دیگه. من الان لپه می‌خوام چکار؟!

نوشین ناچار با سینی چای در دست از پله‌ها بالا می‌رود. بالای اتاق، نامدار خان و در دو طرف او محمدعلی خان و یونس خان نشسته و در قسمت پایین‌تر ابراهیم مشغول گوش دادن به صحبت‌های آن‌هاست. نوشین چای را تعارف می‌کند. یونس با نگاهش نوشین را دنبال می‌کند. نوشین با اکراه مقابل او خم می‌شود. یونس بدون آن که نگاهش را از او بگیرد دستش را به سمت چای دراز می‌کند. با سوزشی که احساس می‌کند، متوجه فرو رفتن انگشتش درون چای می‌شود.

ابراهیم متوجه آن دو است. بالاخره یونس چای را برمی‌دارد و نوشین مانند یک فراری از دام رسته از مقابل او به تندی رد می‌شود.

ابراهیم با نگاه خشم آلودی به نوشین خیره می‌شود. نوشین با ترس نگاهی به او می‌اندازد و مقابل او خم می‌شود. ابراهیم با همان نگاه خیره و عصبی می‌گوید: نمی‌خورم.

نوشین سینی را وسط اتاق قرار داده و به تندی سمت در می‌رود. پله‌ها را رو به پایین طی می‌کند و به تندی وارد آشپزخانه می‌شود. در را بهم می‌کوبد و گوشه‌ای می‌نشیند. مرضیه که در حال بهم زدن قابلمه بزرگی است به سمت او می‌چرخد: وا؟! چته تو؟!

نوشین با صدایی که از شدت عصبانیت می‌لرزد می‌گوید: دفعه بعد، هرچی خواستی ببری کوفت کنن خودت می‌بری بالا.

مرضیه با دست به صورت خود می‌کوبد: خاک بر سرم، یواش‌تر! یکی می‌شنوه!

- بشنون! من دیگه نمی‌رم جلوی اون مرتیکه ... مردک همچین زل زده بود تو چش من که فرق استکانو با قندان نمی‌فهمید.

مرضیه می‌خندد: خب عاشقه بد بخت!

نوشین به حد انفجار می‌رسد: بس کن مرضیه!...

دستش را دور زانوهایش حلقه می‌کند و پیشانی‌اش را روی زانویش می‌گذارد.

ادامه دارد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
چشم چرون پیر.داستان باحالیه.نمیدونم چرا٬ولی یاد ی سریالی می افتم همش!پس از باران بود فکر کنم یا یکی از این سریال های شبکه یک که تو شمال اتفاق میفته.منتظر بقیه ش هستم البته!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
سلام .مرسی از حضورتون.ممنون... الان این حرفتون یعنی چی؟من کپی کردم؟...چه عجب داستانم بعد ده روز فاصله دوباره چاپ شد...
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
نه اصلأ چنین منظوری نداشتم.میگم شبیه داستان سریال های شبکه یک که تو شمال اتفاق میفته.ساختار اصلی رو گفتم.ناراحتی نداره که.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
نه.ناراحتی چرا؟...حس کردم اینطوری فکر میکنید.ممنونم از حضورتون.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
طفلکی نوشین، طفلکی دخترایی که مثل نوشین ان ..
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
اوهوم...طفلکی نوشین...ولی کسی چه میدونه ماجرا از چه قراره؟...ممنون از حضورتون.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
داستان داره جالب تر میشه. دوست دارم بدونم بعدش چی میشه؟؟
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
سلام.مرسی از حضورتون.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/١٠/١٢
١
٠
جالب بود / ممنون . منتظر ادامش هستم :)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
سلام.ممنونم.مرسی از حضورتون
الهه 76
الهه 76
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
سلام عزیزِ دلم. خوبی؟ زینب جون خوندمش. منتظرِ ادامه ی داستانت هستیم...
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنون دوست عزیز.مرسی که وقت گذاشتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلی خوب دارید میرید جلو؛ منتظر قسمت های بعدی هستیم. راستی مشکل ورود به حسابتون حل نشد؟ چون دیدم به صورت ناشناس دارید نظر میدید
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
ممنونم ازتون.بله ظاهرا مشکل حل شده...بله؟ناشناس؟ برا خودم که مثل قبله...قسمت سوم رو فرستادم.دارم چهارم رو هم از رو دفترم تایپ میکنم که بفرستم....ممنون از توجه تون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥