دوراهی - قسمت چهارم

دوراهی - قسمت چهارم

نویسنده : 151

چشام تیره و تار می‌دید. سه ثانیه طول کشید تا چشمام واضح ببینه. ولی بعد واضح شدنِ دیدم هم باورم نشد! دو سه تا چک زدم زیر گوش خودم٬ ولی فرقی به حالم نکرد! یه دختر خانومی پشت در داشت اجازه‌ی ورود می‌گرفت: آقا محمد! آقا محمد!

منم سریع بلند شدم از جام و سریع شلوار راحتیمو عوض کردم و پیرهن پوشیدم.

بفرمایید خانوم.

دختر خانومی وارد اتاق شد٬ چراشو نمی‌دونم ولی تک تک گل‌های رنگی روی چادرش٬ واسم  شروع به چرخیدن کردن. از شدت حیا٬ چشمش رو منگنه کرد به گل‌های قالی. انگار از یک کهکشان دیگه اومده بود. با تموم دخترهایی که دیده بودم فرق داشت. نمیدونم شما به عشق در یک نگاه اعتقاد دارید یا نه! منم اعتقاد نداشتم٬ همش به این جمله نیش خند می‌زدم! ولی اون لحظه داشتم خفه می‌شدم! از توو داغ شده بودم. اتفاقی که هیچ وقت واسم نیفتاده بود. یه لحظه احساس کردم پام از زمین جدا شده.

مکالم‌مون اینجوری شروع شد:

خواهر طاهر: سلام محمد آقا. ببخشید مزاحم خوابتون شدم.

لال شده بودم: سَ س سَس سلام

لبخند خواهر طاهر!

من: خخخ خواهش می‌کنم خانوم٬ نمی‌دونم چم شده٬ لال شدم. شرمنده که اتاقتون رو اشغال کردم.

طاهر از بیرون: نرگس! نرگس! کجایی؟ بیا مامان کارت داره!

من تو دلم: ای خدا لعنتت نکنه طاهر!

نرگس خانوم: ببخشید! با اجازتون!

طاهر اومد و گفت: بیدار شدی داداش! ساعت ۱۲:۳۰. نماز نمیخونی؟!

پا شدم رفتم وضو گرفتم و نمازم رو خوندم. یادم اومد که من قرار بود بعد از خواب برم! نمیتونستم برم دیگه! قلبم انگار زنجیر شده بود اینجا٬ خودتون درک کنید منو! با خودم گفتم یه تعارف رفتن تشریفاتی میزنم٬ طاهر هم مهمون نواز٬ نمیزاره برم که! یه مدت آویزونشون میشم تا ببینم چه کارس میتونم کنم. نقشم گرفت و یک هفته‌ای مثل چسب رازی بهشون چسبیدم! توی این مدت چند بار به صورت تقریبا اتفاقی با نرگس خانوم صحبت کردم.

بخاطر حجب و حیای ایشون صحبتامون به پنج دقیقه در هر نوبت نمی‌رسید ٬اون هم من اکثرش حرف می‌زدم٬ ولی تو همین پنج دقیقه‌ها فهمیدم انتخابم درست بوده!

ادامه داره...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
ادمین عزیز٬من میدونستم چسب رازی چطور نوشته میشه!!از نوشتن راضی به این شکل منظور داشتم که شما عوضش کردید!!!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
منتظریم داستان کامل بشه تا کامل نظر بدیم! (چشمش رو منگنه کرد به گل‌های قالی) این خیلی خوب بود. فقط نگران محمد هستم که توی چند دقیقه فهمیده نرگس انتخاب درستی بوده:| یا شایدم باس نگران نرگس بود!!
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
ممنون بابت توجهتون.محمد اساسأ آدم شناس هستش٬نرگس خانوم هم یک مورد خاص هست و همون چیزیه که محمد میخواد.تو همین پنج دقیقه ها میشه خیلی چیزها رو فهمید.عشق در یک نگاه و ...همین قضایا دیگه :-)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
ای ول داش محمد؛ داستانت خیلی باحاله
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
قربانت داداش.نظر لطفته!!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
داستان عجقی ! می رسه بهش یا نمی رسه ؟
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
شما چی فکر میکنید؟!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
خوب نیست
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
ببخشید!چی خوب نیست؟!
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠٥
٠
٠
عشقیه؟چندتا خط اولو اخرشو خوندم :دی میگم شبیه این رمانای کوچه بازاری نشه ها ؟داستانتون
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٦
٠
٠
مثلا چطوری؟رمان کوچه بازاری نخوندم هنوز!!!داریم مگه؟! دوخط از داستان رو خوندید٬چه انتظاری دارید آخه؟!
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠٦
٠
٠
عذاب وجدان گرفتم همه رو خوندم :))))))) شخصیتتون عاشق اون دختره نشه؟ بعد مثلا کلی سختی تو راهشون داشته باشن و ته تهش بهم برسن یا نه میشه یه چیزی تو مایه های همنی کوچه بازی ها . ولی خسته نباشید تو جای خودش خیلی هم خوب نوشتید ها :)))))))))
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٧
٠
٠
دیگه حرف دلتونو زدید :( من قلمم رو بوسیدم و با دنیای نویسندگی خداحافظی کردم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات