عرش لرزه / فصل پنجم: مامان! همین خوبه

عرش لرزه / فصل پنجم: مامان! همین خوبه

نویسنده : مجرد

فقط می‌دانستم دوست خواهرم است. از کلاس اول ابتدایی تا دبیرستان با خواهرم هم‌کلاس بود. گه‌گاهی به منزل ما می‌آمد و در اتاق خواهرم به درس مشغول می‌شدند؛ من اما از آمدنش فقط صدای در را می‌شنیدم و از رفتنش هم صدای «خداحافظ» و به تبع آن صدای در!

پدرم با پدرش همکار بودند و ادعای دوستی هم داشتند، اما یک دوستی یک طرفه. پدر او ادعای رفاقت می‌کرد، اما پدر من از او خوشش نمی‌آمد. این را بارها از دهان خودش شنیدم. علتش را نمی‌گفت، ولی از لابلای حرف‌هایش می‌شد فهمید که عقائدشان یکی نیست.

وقتی غم و غصه بر روی زندگی ما سایه انداخته بود و مدتی خوشی به چشم ندیده بودیم، به این فکر افتادم که ازدواج کنم و حال و هوای خانواده را تا حدودی تغییر دهم. چاره‌ای دیگر به ذهنم نمی‌رسید، در مدت یک سال و نیم، زندگی ما مثل یک زلزله عجیب و غریب تکان خورده بود. باید یک تنوعی حاصل می‌شد. یادش بخیر! قبل‌ترها وقتی به شوخی حرف از ازدواج بر زبان جاری می‌کردم، پدرم انگشت شست به سبابه می‌مالید و می‌گفت: «هر موقع پول به دست آوردی بعد صحبت از ازدواج کن!»

ذهنم در آن زمان فقط حول و حوش ازدواج چرخید. یک روز ورود همان دوست خواهرم به منزل ما عجیب تغییراتی در مسیر زندگی‌ام ایجاد کرد. این‌بار تنها صدا نشنیدم، بلکه در حین رفتن به اتاق، یک لحظه چشم در چشم و یا فیس تو فیس شدیم. گفت: «سلام!» جواب دادم و به طرف اتاقم حرکت کردم.

این سلام گفتن همانا و چرخش 180 درجه‌ای زندگیِ من هم همانا! چهره‌اش به دلم نشست. این‌جا بود که اولین جرقه‌ها در ذهنم خورد. دیدار او پای تفکرات را در ذهنم محکم کرد و به خیال خودم کِیس مناسبی برای من بود. عجیب فکر ازدواج در ذهن می‌پروراندم، آن هم در حالی که هنوز 21 بهار را تجربه کرده بودم.

چهار، پنج ماهی به سالگرد پدر وقت داشتیم. مانده بودم قضیه ازدواج را در خانواده مطرح کنم یا نه. با خودم زیاد کلنجار می‌رفتم. نمی‌دانستم عکس‌العمل و برخورد آنان چگونه است. در واقع عکس‌العمل مادرم را نمی‌دانستم. خواهرم که مسلما موافقت می‌کرد، چون با دوست صمیمی‌اش فامیل می‌شد و احتمالاً رفاقتش محکمتر. نقشه‌ای در سر می‌پروراندم که اول، این ماجرا را به صورت شوخی مطرح کنم و اوضاع را بررسی کنم و بعد اگر برخورد تندی شد، قید این جدیِ به ظاهر شوخی را بزنم و اگر هم گرفت که... خواستم تا عکس‌العمل حریف را بسنجم.

یک روز ظهر دل را به دریا زدم و به مادرم گفتم؛ خواهرم هم نشسته بود. همین‌طور که می‌گفتم، شور و شعف را در چشمان خواهرم مشاهده کردم. شوخی شوخی گرفت! اول گفت که فعلا زود است و به من گفت: «هاء کن!» گفتم: «چرا؟!» گفت: «تو هاء کن!» صورتش را جلو آورد و من هم «هاء» کردم. گفت: «نگفتم، دهنت بو شیر میده!» گفتم: «بر طرف میشه، با دو تا آدامس نعنایی بوش میره!»

می‌گفت پدرت با پدرش خوب نبود، تو که می‌دانی دل خوشی از او نداشت؛ با هم جور نبودند؛ مطمئن باش اگر پدرت بود با این وصلت موافقت نمی‌کرد و از این‌جور حرف‌ها! من هم می‌گفتم که مگر می‌خواهم با پدرش زندگی کنم و اصلاً خانواده برای من مهم نیست و خودش برای من مهم است و گاهی هم برای این‌که مطلب را رنگ و لعاب بدهم، ضرب‌المثل هم استفاده می‌کردم که «علف باید به دهن بزی شیرین بیاد» که آمده. بعد هم که از این طریق نتوانست قانعم کند، جریان این‌که هنوز سالگرد پدرت نرسیده، صبر کن تا تمام شود و این‌جور مسائل را مطرح می‌کرد. خواهرم در این گیر و دار همش این جمله را تکرار می‌کرد: «مامان! همین خوبه.» در حالی که دانسته می‌گویم، مسئله خودش بود.

بالاخره راضی‌اش کردیم که به خواستگاری برود و تصمیم گرفتیم که تا سالگرد پدر تمام نشده این قضیه در خانواده به صورت مخفی بماند. به خواهرم هم گفتم که با دوستش صحبت کند و ماجرا را برایش شرح دهد و یک عکس هم بگیرد. آن‌قدر ذوق کرده بود، یک روزه این ماجرای عکس حل شد.

عکس را بارها و بارها نگاه می‌کردم و بعد هم سر به آسمان می‌گرفتم و فکر می‌کردم. دوباره نگاه به عکس، نگاه به آسمان. ادامه داشت تا خسته شدم. فکر کنم عاشق شدم. به مادرم گفتم: «همین!» خواهرم هم همان تکیه کلام.

دو، سه روز بعد مادر را برای رفتن به خواستگاری راضی کردیم و او هم چادرش را به سر کرد و راهی شد. تا در را باز کرد و خواست خارج شود، صدایش کردم: «مادر!»

_ بله؟

_ رضایت کافی داری؟

 لبخندی زد و چادرش را محکم چسبید و رفت. ساعت‌ها منتظر بودم که بالاخره صدای چرخش کلید مرا از جا بلند کرد.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
چه هيجاني
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٢٧
٠
٠
هدف از ازدواج شخصیت داستان واقعا عجیبه! واسه خوشحالی خانواده! از این زاویه تاحالا به ازدواج نگاه نکرده بودم :)) - منتظر ادامش هستم :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/١٠/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود بی صبران منتظر قسمت های بعد ی هستم فقط لطفا تلخ تموم نشه ...نوبتیم باشه نوبت ی بادا بادا مبارک باد حسابیه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨