ننگ نامه / داستان کوتاه قسمت اول

ننگ نامه / داستان کوتاه قسمت اول

نویسنده : z_amini

دختر، دستی به چشم‌هایش می‌کشد و به پهلو می‌خوابد. با همان حالت خواب آلود غلتی می‌زند و به پهلوی دیگرش می‌خوابد که دستش چیزی را لمس می‌کند. چشم‌هایش با سرعت گشوده می‌شود. مرد جوانی در نزدیکی او خوابیده است. دختر به تندی می‌نشیند و نگاهی به اطراف می‌اندازد. بعد درحالی که شانه‌ی او را تکان می‌دهد صدا می‌زند: ابراهیم خان... ابراهیم خان!

مرد (ابراهیم) از جا می‌پرد و سراسیمه به اطراف نگاه می‌کند: چی شده؟!

دختر انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش می‌گذارد و می‌گوید: هیس! یواش‌تر! شما چرا نرفتین؟

ابراهیم که اوضاع را آرام می‌بیند با عصبانیت می‌گوید: ای درد بگیری نوشین! چرا آدمو این طوری بیدار می‌کنی؟ مردم از ترس!

نوشین سرش را پایین می‌اندازد: ببخشید! ولی من که آروم صداتون کردم.

ابراهیم پتو را کاملا کنارمی‌زند. چند ضربه کوتاه که به در می‌خورد، هر دو را وحشت زده از جا بلند می‌کند. نگاه‌شان با هم گره می‌خورد. ابراهیم آهسته می‌گوید: صبر کن.

خود را به در رسانده و با اشاره دست از نوشین می‌خواهد که به سمت در برود. صدای زن مسنی شنیده می‌شود: نوشین! بیدار نشدی هنوز؟!

نوشین در را باز می‌کند: سلام. بیدارم مرضیه.

مرضیه نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: از سر و ریختت معلومه که بیداری! بابات نیومد؟

نوشین می‌گوید: نه. نیومده!

- معلومه نمیاد... میدونه این غلام بدبخت هست که جاش گوسفندا رو ببره. واسه چی بیاد؟

ابراهیم که خود را پشت در پنهان کرده با عصبانیت لب‌های خود را روی هم فشار می‌دهد. مرضیه بالاخره دل کنده و می‌رود. در حال رفتن می‌گوید: زود بیا یه جارویی به این حیاط بزن. پر پشکل شده.

نوشین از پشت سر دهن کجی کرده و شکلکی در می‌آورد. در اتاق را که می‌بندد، ابراهیم از پشت پرده‌ای که روی گنجه اتاق کشیده شده، کفش‌هایش را بیرون می‌آورد. همانطور که همانجا روی فرش کهنه اتاق آن‌ها را می‌پوشد زیر لب می‌گوید: زنیکه وراج... اول صبحی چه چونه‌اش گرمه!

نوشین آهسته می‌گوید: خب من میرم. شمام بی سروصدا برین.

ژاکتش را از روی میخی که به دیوار زده برمی‌دارد و درحال پوشیدن آن از اتاق خارج می‌شود.

نوشین وارد حیاط کوچکی می‌شود. دمپایی‌های پلاستیکی جلو بسته‌اش را می‌پوشد. کمی بعد وارد حیاط جلویی می‌شود. حیاطی به بزرگی یک باغ. یک در چوبی بزرگ را باز کرده و وارد می‌شود. آشپزخانه دود گرفته‌ای روبرویش نمایان می‌شود.

ابراهیم درون اتاق بزرگ و زیبایی، پشت میز نشسته و سیگار می‌کشد. زن جوانی با ظاهری آشفته و بیمار روی تخت دو نفره گوشه اتاق خوابیده است. چشم‌هایش را باز می‌کند. با دیدن ابراهیم سرش را بالا می‌گیرد. بعد مثل این‌که خیالش راحت شده باشد با لبخند می‌گوید: سلام.

ابراهیم لبخندمی‌زند: سلام... خوب خوابیدی ستاره خانوم؟

زن(ستاره) با ناله می‌گوید: نه... تا صبح درد کشیدم... قلبم خیلی درد می‌کرد... کاش بودی ابراهیم. تنهایی درد کشیدن خیلی سخت‌تره.

ابراهیم سیگارش را خاموش می‌کند و به سمت تخت می‌رود. روی لبه تخت می‌نشیند و می‌گوید: من که بهت گفتم عزیزم... برای یه سری حساب و کتاب‌ها رفته بودم خونه مش یحیی.خب دیر شد، نذاشت برگردم.

ستاره سرش را روی بالش جابجا می‌کند: باشه... راستی، دیشب آقاخان کارت داشت.

- بابام؟... چی می‌خواست؟

- اونش رو که نفهمیدم. نای بلند شدن نداشتم... مثل این‌که فرزانه بدبخت کلی هم کتک خورد.

- به درک. زنیکه پاپتی به زور خودشو چپوند تو زندگی ما، حالا هی واسه ما طاقچه بالا میذاره... دیروز ننه‌اش این‌جا بود، لابد باز یه چرت و پرتی گفته، عمه خانوم هم که دهن لق، رسونده به آقاخان.

- نگو عزیزم. گناه داره بدبخت.

ابراهیم لبخندی می‌زند: بی خیال اونها... دواهاتو خوردی؟

- دیگه حالم از هر چی دارو و جوشونده است بهم می‌خوره.

- بگم برات صبحونه بیارن؟

ستاره لبخندی می‌زند.

ابراهیم به سمت پنجره اتاق رفته و آن را بازمی‌کند. نوشین دبه بزرگی آب را به زحمت از در حیاط به سمت ساختمان می‌آورد. ابراهیم صدا می‌زند: آی دختر!

نوشین به زحمت کمرش را صاف کرده و بالا را نگاه می‌کند.

ابراهیم خیلی جدی می‌گوید: برای ستاره خانوم صبحانه بیار.

پنجره را می‌بندد. چهره نوشین در هم می‌رود. زیر لب می‌گوید: کی میمیره این ستاره تا من راحت شم... من کی قراره خانوم شم؟!

روی ایوان بزرگ خانه، چند در چوبی دیده می‌شود. اولین در، با ضربات انگشت نوشین به صدا در می‌آید. ابراهیم اجازه ورود می‌دهد. ستاره که حالا روی تخت نشسته با ورود نوشین می‌گوید: بیارش اینجا. همین جا باهم میخوریم.

ابراهیم در جواب او لبخند می‌زند. نوشین راه رفته به سمت میز را برمی‌گردد و سینی را روی تخت قرار می‌دهد. ستاره می‌گوید: از توی کمد یه روسری تمیز بهم بده!

نوشین آهسته می‌گوید: چشم.

در کمد را باز کرده و روسری سفیدی بیرون می‌آورد. در کمد را که می‌بندد، از داخل آینه روی در کمد می‌بیند که ستاره لقمه‌ای را به سمت دهان ابراهیم می‌برد. با دیدن این صحنه منقلب شده برمی‌گردد، روسری را به تندی روی تخت می‌گذارد و بیرون می‌رود. با حالتی عصبی پله‌ها را طی کرده و وارد آشپزخانه می‌شود، دستش را روی سینه‌اش گذاشته و چند نفس عمیق می‌کشد تا آرام شود.

بویی توجهش را جلب می‌کند. چشمش به قابلمه‌ای می‌افتد که چیزی درون آن درحال پختن است و بخار از آن بیرون می‌زند. در قابلمه را برمی‌دارد. بخار به هو ابلند شده و تکه‌های مرغ درون قابلمه تکان می‌خورند. حالت تهوع، چهره نوشین را در هم می‌کشد. به سرعت از آشپزخانه بیرون رفته و تا اتاقک کاهگلی سمت دیگر حیاط می‌دود. با باز شدن در، عق می‌زند...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٠/٠٣
١
٠
چه داستان پر کششی! هر چند تا الان فهمیدم کی به کیه و ابراهیم خان چه آدم نامردیه! ولی دوس دارم بقیه ش رو هم بخونم! :)
زینب
زینب
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
به به! چه سرعتی!چه استقبالی! منم خبر میکردین خب!...خخخخ
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
خوشحالم که فهمیدی!چون داستان مربوط به خانه اربابیه و خدمه زیاد،ممکنه کمی شخصیت ها زیاد شن...ببخشید...ممنون از حضورت
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
داستان باحالیه!!مخصوصأ الآن که نوشین خانم احتمالا باردار هم شده!!ولی خیلی ریسک کردید که وارد چنین داستانی شدید.چون فکر کنم طولانی بشه.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنونم... عه؟؟؟بارداره؟؟؟...نه بابااااا...خخخخ.طولانی که هست ،امیدوارم حوصله تونو سر نبره.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
مگه هنوز سونوگرافی نبردینش؟!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
سلام. تا اینجا داستان خوبی بود.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
سلام لطف دارید...ممنون از حضورتون
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
بمعذرت میخوام که دیر جواب میدم ارتباطم با سایت قطع میشه
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
موضوع داستان رو خوب توصیف کردید، میتونستم اتفاقات رو به صورت تصویر توی ذهنم ببینم.........
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنونم...از تصویر سازی خوب ذهن خودتون بوده.
f-rezaei
f-rezaei
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
جالبه من از حالا منتظر ادامه اش هستم...
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنون از حضورت
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
از معدود داستان هایی بود که تا تهش رفتم. حیف که داستانش خیانتِ! منتظر ادامش هستم
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
خوبه که تا آخر خوندینش!...حیف که ما هرروز شاهد این همه اتفاق بد هستیم...امیدوارم خوش تون بیاد
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
داستان قشنگی بود:) بی صبرانه منتظر ادامه هستیم
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنون .لطف دارید.
PATRICK_S
PATRICK_S
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
ان آي سي اي
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ها؟؟؟لطفا در حد اکابر نظر بذارید که من متوجه بشم.خخخخ...ممنون از حضورتون
علیرضا
علیرضا
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
داستان پردازی و تصویرگریتون خیلی خوب بود از نظر من، آفرین :)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنونم تشکر
محیا
محیا
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
سلام عالی بود عاااااالی خانم امینی منتظر ادامه اش هستیم بی صبرانه
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
مرررررسی.معلومه میدونی از تعریف خوشم میاد ها!...خخخخ...مرسی از حضورت
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
چرا ننگ نامه خوو؟ همه ی چیزایی که می خونم به خیانت و شکست عشقی و توهم می کشه امشب خخ
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
دیدی یه سری از این خاندان بزرگ شجره نامه داشتن؟تو شجره نامه شون از افتخاراتشون مینوشتن.الان ما از ننگ های این خانواده میخونیم.ننگ نامه.... عه وا؟؟؟چرا؟؟؟خخخخخ
سیده خالده موسوی
سیده خالده موسوی
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
سلام خانم امینی فقط میتونم بگم شک ندارم که برای نوشته اون از جون ودل مایه ووقت گذاشتین که اینطور به دل خواننده نشسته ، خیلی مشتاق ادامه ش هستم،موفق باشین
.(سایه)
.(سایه)
٩٤/١٠/٠٥
٠
٠
چه پیشرفت خوبی داشتی بانو.مشتاق خوندن ادامه شم ؛)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٠٥
٠
٠
اوه اوه... عجب ماجرایی شده :O
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٠٥
٠
٠
این همون داستانی هست که قراره در خدمتتون باشیم؟
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠٥
٠
٠
سلام.بله... ولی متاسفانه مشکل من هنوز حل نشده و ارتباط من با سایت قطعه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤