دوراهی-قسمت پایانی

دوراهی-قسمت پایانی

نویسنده : 151

قسمت قبلی از این‌جا

تو دلم داشتن فرش می‌شستن٬ بدجوری ذهنمو درگیر کرده بود. دیگه صبرم تموم شد. باید قضیه را به طاهر می‌گفتم. خیلی سخت بود ولی باید می‌گفتم. دنبال یک فرصت مناسب بودم. عصر یک روز آفتابی٬ وقتی داشتیم با هم چایی می‌خوردیم و خوش و بش می‌کردیم٬ تصمیم گرفتم قضیه رو بگم. طاهر قند را گذاشت توی دهنش٬رفت که چایی رو هورت بکشه بالا٬ بهش گفتم: داداش! یه موضوعی رو باید بگم بهت.

طاهر: بفرما بگو٬ گوشم با توئه

من: نمیدونم چطوری بگم٬ ببین! من... من... من از...

طاهر: ای بابا! بگو دیگه. چقدر من من میکنی!

من: یه نفس کشیدم و چشمم رو بستم و گفتم: ببین٬ من از خواهرت خوشم اومده!

طاهر قند توی دهنش رو پرت کرد اونور. یه نگاه توی چشمام کرد....

 دستش خیلی سنگین بود... مثل قطار٬ گوشم سوت کشید!

سرم رو انداختم پایین. طاهر شروع کرد به نابود کردن من. خون جلوی چشماشو گرفته بود. حرف زد٬ حرف زد، حرف زد تا:

طاهر: من تو رو مثل داداشم میدونستم٬ بعد تو چشم به...

حرفش تموم نشده بود که این بار من زدم زیر گوشش.

یک لحظه سکوت بر فضا حاکم شد.

من: هیچ میفهمی داری چی میگی؟! من هنوز نمیدونم چشم‌های خواهرت چه رنگیه؟! من هنوز به غیر از گل‌های روی چادرش چیزیو ندیدم. تو داری به من انگ... دمت گرم داداش طاهر! دست مریزاد‌‌. ولی من تصمیمم رو گرفتم. امیدوارم منطقی باشی‌. دوست دارم این قضیه رو خودت به نرگس خانم بگی.

طاهر بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت.

نرگس خانم طبق معمول توی اتاقشون بودن. بعد دو روز دیدم طاهر به هر بهانه‌ای  که شده رفت توی اتاق نرگس خانم. من داشتم می‌مردم از فضولی! نیم ساعت، یک ساعت، دو و نیم ساعت، بعد سه ساعت دیدم اومد بیرون. داشت میومد سمت من. فکر کردم میخواد منو بزنه. صورتمو بردم سمتش که بزنه ولی به جای سیلی٬ صورتمو ماچ کرد و زیر گوشم آروم گفت: مبارک باشه!

باورم نمی‌شد! گفتم دیوونه‌ای؟! گفت: اگه نبودم که خواهر گلم رو به تو نمی‌دادم!

بغلش کردم و صورتشو بوسیدم و گفتم: خیلی مردی!

شب شده بود و وقت خواب. تازه یادم اومده بود که من دقیقأ کجا هستم! دارم چه غلطی می‌کنم! توی چه دنیایی عاشق شدم؟!

توی همین فکر و درگیری‌ها بودم که همه چیز سفید شد. همه چیز. روی یک صندلی سفید نشسته بودم٬ کنار یک برکه. گلدونم هم افتاده بود تو آب ٬ولی خالی٬ انگار دانه‌ی گل نیلوفر آبی توش بوده٬ گل سرنوشت. تسبیح سید هم اونجا بود ٬تسبیحی که نه تیره بود ٬نه روشن. انگار اونم منو نشناخته بود. یک نگاه به اطراف انداختم. یک کلبه چوبی خیلی زیبا هم اونجا بود٬ شبیه کلبه‌های تو فیلما! یه آقای سفید پوش ازش ا‌ومد بیرون. یک برگه‌ی کاغذ نورانی با یک نوشته روش٬ رو گذاشت روی میز جلوم و رفت!

برگه رو برگردوندم ٬با خودکار سیاه روی برگه شفاف و زیبا نوشته بود

 انتخابی برای ابدییت.

 دنیای حقیقی یا دنیای مجازی؟!

دوباره دو راهی! لعنت به این انتخاب.

 پدر و مادر و خواهرم. رفیقام و کار و زندگیم و...

یا نرگس و طاهر و سید و دنیای بدون مرز؟!

خودکار رو گرفتم٬ دستم می‌لرزید٬ رعشه افتاده بود به جونم.

من موندم و انتخاب تقدیر زندگی...

انتخابی برای ابدییت.

 (پایان)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
محمد ایول داری... من رفتم قسمتای قبلی رو هم خوندم... خوب بود داستانت. البته هنوز در حد داستانای بقیه نویسنده مثل آقای علوی نیستش
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون که خوندی.قطعأ خیلی جا داره تا بتونم مثل آقای علوی بنویسم.منو با ایشون مقایسه نکنید دیگه!!نامردیه والا!من تازه اولین داستانم بود.امیدوارم بهتر بشه در آینده!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
مرسی و ممنون. هر دو دوست، لطف دارید.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
رفتم توی پروفایلت؛ تو هم مثه من تازه جیمی شدی ها
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
بله داداش.یک ماهه!!باز شما ما رو با بزرگ های جیم مقایسه کن!نکن اینکارو!!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
آقا تهش چی شد!!؟؟!!! نفهمیدم چی به چیه!! ولی من جا طاهر بودم تا جا داشت رفیقم رو می زدم بعدم از خونه پرتش می کردم بیرون! خخخخ. دمت گرم داستان خوبی بود. منتظر داستان های بعدی هستیم. باشیم؟
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
تهش رو سپردم به خودتون!!کلأ احترام گذاشتم به مخاطب!!حالا واقعأ ارزشش رو داره یه داستان دیگه بنویسم؟!وجدانأ راستشو بگیدا!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
وجدانا ارزشش رو داره؛ ولی پایانش باز نباشه! به مخاطب احترام نذار:))
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
:( آخه احترام گذاشتن به مخاطب تو ذاتمه!!از شوخی گذشته٬این پایان باز٬کار خوبیست عایا؟!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
پایان باز کاملا سلیقه ایه! و به سلیقه من نمی سازه!! دوست دارم تهش بفهمم چی شد! اعصابم خورد میشه! یکی از دلایلی که زیبایی جدایی نادر و سیمین، و درباره الی بهم تهش زهر شد همینه!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
با خوندن هیمن قسمت اخرش مشخص شد از این مدل داستان هایی که تهش بازِ. جالب بود واسم. دوست دارم بازم مطالب شما رو بخونم
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون که باز همین قسمت آخرشو خوندید!!لطف داری شما نسبت به من.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
فکر کنم جا داره اینو بگم٬که دو قسمت از این داستان رو خودم حذف کردم تا خسته کننده نباشه واستون.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
چه کاریه خوب:| داستان همینه دیگه:| وقتی هر قسمت کوتاهه که آدم خسته نمیشه! هیچ وقت کارگردان یه سریال نشو!!
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
چشم!!سینمایی که اشکال نداره؟!آخه قسمت جدید آواتار رو دادن من بنویسم!!تهش هم باز گذاشتم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
سلام. برای اولین داستان خوب بود. نوع انتخاب سوژه و داستان‌پردازی، نشون میده که شما واقعا می‌تونید داستان‌نویس خوبی باشید. ولی به تمرین بیشتر و خوندن کتاب و فیلمای زیاد، احتیاج دارید.( البته کتاب و فیلمای بامحتوا) این داستان رو خیلی شتابزده و عجولانه تموم کردید. محیط و جزییات هر دو دنیا، باید خیلی بیشتر برای خواننده توصیف می‌شد، تا پایان باز داستان، ملموس‌تر و دلنشین ‌تر بشه.در واقع، ایده‎ی شما برای داستان بلند،مناسب‌تر بود.** تا داستان‌‌های بعدی...
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
سلام.ممنون که مثل همیشه همراه بودید و راهنمایی میکنید.سعی میکنم بهتر بشه.بله شتابزده شد٬کل هفت قسمت اصلی رو تو کمتر از یک هفته نوشته بودم.ولی برای دفعه های بعد احتمالأ سراغ سوژه های طولانی نمیرم.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
چه قدر یه قسمتش شبیه سریال ستاایش بودا ، نبودا ؟
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
بوداااا!نه نبودااا!بله ناخواسته شبیه بودا.ولی دقت نکرده بودم!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤