ازبس مثل مرداب یک جا نشین شدم دارم می‌گندم. تصمیم به سفر گرفتم. سفرم را آغاز کردم. آه چه جاده خوفناکی، انگار آدم‌های زیادی را در خود فروخوده است. من راهم فروخورد. من... منِ آن روزگار که فقط من بودم. منی که مست غرور بودم. کسی که ادعای آدم بودن داشت. اما از آدم بودن هیچ بویی نبرده بود. کسی که باغرور پا بر زمین می‌کوفت و می‌خواست قله‌های فتح نشده را فتح کند و سرزمین‌های ناشناخته را بیابد، برای خود قصری بسازد از طلا و عاج. جاده بیرحم آن من را خورد و بلعید، آبی هم از رویش. در این جاده چه استخوان‌های پوسیده که ندیدم. که همه حتی مغرورتر از من بودند اما من می‌گفتم حتما آن‌ها راه‌شان غلط بوده، من راه درست را می‌روم و به همه چیز می‌رسم.

اما نرسیدم. گفتم شاید آن‌ها کوله بارشان را خوب وارسی نکرده‌اند. چیزهایی را جا گذاشته‌اند. ظاهر بین بودم دیگر. جاده مرا خورد. مرا بلعید، مثل همه‌ی مغروران جاده زندگی. آری کوله بار من پُرِ پُر بود. همه چیز تویش بود اما گویی هیچ نبود. غرور کمترینش بود که همیشه همراهم بود،  شهرت طلبی و خیلی چیزهای دیگر. خلاصه همه چیز بود الا اصل کاری. آری من خدا را در کوله بارم نداشتم. خدا که در برابرش تمام داشته‌هایم رنگ می‌باخت.

اما وقتی جاده من مرا خورد دیگر من نبود، همه چیز ما شده بود من و خدا. این بار در کوله بارم هیچ نداشتم، تهی تهی بود. غرورم را خودم زیر پاهایم له کردم و به دور دست‌ها پرتابش کردم که دیگر هیچ‌گاه گذارمان به هم نیافتد. اما این بار اول از هر چیز خدا را در کوله بارم جای دادم. این بار خدا را یافته و جانشین همه چیز کردم. به جاده رسیدم، همان جاده خوفناک پیشین. اما من آدم قبلی نبودم، دیگر حتی از جاده و مسافران گم شده‌اش هم هراسی نداشتم. گویی روح آدمی دیگر را در کالبدم جای داده بودند. 

در ابتدای جاده نهالی بود که در آن روزگار منیت به من هشدار داد که پایان این جاده چه چیز در انتطار من است اما من او را به سخره گرفتم، می‌گفتم یک درخت از رفتن و سفر چه می‌فهمد، پاهایش در گل است. روزی که دوباره در مسیر جاده قرار گرفتم او تبدیل شده بود به درختی عظیم که توجه هر تنابنده‌ای را به خودش جلب می‌کرد. او به من آموخت که هر گاه خدا را یافتی همه چیز داری. گفت عشق از هر غذای دیگری مقوی‌تر است. مرده را زنده می‌کند، اکسیری است برای خودش. می‌گفت اگر به دیگران عشق بورزی آن‌ها هم به تو عشق خواهند ورزید. او اندکی عشق را در کوله بارم ریخت به عنوان ره توشه‌ام و من جاده زندگی را با خدا و عشق همچنان می‌پیمایم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٤/١٠/٠٦
٢
٠
عالی بود.. موفق باشید در مسیر جاده زندگی.............
سمیه
سمیه
٩٤/١٠/٠٦
٥
٠
خیلی خوب بود اره واقعا{هر گاه خدا را یافتی همه چیز داری} بی صبرانه منتظر داستان های بعدیتون هستم موفق باشید دوست عزیز:)
محیا
محیا
٩٤/١٠/٠٦
٢
٠
سلام عالی بود موفق باشید منتظر داستانهای بعدیتون هستیم
پروین
پروین
٩٤/١٠/٠٧
٢
٠
عالی بودمنتظرداستان بعدیت هستم
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٧
١
١
؟؟؟؟ اینم از اون مطالبی بود که نفهمیدم از آخرش چی به چی میشه
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
٢
٠
داستان خیلی خوبی بود؛ یه جور احساس تشویش رو در خواننده القا می کرد و همراه خودش می کرد
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٧
١
٠
واقعا نوشته سنگینیه! با یکبار خوندن چیز زیادی ازش دستگیرم نشد
خجسته خانومم
خجسته خانومم
٩٤/١٠/٠٧
٢
٠
عاااالی بود ...منتظرداستانای بعدیت هستم...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
تبلیغات
تبلیغات