رمان خدا می بیند/ این قسمت: ریحانه دختری بابایی بود!

رمان خدا می بیند/ این قسمت: ریحانه دختری بابایی بود!

نویسنده : کربلایی بنیامین آژیراک

شب گذشت. صبح آبان و ابرها؛ السلام علیک یا غریب الغربا؛ حرم شلوغ نبود. نیت ها خالص... صحن رضوی... صحن بهشت. تکه‌ای از بهشت بر روی زمین. دختری تنها اشک‌هایش سرازیر... بسمت ضریح! اختیار دست او نبود و در دستش صلوات شمار؛ صلوات صلوات،گنبدی طلایی رنگ نور را را به خورشید می‌آموخت!

خورشید توس، شمس الشموس، پدری در ای سی یو کنار خودش خوابیده. تنهای تنها. دستگاه تنفس، شش‌های از کار افتاده،گاز خردلی که باعث اشک‌های دختر بود و سخت زدن قلب پدری که از شاخه‌ی شهامت میوه‌ی شهادت را داشت میل می‌کرد. اما میوه تمام نشده بود. شاید سیب! تمام نشده بود و تمام این مدت او را جانباز میخواندند. جانباز!؟

بله ... جانباز یعنی: درد. یعنی: دم نزدن و ایستادن. یعنی: سوختن و دود نداشتن. پدری که دست راستش را توی کربلای پنج جا گذاشته بود م‌ گفت باز هم جنگ بشود می‌روم... جانباز یعنی کسی که شهید نشده است ولی گمنام است. پدر جانباز یعنی کسی که نمی‌توانست یک دستی دخترش را بغل کند. دختری که حالا بغل در بغل ضریح بود. بغض واژه ای تکراری نبود. در دلش هیج نمی‌گفت. و هیچ نبود که از او خبر نداشته باشد آقایش. ریحانه آرام نشد... ملتهب و مظطرب‌تر! شاید نمی‌توانست باور کند پدرش بدون دستگاه، نفس نمی‌تواند بکشد. دست به دست مربع‌های کوچک زرد رنگ ضریح. خدا میدید و تبسم کرد.

پدر خسته شده بود، دل تنگ. آرام آرام داشت به همرزمانش می‌پیوست! سید حامد موسوی که حالا روی تخت ای سی یو ۵۷ ساله بود در آبان ماه سال ۱۳۹۴ داشت به غافله عشاق می‌پیوست!

ریحانه سراسیمه در حرم. قدم به قدم. کنار حرم اشک می‌ریخت. انگار فهمید چه شده هر چند هنوز چیزی نمی‌دانست. بعد از خواندن نماز مستحبی و ادعیه حدودا سه ربع بعد به بیمارستان رفت تا پدرش را ملاقات کند. خبری نبود! اتاق ای سی یو شخص دیگری خوابیده بود. به خیال اینکه پدرش بهبود یافته و به بخش منتقل شده حرکت کرد.کمی از خوشحالی ته دلش قهقهه زد. دوان دوان راهرو را می پیمود. از پنجره دم در بیمارستان عده ای را دید. بنظرش آشنا بودند. سرعتش را کم کرد. مکث... مادرش و خواهرش زینب و عمو‌ها و دایی هایش دم در بیمارستان ایستاده بودند و گریه می‌کردند.

آمبولانس برای چه!؟ دلش هرّی ریخت

مات و مبهوت. قضیه را برعکس فهمیده بود. پدر انگار حالش خیلی بهتر شده بود. شاید در آسمان ها بود

پیش خدا ... میهمان امام زمان عج شده بود. سر سفره‌ی حضرت ابوالفضل ... در آنجا کسی به پدر طعنه نمی‌زد که باز قرص هایت را نخورده‌ای. دختر ایستاد بود. ولی افتاد. وقتی که دید جسم بی جان پدر را

دیگر چیزی ندید. چشمانش به یکباره سیاهی رفت. افتاد بر روی زمین. سرش به زمین خورده بود و در سیاهی چادر سرخی خون تو چشم میزد... پدرش آسمانی شد و دختر بر زمین خورد.

بعد سه ساعت بیهوشی ... پدرش حوالی ساعت ۱۶ درون خاک آرام میگرفت. باور کردنی نبود! مادری که کلمه‌ای سخن نمی‌گفت و حتی فشار روانی زیاد جلوی گریه‌اش را می‌گرفت... زینبی که بابایی بودنش گوش فلک را کر کرده بود و عشق پدرش چشم روزگار را نابینا... هِق هِق هایش اینبار روزگار را به لرزه انداخته بود... همه آمده بودند. شاید آقا هم آنجا بود. دختران و مادر اشک را به طعنه گرفته بودند و خون گریستن را تجربه می‌کردند.

آمد. جسمی بدون دست راست. شهید غسل میخواهد!؟ علی آقا و حاج مهدی عموی دختری بودند که برادرشان روی شانه هایشان و خودشان زیر تابوت را گرفته بودند... در حین آوردن سه مرتبه پیکر را آرام زمین گذاشتند و بالاخره از هوش رفت. ریحانه چیزی ندید. نتوانست که ببیند. سیاهی چادر و باند پیچی سرش تمام رنگِ خاک گرفته بود.

مداح میخواند:

کاش من هم شیمیایی می شدم / در هوای تو هوایی می شدم

کاش موجی می شدم بی ادعا / غرق اوهام خدایی می شدم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سعید نایب
سعید نایب
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
این دو بیت شعر آخر آتیش زد به تمام وجودم. و لا تهنوا و لا تخرنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
خسته نباشید.ممنون بایت این متن.شرمنده ی تموم جانبازان و شهیدان وطن هستم و امیدوارم بتونم از شرمندگیشون در بیام.حقا که شهدا زنده اند و ما مردیم٬کاش واسه ما یه فاتحه بخونن.
حوا
حوا
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
زیبا و تاثیر گذار نوشته شده بود=)
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات