خداحافظی‌ها را نمی‌فهمم!

خداحافظی‌ها را نمی‌فهمم!

نویسنده : زهرا ظفرمهاجر

از بچگی همینطور بودم، موقع رفتن مسافرها که می‌شد زمین و زمان را بهم می‌دوختم که نرود. که برای همیشه بماند. گریه، زاری، قهر، هیچکدام تاثیری نداشت. مسافر وسایلش را برمی‌داشت و دستی به سرم می‌کشید و لپم را می‌بوسید و می‌رفت. همین... عین خیالش هم نبود خاطراتی را با هم شریکیم، حداقل به حرمت خاطرات بیاید و بماند و نرود.

هنوزم که هنوز است گاهی دلتنگ دختر مدرسه‌ای می‌شوم که آن روز ابری از کنارم گذشت؛ یا پیرزنی که روی صندلی آخر اتوبوس تا رسیدن به خانه کنارم ماند؛ شاید باورتان نشود حتی دلتنگ پدر پیر و کچل همسایه‌مان هم هستم! یک روز برایمان نذری آورد.

خداحافظی‌ها را نمی‌فهمم. مگر می‌شود دو نفر در خاطرات هم شریک باشند و بروند که بروند؟! حالا هر خاطره‌ای میخواهد باشد. چه گذر از یک کوچه در هوای ابری، چه دیدن خیابان از یک پنجره‌ی اتوبوس، از یک قاب یا شاید هم یک ظرف نذری!

الان می‌دانم هر کسی که می‌آید مسافر است و مسافرها هم رفتنی. چه بادلیل، چه بی دلیل، چه زود، چه دیر، می‌روند و عین خیال‌شان هم نیست که نصف خاطرات را با خود ببرند؛ همه را می‌اندازند گردن من بدبخت؛ من هم مجبورم همه‌ی خاطرات را تنها، نگه دارم. از کجا بدانم؟! شاید روزی یکی‌شان هم که شده برای بردن سهم خاطراتش بیاید و... شاید بماند و نرود؛ کسی که خبر ندارد!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
توصیع میکنم خاطرات هرکسی رو تو ذهنتون نگه ندارید.اینطوری پیش برید که سی پی یو مغزتون میسوزه!بعضیا باید برن٬تقدیرشون رفتنه.با هرکسی خاطره نسازید تا اینطوری نگرانش نشید!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/١١
٠
٠
بعضی ها رفتن اشون خاطره است و مهم ترین درس زندگی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١١
٠
٠
بعضی ها!!نه هر کسی.
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
همه ی خاطرات ساختنی نیستند؛مرسی که وقت گذاشتین
z_amini
z_amini
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
دنیا محل گذره دوست عزیز!سخت نگیر...
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
بله مرسی که خوندین
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٠
١
٠
چه خوب که یکی پیدا شده؛ که با هرکس که آشنا شده یه لرتباط دلی داره. خیلی هامون رباتی شدیم که خیلی ها توی زندگیمون میان و میرن ولی کوچکترین توجهی بهشون نداریم
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
انشاا... هممون همینطوری بشیم :)
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
خیلی درد آوره :/ منم گاهی فکر می کنم به این قضیه ولی خب خداحافظ با این حال
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
من خداحافظی رو نمیفهمماااا ؛)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
آخی... من درک کردم این پست رو ولی فک نکنم کسی پیدا شه ک بمونه و خاطرات رو باهات شریک شه، ینی احتمالش کمه جز خانوادت
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
البته مطمئن باش یه سریا هم خاطرات رو یادشون میمونه ولی ب هرحال باید رفت ( جسما )
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١١
٠
٠
خیلی وقتها دست خود آدم ها نیست این موندن یا رفتنِ
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
مرسی که وقت گذاشتین :)
علیرضا
علیرضا
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
منم کوچیک بودم نسبت به بعضی از اقوام که میمدن خونمون همین حس شما رو داشتم وقتی میخواستن برن. ولی خب کم کم به این نتیجه رسیدم که هر امدنی یه رفتنی هم داره دیگه ولی خب این رفتن دیر و زود داره.
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
مشکل همین رفتنه...کاش میشد مثل ماهی هایی که توی تنگ با هم زندگی میکنن و هیچ چیز جز مرگ جداشون نمیکنه ؛این اطمینانو داشتیم که کسایی که دوسشون داریم تا لحظه ی آخر پیش ما هستند و هیچ جای دوری نمیرن؍مرسی از نگاهتون:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١١
٠
١
به نظر من بهتر باهاش کنار بیاید. چیزی که از اول بوده و تا آخر هم هست.
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
بله ممنون که وقت گذاشتین:)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود ....من یاد مادر بزرگم افتادم ..خدا همه رفتگان رو رحمت کنه...بچه که بودیم با خواهر برادرا دست به یکی میکردیم و کفشاشو قایم می کردیم...........ولی باز هم می رفت که می رفت و همیشه می گفت زود بر می گردم............اما یه روز رفت و دیگه بر نگشت...کاش قدر عزیزانمون رو قبل از این که خاطره بشن بدونیم.
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١٠/١٨
٠
٠
مرسی از نگاهت عزیزم،؛بابت مادربزرگ نازنینتم متاسفم؛روحشون قرین رحمت
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٢
١
٠
سنگین نمیشه این همه خاطره رو نگه دارین ؟
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خداحافظی ها رو دوست ندارم...حستون در طول متن جاری بود و قابل درک
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤