عرش لرزه / قسمت اول: اولین بازی دنیا

عرش لرزه / قسمت اول: اولین بازی دنیا

نویسنده : مجرد

سال 1386 بود که من هم مثل همه افرادِ صاحبِ عقلِ جامعه، یکی از مهمترین اتفاقاتی که به هر ترتیب باید در زندگی رخ بدهد راتجربه کردم. بله؛ ازدواج کردم. البته ازدواج کردن به همین آسانی هم نیست، این را خیلی‌ها می‌دانند. باید چشم و ابرویی مشکی باشد -یا هر رنگی، بستگی به سلیقه‌ها دارد- مقابل دیدتان قرار بگیرد، لرزشی هر چند اندک در قلب‌تان یا هر جایی از بدن‌تان ایجاد شود و بعد تازه این اول راه است، اگر بدهند که هیچ، اگر ندهند، آن وقت است که باید کلی پاشنه درِ خانه از جا بکنید. پس اجازه بدهید که به مدتی قبل از آن برگردم.

دوران نوجوانی برای همه شیرین است. خیلی‌ها دوست دارند به همان دوران بازگردند. بهترین خاطرات از آن دوران است، البته هر دورانی برای خودش خاطراتی دارد اما به این خاطر که به قول معروف فارغ از هرگونه دغدغه‌ایم، دوستش داریم. دورانی که نه می‌دانیم گرانی چیست، نه از اقتصاد سر در می‌آوریم، نه به دنبال نرخِ سکه و ارز و طلا هستیم و نه می‌دانیم نان در نانوایی سرِ کوچه، چه قیمت به فروش می‌رسد. در یک کلام، تنها مصرف کننده‌ایم. پدر، جان می‌کَند -به قول خودش- و ما هم نوش‌جان. شاید این موضوع برای عده‌ای‌ صدق کند، چرا که نوجوانِ امروز غالباً به همه جا سرک می‌کشد و هر روز «خبر آنلاین» را چک می‌کند و از خیلی چیزها سر در می‌آورد.

من هم مانند همه، این دوران را گذراندم. فکر و ذکرم بازی و سرگرمی و طبیعتاً و اجباراً درس خواندن بود. هر روز عصر منتظر صدای سوتِ داود، پسر همسایه‌مان بودم. صدای سوت، علامتی بود که هر وقت به گوش می‌رسید، برای این بود که بچه‌ها را برای بازی فوتبال صدا بزند. یک برنامه بیشتر نداشتیم؛ صبح تا ظهر مدرسه، و عصر تا شب فوتبال و گوشه و کنارش، هفت‌سنگ!

آن زمان 20 بهار را با چشم خود دیده بودم. در یک خانواده چهار نفری زندگی گرمی داشتیم. من، پدرم، مادرم و خواهرم که او فقط 15 بار بهار را با چشم دیده بود. به قول معروف و به قول بعضی که به پدرم این نکته را گوشزد می‌کردند، جنس‌مان جور بود. پدرم کارگرِ رسمی یک کارخانه بود. کارگر بود، ولی چون رسمی بود حقوقش بد نبود. اهل رفت و آمد، مهمانی و شب‌نشینی. همه ما این‌گونه بودیم و زیاد در خانه ماندن را دوست نداشتیم. خانواده‌ای بودیم که هر شب برای شب‌نشینی به منزل پدربزرگ‌هایم می‌رفتیم. یک شب منزل پدربزرگ مادری و یک شب منزل پدربزرگ پدری. یک شب هم که می‌خواستیم در منزل خودمان باشیم، پدربزرگ مادری‌ام با آن گوشیِ قدیمیِ همیشه دمِ دستش، تماس می‌گرفت و می‌گفت: «امشب منتظرم.» پدرم حرفش را گوش می‌داد و احترامش را حفظ می‌کرد. دوستش داشت. جالب این‌جاست که پدربزرگم در بین سه دامادش، به پدر من بیشتر علاقه داشت، شاید به این‌خاطر که نزدیکِ هم بودیم و بیشتر به کارهایش رسیدگی می‌کرد. سر جمع رابطه من با سه نفر خیلی خوب بود، پدرم و دو پدربزرگم. به غیر از رابطه نَسَبی، رفاقت شدیدی با آن‌ها داشتم. پدربزرگ مادری‌ام مرا از بقیه نوه‌هایش بیشتر دوست داشت. نمی‌دانم، شاید به این‌خاطر که اولین نوه‌اش بودم و یا این‌که بیشتر در دست و بالش بودم. به هر حال یک رفاقت دو طرفه در میان ما جا خوش کرده بود. چه خوب است که آدمی اگر رفاقتی هم دارد با نزدیکانش باشد. اجازه بدهید کمی هم شعار بدهم، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها برکتی هستند در زندگی؛ این نکته را وقتی می‌فهمی که دیگر در این دنیا وجود خارجی ندارند.

در همین سن 20 سالگی بودم و فارغ از همه مشکلات، که دنیا اولین بازیِ خود را نشانم داد. 

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
دمتون گرم واقعأ!! تو ۲۰ سالگی فارغ از هر مشکلی بودید!!!(البته منظورم شخصیت تو متن هستش٬نمیدونم واقعیه یا نه!!)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
منم به همین موضوع میخواستم اشاره کنم، بیست ساله که دیگه نوجوون نیست
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
مطمئنین افراد صاحب عقل جامعه؟؟:))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
میگم شما که ازدواج کردید چرا اسم کاربری تون مجرده؟؟؟ ینی طلاق گرفتید خدای نکرده... طلاق خیلی خاطرات بدی واسه من داره
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨