از ست بودن رنگش با بالشتم سوء استفاده می‌کنه واسه اینکه هر شب تو بغلم لهش کنم! بدون این‌که حرفی بزنه با این گوشای درازش به همه حرفام گوش میده! چشای کوچولوی سیاهشو زیر موهای نرم ِ بنفشش قایم می‌کنه تا یه وقت از گریه کردن خجالت نکشم و با خیال این‌که منو نمیبینه راحت گریه مو بکنم و بخوابم! اسمش «ماچا»ست ... مثل خودمه ... آروم و مهربون ... مظلومه ...

ماچا؟ حالا که مامان «عین» نیست، من با کی قهر کنم؟ به کی بگم اصلا باهات قهرم، رومو می‌کنم اون وری دیگه نگاهت نمی‌کنم؟ واسه کی خودمو لوس کنم؟ اصلا من ذاتم همینه! می‌دونی؟ این‌که مدام خودمو لوس کنم، هی قهر کنم، هی یکی بیاد نازمو بکشه! هی ناز کنم یکی نازمو بخره! هیچ می‌دونی چن وقته با خدام مشکل پیدا کردم؟ نمی‌تونم دیگه عاشقی کنم... آخه نمی‌شه باهاشون قهر کرد... نمی‌شه ماچا؛ می‌فهمی؟

اصن گیریم که قهر کردم! دست به سینه و اخمالو نشستم یه گوشه و رومم کردم اون وری! اصلا فایده داره؟ آخه هر وری که برم باز خدا همون وره... اصلا اصلا چشامم بستم که نبینمشون! آخه مگه با چشم باز می‌دیدمشون که حالا با چشم بسته نتونم ببینم؟! اصلا دلم گرفته! گیریم گیریم گیریم که من لوس کردم خودمو! مگه خدا بیکاره بیاد ناز منو بکشه؟ بیاد اشکامو پاک کنه؟ وقتی این همه بنده‌ی تاپ و ناب و اکتیو داره که مدام بندگیشو می‌کنن و نازشو میخرن! مگه بیکاره بیاد سراغ یه دختر گُنده‌ی قهر قهرو؟

اه! شور بود ماچا! اشکم رفت توی دهنم. یه فیـــن ِمحکم! اینم از دماغم! موهامم ریخته دور و برم حوصله ندارم شونه بزنم، دردم میاد! اصلا .... اصلا کاشکی خدا موهای بلند ِدخترای تنها رو شونه میزد، اون وقت همیشه دستش روی سرم بود! الانم هست... خب به جون گمجشکا راس می‌گم‌هاااا... هستاااا ... فقط دلم می‌خواد یکم بیشتر احساسش کنم.

ماچا ببین تُشکم خیسه... هی اشکا سُر خوردن افتادن پایین... اگه کوچیک بودم و ندیده بودی اشکامو حتما یه فکر دیگه میکردی واسه خیسی تشکم مگه نه؟! دیدی ماچا اینو از تو یاد گرفتم که موهامو بریزم تو چشمام که هیچکی نبینه اشکامو... که نبینم هیچکیو ... اصلا ... اصلا رومو می‌کنم اون وری! دلم خواس لوس باشم! دلم خواس ماچا ... مگه من دل ندارم؟ هوم؟ ندارم؟ تو بگو دارم یا ندارم؟ اگه ندارم پس این گریه‌ها از کجا درمیان؟ من غریبم ... افتادم دور از حبیبم... دور ِ دور ِ دور ... می‌دونی از زمین تا آسمون چقد راهه؟ بال ِگم جشکا کوچولویه ... واسه همینه که همش روی سیم ِ برق و شاخه و درختا می‌پرن، گیرکردم ماچا، من گیرکردم لابه لای شاخ و برگای پاییز و کم‌کم دیگه زمستون می‌شه، اون وقته که باید بلرزم... آخه شاخه‌ها بی وفان ... برگاشونو ازم میگیرن ... سردم میشه ... یخ نزنم یه وقت!

ماچا؟ اگه من اون پیرهن آبی گل گلی ِ خوشگله رو بپوشم گرم میشم؟ موهامو ببافم، دختر ِ خوبی بشم، خدا بغلم می‌کنه؟ اگه بهش قول بدم دیگه اذیتش نکنم چی؟ اگه امشب توی اشکام غرق شدم چی؟ چه جوری بغلم کنه؟ پیرهنمم که آبی ِ ... پیدا نمیشماااا ... گم می‌شم! حالا که نمیشه لوس باشم، حالا که هیچکی نمیاد رومو بکنه این وری و صورتمو ماچ کنه ... حالا که هیچکی اشکامو پاک نمیکنه ... اصلا حالا که انقد غریب شدم، منم با پیرهن آبی گل گلی‌م توی اشکام غرق می‌شم! اون وقت هیچکی نمی‌فهمه که روی زمین، توی آبیای دریا مُردم یا توی آبی ِ بلند ِ آسمون... اون وقت دیگه آبروم نمیره اگه نتونم یاد بگیرم پرواز کنم تا آسمون هشتم ... من می‌خوام همیشه گم باشم ماچا ... می‌شه گم بمیرم؟! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
١
٠
منم یه شاسخین قرمز دارم که از کوشولویی بغلم میکردم و میخوابیدم باهاش ، خرس قرمزی میگم بهش .اگه خواهر یابرادر داشتم این قدر با اون زیر پتو حرف نمیزدم هیش وقت . مچکر مچکر مچکر
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/١٤
٢
٠
:)
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
٢
٠
الهییییی... ولی گاهی وقتا آدم خواهر و برادر هم داره اما دست روزگار پرتش میکنه یه جای دور که دلش میگیره از تنهایی...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/١٣
٢
٠
نوشته ی تلخی بود؛ نمی دونم چرا دلم گرفت ... فقط یه بخشی از متنتون :((اه! شور بود ماچا! اشکم رفت توی دهنم. یه فیـــن ِمحکم! اینم از دماغم!)) رسما حالمون رو دگرگون کردید!!!!!
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
١
٠
مقصود دگرگون کردن حال شما بود و بس 😂
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
١
٠
تا نیمه های مطلبتون با توجه به نوع موضوع و نوع نوشتار فکر میکردم نویسنده یه دخترخانوم کم سن و سال باشه. اما کم کم به این نتیجه رسیدم که نویسنده این متن نمیتونه همچین مشخصاتی داشته باشه! بعد که وارد اکانتتون شدم دوهزاریم کاملا افتاد :) جالب و خوندنی نوشته بودید و توصیفات قشنگی هم داشت. تنها چیزی که میتونم بگم اینکه تک فرزندی اصلا خوب نیست! حتی چینی ها هم دیگه قانون آوردن تنها یک بچه رو برداشتن! بعد واسه ما این شده یه جور کلاس! اینکه فقط یه بچه داشته باشیم!
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
١
٠
خب خب خداااا رو شکر من بچه ی پنجم یه خونواده ی پر جمعیتم و وضعم اینه 😂 وای به حال اینکه تک بچه بودم 😑
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٤
١
١
من که هیچ وقت نمی فهمم چرا دخترها دوست دارن عروسک بغل کنند...
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/١٠/١٤
١
٠
به همون علت که پسرا دوست داشتن نخ ببندن به ماشیناشون دنبال خودشون بکشنشون :|
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
١
٠
خب هر وقت دامن گل گلی پوشیدین و موهاتونو دم اسبی بستین بهتون میگم 😂😂😂😂😂😂 چون الان هر چقدم توضیح بدم متوجه نمیشین خوووو 😄
admincheh
admincheh
٩٤/١٠/١٤
١
٠
چه خوش رنگ ِ این عروسک :))
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
١
٠
قابل شما رو نداره 👼
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٤
١
٠
قسمت دوم یعنی نوشته های پایین عکس خیلی خوب بودن، خیلی دلی بود :) من رو یاد دوستم انداختن ک با این ک سن جسمیش همین حدوداس دردو دلا و حرفاش با خدا مثه دلنوشته ی شما میشه، همین قد معصومانه و کودکانه :) شما با ماچا حرف زدید ولی خب مخاطب اصلی خداوند بود اخه ... و همینطور اینکه این دوست منم یه عروسک اینجوری داره اتفاقا :) پاراگراف اخر رو دوست تر داشتم ...
sh_jahantiq
sh_jahantiq
٩٤/١٠/١٦
١
٠
خوشحالم که تونستم حداقل تو پاراگراف آخر منظورمو برسونم 😊👼😍😇💕
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٦
١
٠
نه منظوری ک میخواستین برسونین تو همه ی قسمتای متن پخش بود و این عالیه :) اون دیگه سلیقه ی من بود صرفا ک پاراگراف اخر رو بیشتر دوست داشتم، همین :)
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات