عرش لرزه / فصل سوم: غسل میت یادت نره!

عرش لرزه / فصل سوم: غسل میت یادت نره!

نویسنده : مجرد

در روز بیست و هفتم ماهِ مبارک، بعد از نماز مغرب و عشاء، من و علیرضا با هم به طرف منزل پدربزرگم حرکت کردیم. نزدیک خانه که رسیدیم صدایِ شیون از درون منزل، من و علیرضا را در جا میخکوب کرد. برای لحظه‌ای چشمان درشت شده من و دوستم در هم گره خورد. نگاهم را از او گرفتم و با شتاب به داخل خانه دویدم. مادرم، دو خاله‌ام، مادربزرگم و تعدادی از زنان همسایه و فامیل گریه می‌کردند؛ گریه که چه عرض کنم، فریاد می‌زدند و آقا، آقا می‌گفتند. پدربزرگم سیّد بود و فرزندانش از بچگی به جای لفظِ «بابا»، «آقا» خطابش می‌کردند. به طرف اتاقی که پدربزرگ در آن بود دویدم. به محض ورود دیدم که او را رو به قبله خوابانده بودند و دیگر از آن نفس کشیدن‌های هولناک خبری نبود. دایی کوچکم پایین پایش نشسته و سرش را گرفته بود. دو سه نفری هم در کنارش نشسته و دست به چانه گرفته بودند و پدرم هم ایستاده بود. بی‌اختیار خودم را روی سینه‌اش انداختم و با همان لفظی که همیشه خطابش می‌کردم، فریاد زدم و صدایش کردم. دیگر گریه امانم نمی‌داد. بی‌اختیار می‌گریستم و پیشانی‌اش را غرق بوسه می‌کردم. سردِ سرد بود! رنگ چهره‌اش هم مثل گچ سفید! در یک کلام انگار سال‌ها بود که از دنیا رفته است. نمی‌دانم بعضی‌ها چه فکر می‌کنند؛ یا می‌خواهند چیزی را به رخ بکشند و یا واقعاً قصد ترویج احکام شرع را دارند. پسر عمویش که در کنارش نشسته بود، آرام درِ گوشم گفت: «سرد شده، غسل میت فراموشت نشه.» به هر دلیلی که این حرف را زده باشد، یا به خاطر به رخ کشیدن و یا پیاده کردن حکم خدا و یا از بابِ امر به معروف، یا هر چیز دیگر، در این موقعیت صورت خوشی نداشت. نگاهش کردم و بدون این‌که توجهی به سخنش داشته باشم، گریه می‌کردم، پدرم مرا از جا کَند و به گوشه‌ای برد.

انگار منتظر دکتر بودند تا بیاید و جواب قطعی را بدهد و گواهی فوت را صادر کند. آمد و رفت و گواهیِ فوت را صادر کرد. دایی کوچکم که تا آن لحظه سرش را گرفته بود، مثل این‌که باور نداشته باشد، به محض شنیدن خبر قطعیِ فوت، آن‌چنان گریه می‌کرد که همه را به گریه انداخت. تاکنون گریه‌اش را ندیده بودم. در این‌جور مواقع، فامیل‌تان آلمان هم که باشد، خودش را می‌رساند، حالا برای دفن نرسید، برای مراسمات می‌آید. به قول معروف ما مرده پرستیم و در زمان زنده بودنِ شخص، نمی‌گوییم «خرت به چند؟» ولی وقتی از دنیا رفت...

 به هر حال تابوت را آوردند و جنازه را درآن قرار دادند و به سمت غسال‌خانه حرکت کردیم. خدا نصیب گرگ بیابان نکند! تاکنون ندیده بودم، آنقدر هولناک! تازه غسال‌خانه قدیمی هم باشد، با آن رَف‌های ترسناک! آخر کسی از نزدیکان را از دست نداده بودم. منظورم نزدیکِ نزدیک است، درجه یک.

جنازه را شستشو داده و کفن کردند؛ ولی چون شب بود و باید مردم در تشییع جنازه شرکت می‌کردند، باید تا صبح صبر می‌کردیم. تابوت را در مسجد کوچکی که در کنار خانه بود گذاشتیم و پدربزرگ پدری‌ام تا صبح در کنارش قرآن می‌خواند. او مداح و قاریِ قرآن بود.

صبح شد. مردم جمع شدند و با گفتن همان شهادت‌های معروف، به سمت آرامگاه ابدی‌اش حرکت کردیم. این‌که می‌گویند خاک سرد است، واقعا همین‌طور است. وقتی پدربزرگ را به خاک سپردیم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، و یا اصلا چنین شخصی روی این زمین خاکی زندگی می‌کرده است.

همه به طرف خانه حرکت کردیم. وقتی به درِ خانه رسیدیم، این گفته پدرم را هیچگاه فراموش نمی‌کنم. گفت: «دیگه به چه امیدی به این منزل بیایم؟!» و از ذهنم گذشت، من هم یکی از رفقای حقیقی‌ام را از دست دادم.

 دی‌ماه 82، پدرم بازنشست شد و چون نمی‌توانست در خانه بیکار بنشیند، هم کارهای باغ پدربزرگ مادری‌ام را انجام می‌داد و هم در زمین‌های پدرش کشاورزی می‌کرد.

مراسمات پدربزرگ یکی‌یکی به پایان رسید، سوم، هفتم، چهلم و سال. تنها یاد و خاطراتش و تکیه کلام‌هایش در زبان فامیل بود. 

سال 83 دیگر همه چیز فراموش شده بود. به قول قدیمی‌ها، خاک آن‌قدر سرد است که همان لحظه خاک‌سپاری همه چیز فراموش می‌شود. زندگی به حالت عادی بازگشته بود و روزگار بر وفق مراد بود. ماه‌های خدا می‌آمدند و می‌رفتند. فروردین، اردیبهشت، خرداد و... تا آذرماه 1383. همه چیز عادی و نرمال پیش می‌رفت تا این‌که...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
:) چقدر این داستانای شما نوستالژیکن.... به سن ماها انگار قد نمیده.... همش مال 10 12 سال پیشن
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
خدا رحمت کنه همه ی رفتگان رو/واقعا دنیا بی وفاست ......
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
چقد بده که خاک سرده البته بعضی جاها خوبه ها ولی اینکه از یاد بری خیلی دردناکه :(
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
تبلیغات
تبلیغات