سمفونی هزار و یک شب با خارها و بیابان!

سمفونی هزار و یک شب با خارها و بیابان!

نویسنده : شادی کیان

خارها می‌زدند و من و باد می‌رقصیدیم ....

چشم که باز کردم من بودم و بیابان و یک عالمه بوته‌ی خار و باد !

این‌که من در همچین جایی چکار می‌کردم اصلا مهم نیست. مهم این‌جاست که بیابان در خودش بوته‌ی خار و باد و یک عالمه شن و ماسه داشت. عصر بود که بیابان من را به سمفونی هزار و یک شب دعوت کرد. خب من هم رفتم. مگر می‌شود دعوت یک آدمِ با پرستیژی مثل ِبیابان را رد کرد. بیابان در ظاهر هیچ چیز ندارد.  خب واقعا هم هیچ چیزی ندارد. بیابان نه ماشین دارد نه ویلا، نه مجتمع‌های بزگ ِ تجاری، حتی بیابان درخت را هم که حق ِ طبیعی ِ اوست از خود محروم کرده است. بیابان مثل ِ آدم‌های کهنه کار ِ قدیمی می‌ماند که چیزهای با ارزش و معنوی‌شان را ته گنجه‌های خاک خورده پنهان می‌‌کنند و وانمود می‌کنند هیچ چیز ندارند.

اما این پنهان کردن‌های بیابان توی ذوق آدم نمی‌زند، خب این را من می‌گویم. یک شب تا صبح را با بیابان سر کرده‌ام. حداقل منی که از هزار فرسخی آدم‌ها را آنالیز می‌کنم دیگر خوب می‌دانم که این رفتارهای بیابان از روی حسن نیت است نه پدرسوختگی. تمام آن فرش ِگسترده را گشتم اما از گنجه‌ی قدیمی خبری نبود. باور کردم که بیابان هیچ چیز ندارد ....

دم دمای غروب بود که بیابان مراسم ِ مهمانی ِ شبانه‌اش را شروع کرد . خورشید که رفت، ناگهانی دلم ستاره خواست، شهاب سنگ خواست، سیاره‌های ریز و کوچک خواست. بیابان خیلی اسرار آمیز است. انگاری دل ِمهمان‌های ناخوانده‌اش را می‌خواند. خب درست است که خودش مرا دعوت کرد اما باز هم من مهمان ِ ناخوانده‌ی خانه‌ی بزرگ و کویری‌اش بودم.

از ستاره‌ها می‌گفتم... همه جا چراغانی شد. یک چیزی مثل ِهمان چلچراغ خودمان. اما این یکی را دست ِ بزرگ‌تری که پشت پرده بود مهیا کرده بود. نشستم و به آسمان نگاه کردم. آنقدر آرام بود که می‌شد صدای نجوای ذرات خاک را شنید. شاید باورتان نشود، حتی صدای سوسوی ستاره‌ها را می‌شد شنید. بیابان آمد کنارم نشست، نگاهش کردم، پوچ، خالی، بی‌حس اما مملوء از حس‌های قشنگ و پرمحتواترین حس ِ عالم را داشت. نگاهش کردم، بیابان ِ پر اُبهت ِ من، حضور ِ سنگین و با وقاری که می‌خواست پوچ باشد، می‌خواست تنها باشد با خودش ...

ماه که بالا آمد خارها شروع به زدن کردند. مثل گروه ارکستر، زیبا، یک دست، هماهنگ، شاید فکر کنید رهبر ارکسترشان که بود؟ تعجب نکنید اگر بگویم من بودم. ناشیانه رهبری‌شان می‌کردم و آن‌ها زیباترین و گوش نوازترین موسیقی عالم را اجرا می‌کردند. بیابان می‌خندید به حرکات ِ دستم، به لبخندهای شیطنت آمیزم. باد هم آمد. بیابان آمد جای من. دست‌هایش را تکان داد و شب ِ کویر شروع شد. تازه فهمیدم بیابان همه چیز دارد. جای گنجه‌ی قدیمی‌اش را پیدا کردم، هرچه که بود در دست‌های بیابان بود. تمام ِ عظمت کویر نهفته در انگشتان هنرمند و پوچ از ذرات ِ خاکِ بیابان بود.

بیابان دیگر حواسش به من نبود. خارها را رهبری می‌کرد و خارها با دل می‌نواختند. من و باد هم رقصیدیم. باد میان موهایم غوغا به پا می‌کرد و من دستم را به دست‌های خالی باد داده بودم. اوج گرفتیم، من و باد، ذرات خاک بدرقه‌مان کردند، بیابان و خارها سرشان را بالا گرفته بودند و با حسرت اوج گرفتن من و باد را نگاه می‌کردند، دلم سوخت، بیابان هیچ وقت اوج نمی‌گرفت، باید همان جا می‌ماند و با خارها بقیه ِ آدم‌های پوچ و واهی را به اوج می‌رساندند. و آدم هیچ وقت نمی‌فهمد. تا وقتی کنار بیابان باشد نمی‌فهمد. وقتی اوج گرفت می‌فهمد که چه کسی را رها کرده است .

اما بیابان سال‌هاست که کارش همین است و خسته نمی‌شود. خارها اما بی‌نظیرند. همان‌هایی هستند که بیابان را فهمیدند و روی زخم‌هایش مرهم گذاشتند. اوج نگرفتند و کنار عظمت ِ بیابان ماندند و بقیه هم مثل ِمن با باد رفتند. باد غوغا گر است. اغوا ، شیفته می‌کند و فریب می‌دهد .

قدر ِ بیابان‌های زندگی‌مان را بدانیم، کسانی که همیشه خودشان را به خاطر ما فراموش کردند و ما را به اوج رساندند، این آدم‌ها را باید گذاشت کنار، همین کنار ِ خیلی نزدیک، راست ِ دست ِ چپ را که بگیری و بروی پایین می‌رسی به خانه‌ی بیابان‌های دوست داشتنی زندگیت!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
کل متن به کنار٬دو خط آخر تو افق محوم کرد.الآن بیابانم رو گم کردم!!ممنون بابت این متن خلاقانه.
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم .. ممنون از نگاه ِ قشنگ ِ شما ... امیدوارم هرچه زودتر بیابونتونُ پیدا کنین . هرچند خیلی نزدیکه ، فقط باید بیشتر بهش دقت کنین .
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
یعنی اگه الان تو یکی از بیابونا باشم بعدش کوه و دشته؟میشه ینی؟
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
بعدش میشه خار و باد و سمفونی هزار و یک شب .... همین ! باید خیلی ریز گوش داد و خیلی ریزتر نگاه کرد ..
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
:))))))))) خیــــــــــــــــــــلی باحال بود. آفرینننننننننننن
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
خیـــــــــــــــــــــــــــلی ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندین ... ممنون از نگاهتون !
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
خانم کیان بسیار زیبا بود. یعد از اون مطالب خوب اولی تون یک مدتی هست کم کار شدید :)
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
سلام آقای نادری ... خیلی ممنون از اینکه وقت میزارین و می خونین .درست می فرمایین ، خب دغدغه ی کاری و نبود ِ وقت باعث ِ کم کاری میشه . ایشالا جبران می کنیم . تشکر بابت توجه و دقتتون به نوشته های حقیر ِ ما .
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
باد غوغاگر است !به یک باد غوغاگر برای این روزها نیازمندیم..مرسی شادی جان خیلی هم خوب
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
بادها همیشه هم خوب نیستن ... بادهای بی هدف آدمو به هیچ جا نمیرسونن ...یک باد ِ غوغاگر ِ با هدف براتون آرزو می کنم ... ممنون از اینکه خوب خوندین !
دختر آذر
دختر آذر
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
تو بهترینی
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
لطف داری دخترکوچیکه ... ممنون
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
دانشگاه یه اردوی کویر گذاشت، حسرتم از نرفتن دوچندان شد... ولی دو خط آخر... یعنی مامان و باباها؟ :)
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
به امید ِ خدا قسمت بشه و بری بانو جان ... متاسفم حسرت به دلت انداختم ... و اما دو خط آخر ، هر کسی میتونه باشه ... هرکسی که خودشو به خاطر ِ ما فراموش کرد و خواسته های خودشو نادیده گرفت .
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
زیبایی های کویر را زیبا و ملموس تصویر کردید سپاس از شادی کیان عزیز:-)
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
ممنون از اینکه وقت گذاشتین و زیبا خوندین لیلی جان :)
پیک
پیک
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
کویر آدم رو وادار به تفکر میکنه.وادار به تخیل میکنه.متن عالی بود و همین دو خط آخر دلیلیه که متن رو یک بار دیگه با منظور نویسنده بخونی و لمسش کنی.
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٤
٠
٠
دقیقا ... و این تخیلی بودنشه که کویرُ اسرار آمیز می کنه .... ممنون از نگاه ِ قشنگت پیک جان ... بعدها اگه دلت خواست برای پسرت از شب های کویر بگو ... بدون ِ شک خوشش میاد .
asal
asal
٩٤/١٠/٠٦
٠
٠
سلام عزیزم ،واو چقد زیبا بود تا این حد که اشک منو در اورد دیگه نمی دونم چی بگم.دست مریزاد
شادی کیان
شادی کیان
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
سلام آبجی عسل ... خیلی ممنون . لطف داری . معذرت می خوام که اشکتو در آوردم ولی خب اشک ِ شوقه دیگه ... :-D
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/٢٠
٠
٠
با سلام و عرض ادب ... تولدتون مبارک :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨