عقل و عشق؛ دو سه حرفی که هیچ گاه حرفشان با هم یکی نیست، جز یک قاف که آن هم سهم قلب است. قلبی که همیشه طالب عشق بوده است و این شاید تنها دلیل یکی بودن حرف اول و آخر قلب و عشق است.

هر چقدر هم که عاقلانه فکر کنید روزی عقل‌تان مغلوب قلب‌تان خواهد شد و برای یک بار هم که شده ضربان قلب‌تان تندتر از همیشه خواهد زد. شاید این تند زدن همان صدای طبلی باشد که برای شروع جنگی نابرابر بین عقل و عشق نواخته می‌شود. جنگی که شاید نکشد اما زخمی می‌کند، جنگی که شاید پیر نکند اما جوانی را می‌گیرد و جنگی که خیلی اوقات تنها سلاحش خاطره‌هاست و چه تیغ برنده‌ای!

بسیاری در این گودال عشق افتاده‌اند و دست و پای عقل‌شان شکسته است، مثل فرهاد که تیشه‌اش تیشه‌ای به ریشه‌ی عقلش بود، مثل خسرو که می‌خواست پادشاه سرزمین شیرین عشق باشد، مثل قیس که برای سفید بختی، مجنونِ لیلی سیاه روی شده بود، مثل حسین که سر را در صحرای عشق فدا کرده بود و مثل علی که عاقلانه به محراب عشق رفته بود.

اصلا عقل فقط برای ریاضی و فیزیک و تاریخ و املا و شیمی است، چون اگر ریاضی عاشق بود هیچ گاه تفریق کردن نداشت و جواب همه‌ی حدهای دوست داشتنش بی‌نهایت می‌شد، اگر فیزیک عاشق بود اسم زمین خوردن آدم‌ها را قانون جاذبه نمی‌گذاشت و برای طی کردن فاصله‌ها به جای فرمول‌ها فکر بهتری در سر می‌داشت، اگر املا عاشق بود جاهای خالی را حتی با کلمات هم پر نمی‌کرد، اگر تاریخ عاشق بود اینقدر زود فراموش نمی‌شد و اگر شیمی عاشق بود فرآورده هر واکنش دوست داشتن می‌شد.

عشق هم فقط برای فصل‌های سال است، مثل بهار که وقتی عاشق شد تب کرد و به تابستان رفت، مثل تابستان که گرمای وجودش را از دست داد و قدم در پاییز گذاشت، مثل پاییز که رخش زرد تر و زردتر شد و وجودش در زمستان به لرزه افتاد و مثل زمستان که قلبش، قلب یخی شد.

به هر حال داستان عقل و عشق داستان طفل گریز پا و استادی ست که نه تنها جمعه‌ها بلکه هیچ گاه به مکتب نمی‌رود و هر چقدر هم که من بگویم و شما بشنوید مذاکره یک به علاوه یک عقل و عشق بی‌نتیجه است چه در ژنو باشد و چه در وین.

عقل همیشه عشق را تحریم خواهد کرد اما قلب به لطف لبخندی ساده، گیسویی سیاه و شاید هم نگاهی مهربان همه قطعنامه‌ها را لغو خواهد کرد و به غنی‌سازی عشق ادامه خواهد داد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
سلام آقا ایرج؛ ممنون از نوشته خوبتون؛ قطعا همیشه فلسفه های زیادی در مورد عقل و عشق وجود داره ولی به نظر من این سبک نوشته ها خیلی سنگین هست. اگر بتونید یک مثال کاربردی در قالب روایی بنویسید، حتما کمک شایانی خواهد کرد و مخاطب بهتر نوشته شما رو پسنده. همچنین توی تیتر هم میشه بهتر عمل کرد
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
منم می خواستم همی طور چیزایی رو بگم
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
سپاسگزار از نظر شما
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
حظ کامل بردم از این متن. خیلی خیلی چسبید متنتون. بی نقص واقعا
iraj_sz
iraj_sz
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
شما لطف دارین ممنون
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
وااااااااااااااااااااو !من باید دوباره بخونمش
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
زیبا بود.فقط یک نکنته مربوط به متن :قلب اگه چیزی حالیش میشد که قلب نبود٬میشد مغز!!به نظرم قلب باید مکمل مغز باشه وگرنه مذاکره شون میشه مثل ما و ۱+۵!!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
ای بابا این قلب ادما کار ذستشون میده همیشه... متنتون بسیار زیبا و موضوع بسیار زیبا تر
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠