عرش لرزه / فصل چهارم: بدرود رفیق فابریک

عرش لرزه / فصل چهارم: بدرود رفیق فابریک

نویسنده : مجرد

در خوابگاه استراحت می‌کردم. هم‌اتاقی‌ای داشتم که دمپختک‌های خوشمزه‌ای می‌پخت. آن روز هر دو یک دلِ سیر دمپختک خوردیم و خوابیدیم. ساعتِ کوچکی داشتم که همیشه بالای سرم زار می‌زد که مرا بیدار کند، ولی از بختِ بدش خواب سنگینی داشتم و همیشه، هم‌اتاقی‌ام با صدایش زودتر از من بیدار می‌شد و به زور مرا هم بیدار می‌کرد.

 چشمانم را باز کردم و هم‌اتاقی‌ را بالای سرم دیدم. گفتم: «شرمنده، باز دوباره این ساعتم بیدارت کرد؛ ببخشید!» لبخندی بر روی لبانش نشست و گفت: «نه، هنوز ساعت 3 نشده که زنگ بخوره.» گفتم:

 _ پس چی شده که بیدارم کردی؟

 _ محمد و جعفر از محل اومدن اینجا.

 من با هم‌اتاقی‌ام هم‌محله‌ای بودیم و می‌دانست محمد و جعفر از رفقای صمیمی من هستند. گفتم:

 _ محمد و جعفر؟... کجان؟

 _ دمِ درن و گفتن لباس بپوشی، باید به محل بری؟

 من که تا الان هنوز به حالت درازکش بودم، نشستم. گفتم:

 _ لباس بپوشم برم؟... کجا؟... بذار خودم میرم سراغشون.

 این را گفتم و به قصد پی بردن به اصل ماجرا از خوابگاه بیرون آمدم. محمد و جعفر بیرون ایستاده بودند. سلام و احوالپرسی کردیم و با جعفر هم‌کلام شدم.گفتم:

 _ جعفر چی شده؟

 _ لباس بپوش بریم محل!

_ برا چی؟

 محمد هیچ حرفی نمی‌زد. انگار با جعفر هماهنگ کرده بودند که او فقط صحبت کند. جعفر گفت:

 _ راستش مادربزرگت حالش به هم خورده! گفتم:

 _ جعفر! راستش رو بگو، اتفاقی براش افتاده؟

 _ حالا بیا بریم!

 کاملا متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده و اصولا «حالش به هم خورده» اصطلاحی بود که وقتی یک نفر فوت کرده و به رحمت خدا رفته است، به کار می‌بردیم و یک جورایی باب شده بود. آماده شدم و با آنها به قصد محل حرکت کردیم.

 وقتی دیدم که با آژانس آمده‌اند، مطمئن شدم که حتما تصورم درست است و باید خودم را برای مشکی پوشیدن و دوباره مراسم و... آماده کنم و این در حالی بود که از سالگرد فوت پدربزرگم هنوز مدت زمان زیادی نگذشته بود. در طول مسیر هیچکدام حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زدیم.

 به محل رسیدیم. منزل پدربزرگ پدری‌ام در خیابان اصلی بود. از دور دیدم که جلوی درِ خانه آنها شلوغ است. منظور محمد و جعفر، مادربزرگ مادری‌ام بود. با خود اندیشیدم «اگر مادربزرگم فوت کرده، پس چرا اینجا شلوغه؟!» مادربزگ مادری‌ام با پدربزرگ پدری‌ام خواهر و برادر بودند. یک جور در ذهنم ارتباط‌شان دادم و این‌طور مرتبش کردم که شاید مادربزرگم را به اینجا آورده‌اند تا با برادر بزرگترش آخرین دیدار را داشته باشد.

 وقتی رسیدیم، من زودتر پیاده شدم و به سمت شلوغی حرکت کردم. نزدیک‌تر که رفتم، از تعجب در جا خشکم زد. همان مادربزرگم که دوستان خبر فوتش را آورده بودند، دمِ درِ منزل پدربزرگم به همراه چند زن دیگر ایستاده بودند و گریه می‌کردند. جا خوردم! به محض دیدن من، گریه‌شان شدیدتر شد. به آنها توجهی نکردم و به داخل خانه رفتم. هر چند نفر، در گوشه و کنار حیاط نشسته یا ایستاده گریه می‌کردند. داخل اتاق را دیدم که مادربزرگ پدری‌ام فریاد می‌زند و گریه می‌کند. سراسیمه این طرف و آن طرف می‌رفتم و پرس و جو می‌کردم که چه شده؟ هیچ کس حرفی نمی‌زد! نا امید از همه جا گوشه حیاط نشستم. صدای گریه عذابم می‌داد، چون نمی‌دانستم ایراد کار از کجاست! مادرم عمه‌ای دارد که او هم حضور داشت. آرام آرام به طرفم آمد. نگاهش کردم و با حالت غم گفتم: «عمه خانم! چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» گریه می‌کرد و پاسخ نمی‌داد. گفتم: «عمه! با شما هستم، اتفاقی افتاده؟» با گریه گفت: «الهی بمیرم برات، پدرت...» با شنیدن لفظِ «پدرت!» دنیا در مقابل دیدگانم تیره و تار شد.

پدرم! ای آرام جانم، روح و روانِ من، ای مونس و همدم تنهایی‌هایم، ای کسی که اولین بار گریه‌های مردانه‌ات را از روی تخت بیمارستان به چشم دیدم. پدرم! رفتی و مرا با غم‌خانه آشنا، و با غم واندوه همنشین کردی! رفتی و مرا در سن 21 سالگی از وجودت محروم کردی، سن 21 سالگی! یعنی در عنفوان جوانی، درست سنی که به مهر و محبت پدری شدیداً نیاز داشتم و سنی که باید پدری کردنت را می‌دیدم. تاکنون که چیزی از تو نفهمیده بودم. حتماً رفتنت هم حکمتی دارد! مگر کار خدا بی حکمت می‌شود؟! حکمتی که تنها خودش می داند و بس!

همین تسلیِ دلِ داغدارم بود. بعدها فهمیدم برای آبیاری، سرِ زمین پدرش رفته بود که در حین روشن کردن موتورِ چاه سکته کرده و تسمه‌ چاه گلویش را بریده بود. از مدت‌ها قبل به دستور پدرش در زمین‌هایشان درخت کاشته بود و همان روز برای آبیاری همان درخت‌ها رفته بوده که...

 این‌که می‌گویند بشر از یک دقیقه بعدِ خودش هم خبر ندارد، واقعاً صحیح است و به نظرم این را با دیدگان می‌بینیم و تجربه نمی‌کنیم، چون باورش نکرده‌ایم. همان روز به مادرم گفته بود که غذا قرمه سبزی درست کند که ظهر می‌آید؛ اما ظهری برایش اتفاق نیفتاد.

 به این ترتیب پانزدهم آذرماه سال 83، به بدترین روز زندگی من مبدل شد. از آن زمان تا مدتی را به خاطر ندارم، مراسماتش در ذهنم نیست، فقط می‌دانم دومین رفیق حقیقی‌ام را از دست دادم.

پدرش خیلی دوستش داشت. فرزند اولش بود و کمک حالش. درآمدی که نداشت، توان کشاورزی را هم نداشت. پدرم خرجی‌اش را می‌داد و سالی یک‌بار هم که در زمین‌ها برنج می‌کاشتند، سهمش را می‌گرفت. نمی‌دانم عذاب وجدان داشت یا این‌که داغ پدرم امانش نمی‌داد، خدا می‌داند؛ اما کارش گریه بود و غصه خوردن! هر چه که بود زیاد دوام نیاورد و پنج ماه بعد، یعنی اردیبهشت‌ماه سال 1384 از دنیا رفت. امیدِ من تنها به رفیق سوم بود که خدا او را نیز از من گرفت، حکمتش را شکر!

 بعد از مرگ پدر، مرگ هیچ‌کس برایم غم‌انگیز نبود و تنها به آن کلام معروف اکتفا می‌کردم: «انا لله و انا الیه راجعون» معتقد بودم که بدتر از مرگ پدر برای هیچ‌کس وجود ندارد، به همین خاطر دردهای اصلی را کشیده بودم و دردهای دیگر در مقابلش درد نبودند.

 چه شد؟ به یک‌باره همه چیز به هم ریخت! دیگر باید خواب آن شب‌های خاطره‌انگیز را می‌دیدم. دیگر شب و روز مفهومی برای من نداشت. زندگی‌ام دگرگون شد؛ مثل یک زلزله هولناک!

با غم و غصه رفیق صمیمی شده بودیم و مدت‌ها بود با آن‌ها آشنا شده بودم. صبح به صبح، هر دو مرا در آغوش می‌گرفتند و می‌فشردند. با خود می‌گفتم زمان؛ گذشت زمان همه چیز را درست خواهد کرد، در کار خدا دخالتی نمی‌کنم. من و خانواده‌ام دیگر روزهای خوش نمی‌دیدیم. خوشی‌های زودگذر هم ما را دل‌خوش نمی‌کرد. نمی‌توانستم خانواده‌ام را در غم و غصه ببینم. تحمل ناراحتی آنها برایم سخت بود. هر روز به این فکر می‌کردم که چه کنم که آن‌ها را از این حال و هوا خارج کنم؟ این بود که به فکر راه چاره‌ای افتادم.

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
چقدر تلخ بود ولی وسط تلخی ؛ ((همیشه بالای سرم زار می‌زد که مرا بیدار کند،)) این خیلی باحال بود:))
m-aminfar
m-aminfar
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
چه قدر تلخ ، پدر نعمتی که همه باید قدرشو بدونن. برای شادی روح همه پدران در خاک فاتحه ای بفرستیم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خدا رحمتشون کنه
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
چقدر ناراحت كننده و عذاب اور :(((
blue girl
blue girl
٩٤/١٠/٢١
٠
٠
خداوند رحمتشون کنه و به بهشت برین شادشون کنه:) مطلبتون خیلی قشنگ و خیلی تلخ بود
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٢٢
٠
٠
آقا من هنوز سر سؤالم هستم؛ شما چرا مجردی؟؟؟
Mina_n
Mina_n
٩٤/١٠/٢٦
٠
٠
خدا رحمت کنه رفتگان رو
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨