عرش لرزه / فصل دوم: یاماها 125

عرش لرزه / فصل دوم: یاماها 125

نویسنده : مجرد

در سن 20 سالگی بودم و فارغ از همه مشکلات، که دنیا اولین بازی خود را نشانم داد. جد مادری‌ام  بر عکسِ جد پدری، وضع مالی خوبی داشت. جد پدری‌ام هم از مالِ دنیا بی‌نصیب نبود، اما کمتر. پدر بزرگ مادری‌ام باغ و زمین زیاد داشت و پدرم برای آبیاری و رسیدگی به باغ و زمین‌هایش همیشه کمکش می‌کرد.

نوشتم که پدر بزرگم، پدرم را بیشتر از بقیه دامادهایش دوست داشت. من هم زیاد در کار و بارش حضور داشتم. تنها رابطه پدر بزرگ و نوه‌ای نبود، رفیق بودیم. هر روز با موتور قدیمی‌اش که دیگر به جمعِ کلکسیون وسایل قدیمی پیوسته است، او را به باغ می‌بردم و او هم تا می‌رسید، پاکت سیگار هُمایش (همان سیگارهای بدون فیلتر قدیمی) را باز می‌کرد و سیگار پشت سیگار!

موتورش یاماها 125 بود که دیگر کسی نیم‌ نگاهی هم به آن نمی‌اندازد. پدر بزرگم فقط اجازه می‌داد وقتی که خودش حضور دارد سوار شوم و من همیشه دوست داشتم با موتورش گشتی در محل بزنم؛ آن هم تنهایی؛ ولی اجازه نمی‌داد. یک روز ظهر وقتی خواب بود، یواشکی کلید را از جیبش برداشتم وگیوه‌هایش را پوشیدم. پای من آن‌قدر کوچک بود که در انتهای گیوه قرار گرفت. حتماً پاهای قدیمی‌ها را از نظر گذرانده‌اید، امان از روغن حیوانی! سوار بر موتورش شدم و گشتی در محل زدم. در حال برگشت از کوچه‌ای خارج شدم. قاعدتاً هر آدم صاحبِ عقلی در مسیر فرعی به اصلی سرعتش را کم می‌کند، اما من با همان سرعت قصد چرخش به راست را داشتم. یک مرتبه غول بزرگ سفیدی ظاهر شد. قصد ترمز گرفتن داشتم که بزرگی گیوه‌های پدربزرگ اجازه چنین کاری را نداد و... خدا را شکر که انسان در این مواقع بقیه‌اش را نمی‌فهمد.

چشمانم را باز کردم. در بیمارستان بودم و تعدادی از فامیل بالای سرم اشک می‌ریختند. دست و سینه‌ام از خون قرمز شده بود. مادرم از روی محبت اشک می‌ریخت و تکیه کلامِ «خدا مرگت بده!» ورد زبانش بود، منظورش نفرین به معنای حقیقی نبود، بلکه به نوعی اعتراضش را ابراز می‌کرد. هنوز گریه‌های پدربزرگ پدری‌ام را به یاد دارم. بعداً فهمیدم که با ماشین حملِ شیر تصادف کردم و دستم که به روی زمین کشیده شده بود، 20 بخیه و سینه‌ام که به لطفِ چرخ ماشین مثل گوشتِ چرخ کرده شده بود، حسابِ بخیه‌هایش از دستم در رفته بود. 21 روز در بیمارستان بودم و بعد هم مرخص؛ یاد آن حمام‌های بتادین که می‌افتم، لرزه بر اندامم می‌افتد. هر روز وان حمام را پر از بتادین می‌کردند و من باید یک ساعت در آن استحمام می‌کردم. خیلی‌ها که صحنه تصادف را دیده بودند می‌گفتند: «تو الان باید هفت کفن پوسونده باشی!» ولی خدا خواست و من نرفتم. مرگ هم وقت و ساعت دارد؛ الکی که نیست؛ هر موقع خودش خواست. از آن روز به بعد دیگر به من موتور نمی‌دادند، ولی تجربه‌ام نشده بود و باز یواشکی سوار می‌شدم.

ماه رمضان سال 1382 فرا رسید و پدربزرگ مادری‌ام بیمار بود. سیگار زیاد می‌کشید. همیشه می‌گفت: «اگه دکتر بهت بگه سیگار نکش، دیگه فایده‌ای نداره.» عقیده‌اش این بود. هر موقع سرما می‌خورد مدت‌ها در بستر بود. بیماریش به درازا کشید و خوب نمی‌شد. خیلی بی‌حال و رنگ پریده بود. اقوام به دیدارش می‌آمدند و می‌رفتند و او همچنان در بستر بیماری بود. در این مدت کارهای باغ را پدرم انجام می‌داد. من هم هر روز به دیدن پدربزرگ می‌رفتم و می‌دیدم که چگونه هر روز بدتر می‌شود. از طرز حرف زدنش معلوم بود که حالش خوب نیست. جوری نفس می‌کشید و حرف می‌زد که آدم می‌ترسید.

روز بیست و هفتم ماه رمضان بود که با یکی از دوستان به مسجد رفته بودیم. عادت داشتم ماه رمضان هر شب به نماز جماعت می‌رفتم. نماز فرادی نمی‌چسبید. هرشب با یک دوست. بیست و هفتمین روز ماهِ مبارک، با علیرضا به مسجد رفته بودم. چند سالی از من بزرگتر بود، اما دوره‌ای رفیق فابریک بودیم. نماز مغرب و عشاء را خواندیم و برای دیدن پدربزرگم عازم منزلشان شدیم. وقتی به خانه او نزدیک شدیم، صدای شیون زن‌ها از درون منزل، من و علیرضا را در جا میخکوب کرد.

ادامه دارد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
قبل از هر چیز عکس یاماها رو که دیدم رفتم تو خاطرات قدیم. روستا که نمیشه گفت ولی ده بود، همه گشاورز و از همین مدل موتورهای سوخت ترکیبی داشتند. وای هنوز بوی دودشون رو میتونم حس کنم. چقدر خاطرات خوبی... - داستان جالبی به نظر میاد هم از این نظر که حس نوستالوژیک ایجاد میکنه و هم از این نظر که خوب و روان نوشته شده. منتظر ادامش هستم :)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
آقا عجب موتوری:)) منتظر قسمت های بعدیتان هستیم. فقط لطفا پایانش باز نباشد:|
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
مجتبی جان!!باز شما تیکه انداختی!!داشتیم!!پایان باز خودش هنره٬کار هرکسی نیست!باز تیکه بنداز به ما!!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
نه آقا پیشنهاد دادم فقط !
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٩
٠
٠
یعنی اتفاق بعدی گریه داره ؟ حتما دیگه ، بازم گریههههههههههه
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
این عکسه من رو برد به خاطرات خیلی دورم. با پدر بزرگم که ایشون البته یاماها 100 داشتن؛ یکبار داشتیم می رفتیم سر باغ؛ سر یک پیچ جوونی کردم و خوردیم زمین. موتور افتاد توی کانال سیمانی آب؛ کلی هم زخمی شدیم... یادش بخیر... موتور سواری رو با یاماها 100 یاد گرفتم
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
مامان من که همیشه میگه راضی نیستم سوار موتور بشی منم بچه ی خوب!!!!!!!!!!!! گوش میدم خب خخخخ
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
تصادفتون خیلی بد بوده پس مخصوصا اون بخیه ها :(((((((((((خیلی دردناک بود ،حمومِ بتادین
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣