دخترک که رفت، خورشید نفرین‌مان کرد

دخترک که رفت، خورشید نفرین‌مان کرد

نویسنده : aynaz_sahrivar

«معصوم» موهای فرفری‌اش را باز کرده بود و ریخته بود روی شانه‌هایش. باد که می‌وزید موهایش را می‌کشاند سمت درخت گلابی. تک درخت کنار جاده. پاهایش را می‌انداخت روی هم و چشم‌هایش را می‌بست و دست‌هایش را می‌کشید روی هم. طوری رفتار می‌کرد که انگار نیست. انگار رفته لابه‌لای همان سال‌های پیش. می‌گفت گرگ دیده، همینجا کنار درختی که  شبیه همین عکس است، منتهی درختش گلابی ست. «عفت» موهای حنایی‌اش را زیر روسری قهوه‌ای‌اش قایم کرده بود و سبزی‌هایی را که از باغ «ملاحت» زن کدخدا کنده بود پاک می‌کرد. باز هم قرار بود برایم داستان تعرفی کند. صدایش را کوتاه و بلند می‌کرد و می‌گفت. از وقتی می‌گفت که دختر ایستاده بود بالای جاده، موهایش را برای معشوقش باز کرده بود و سپرده بودشان دست باد تا بویشان را ببرد برساند به گوش حسین. حسین چشم‌هایش سبز بود، نه از آن دوست داشتنی‌هایش؛ از آن سبزهایی که ترسناکتند، از آن‌هایی که زیادی سبزند. از همان سبزهایی که می‌توانستند دختر را عاشق کنند. برعکس چشمان دختر شبیه آهو بود، از آن چشم‌هایی که نگاه‌شان کنی می‌فهمی که اهل ماندن نیستند. می‌پرند و می‌روند. عفت مقدمه چینی‌هایش که تمام شد سبزی‌ها را گذاشت کنار، تکیه داد به درخت گلابی و دورترها را نشان داد، همان جایی که جاده باریک می‌شد و کوه‌های سنگی بلندتر، به نرمی و راحتی سنگ‌های کنار  درخت گلابی نبودند.

کمی جلوتر کوه ترسناک می‌شد، جاده ترسناک می‌شد، چشم‌های حسین نیز. می‌گفت دختر و حسین کنار همان چشمه‌ی خشک شده که آن زمان خشک نبوده با هم قرار گذاشتند که یک روزی بروند آن بالاها، بالای کوه، همان کوهی که از بچگی برای‌شان ترسناک بود. پیرزن‌های ده می‌گفتند آن بالا که بروی و برسی به نوک کوه نور خورشید بیشتر می‌شود، آن‌قدری که بتابد به چشم‌هایت و به جنون بکشاندت. هیچ‌کس نمی‌دانست چشیدن مزه‌ی داغ آفتاب چه ربطی به جنون دارد ولی پیرزن‌های ده می‌دانستند. می‌دانستند سال‌های پیش، همان سال‌هایی که چشمه خشک نبوده، یکی از دخترهای ده بغچه‌اش را جمع می‌کند و بدون هیچ خبری می‌رود تا برسد به نوک کوه. به نوک کوه هم می‌رسد. می‌گویند دستش را می‌کشد روی خورشید، خورشید را در آغوش می‌گیرد، برای چندین سال پشت سر هم. و لحظه‌ای هم از مهربانی‌اش کم نمی‌شود. می‌گفتند  اما خورشید کم‌کم تمام می‌شود، می‌رود و دیگر پیدایش نمی‌شود. دختر هم تحمل نمی‌کند و خودش را از نوک کوه پرت می‌کند پایین.

هیچ کس دلیلش را هیچ وقت نمی‌فهمد، شاید عشق دختر آنقدری طولانی و عمیق بوده که نتوانسته چند وقتی دوری خورشید را تحمل کند. می‌گفتند دختر موهایش طلایی شده بوده،  طلایی نه زرد. درست هم رنگ خورشید. جنازه‌اش را هیچ وقت پیدا نکردند ولی خدا می‌داند از کجا فهمیدند موهایش زردِ زرد شده. به دنبالش همه جا را گشتند، کنار چشمه را، آن طرف آبشار کوچک را، همه جای ده را، کنار درخت گلابیِ کنار جاده را، ولی پیدایش نمی‌کنند. همان سال چشمه دیگر خودش را به درخت گلابی نمی‌رساند، کنار سبزی‌های باغ ملاحت نمی‌رود و یک دفعه همه جا خشک می‌شود، خشکِ خشک. همه‌ی خاک باغچه‌ها  که پر از شمعدانی بوده، زرد می‌شود، زردِ زرد. از آن سال به بعد هیچ کس را نمی‌گذاشتند نزدیک کوه شود، مال‌ها و حیوانات هم شبیه انسان‌ها از کوه بیزار بودند. معلوم نبود چرا ولی وقتی که به کوه می‌رسیدند رم می‌کردند و پاهایشان را به زمین می‌کوبیدند. کوه نحس بود. همانی بود که دخترک را از روستا گرفت . چشمه را از روستا گرفت. اما هیچ‌کس، حتی یک نفر هم هیچ‌وقت خورشید را نگفتند. نگفت خورشید بود که مهمان همیشگی کوه را در خودش بلعیده بود. هزار تا چیز دیگر بود که باید به خورشید می‌گفتند که نگفتند. به خاطر همین نگفتن بود که زنده مانده بودند، می‌خواستند یک روزی انقدر قوی شوند تا بروند و انتقام دختر را بگیرند. نمی‌دانستند از که ولی آماده می‌شدند تا بروند به جنگ خورشید، شاید هم کوه.

عفت  موهای حنایی‌اش را دانه دانه می‌گذاشت پشت گوشش و ادامه می‌داد. می‌گفت یک روزی  دخترک روسری بنفشش را سرش میکند، حسین کفش های نوزده سالگی‌اش را می‌پوشد، همان کفش‌هایی که با آن‌ها تا نصفه‌های کوه رفته بود ولی از ترس تنهایی برگشته بود، برگشته بود و دو ساعتی تب و لرز کرده بود، آخر سر هم به زور دوا درمان‌های  دخترِ ملاحت حالش بهتر شده بود. حسین از تنهایی می‌ترسید، برای همین دست‌های گرم دخترک را گرفت و همراهش تا نوک کوه رفت. حالا دیگر هیچ ترسی نبود. هیچ ترسی از تنهایی. آن روز فقط صدای نفس‌های دخترک را می‌شنید. نشستند نوک کوه، هر دو دست‌شان را دراز کردند اما به خورشید نمی‌رسید .مثل این‌که قهر کرده بود و دور شده بود از مردم روستا. حسین خورشید را می‌خواست. قبل از موهای فرفری دختر، خورشید را می‌خواست. پیرزن‌های روستا می‌گویند وقتی دختر تنها باز می‌گرد تنها یک جمله می‌گوید «تابِ نداشتن خورشید را نداشت، رفت تا از ننه خورشید سراغش را بگیرد» پیرزن‌ها به همان دختری که چند سال خورشید را بغل کرده بود می‌گفتند ننه خورشید. مثل این‌که حسین رفته بود تا چشم‌هایش را زرد کند، آن‌قدری خورشید را نگاه کند تا چشم‌های سبزش بشوند زرد، از آن زردهای دوست داشتنی. حتما ننه خورشید هم موهایش را داده بود تا خورشید ببافد که زردِ زرد شده بودند.

عفت دستمال پر از سبزی‌اش را از روی پاهایش برداشت، خودش را از کنار درخت کشید کنار و به راه افتاد. دمپایی‌های سبزش را روی زمین کشید و از کنارم رد شد. دست از گشتن درخت برای گلابی کشیدم، امید داشتم که یک سال هم که شده میوه بدهد ولی هیچ سالی میوه نمی‌داد، حتما او هم قهر کرده بود، مثل در و تپه‌ی این روستا. دست‌هایم را گذاشتم روی کمرم و داد زدم که دختر چه شد؟ بعد از مرگ حسین چه کرد؟ عفت دستمال گِلی سبزی را تکاند و همان‌طور که به راهش ادامه می‌داد گفت، هر روز می‌نشیند سر راه. کنار درخت گلابی، موهای فر فری‌اش را باز می‌کند تا باد ببردشان سمت درخت گلابی، چشم‌هایش را می‌بندد و دست‌هایش را می‌گذارد روی هم. منتظر می‌ماند تا ننه خورشید پیدایش شود، خورشید را آشتی بدهد و چشمه را زنده کند، چشمه هم گلابی را، یک سال گلابی میوه بدهد و دخترک از آن گلابی‌ها برای حسین ببرد.

==========

* درخت گلابی و جاده‌ای که ازش نوشته‌ام  بی‌شک شبیه به همین عکس است، ولی همین عکس نیست، جاده سردتر است و درخت، گلابی. عکس برای یکی از روستاهای لرستان است و نیمچه داستان ما برای زاگرس

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
با این که طولانی بود واقعا داستان قشنگی بود، مخصوصا که به امشب هم خیلی میومد. شب چله مون با این داستان حسابی چاق و چله شد، مرسی
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
:))))))))))))))) چه خوبه این کامنت،ممنون از شما
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
چه داستان باحالی بود. شما همیشه داستان می نویسید؟؟؟؟؟
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
:)))) نه همیشه
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
طولانی بود ولی حتما ارزش خوندن رو داشت. آفرین. میگم تا حالا طنز هم نوشتید؟
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
نه این اولین نیمچه داستانم بود :) ممنون از شما
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
اگر نوشته ای بلند باشه و توجهم رو جلب نکنه تا اخر نمیخونمش هیچوقت. اول برا اینم داشت همینطور میشد و بریده بریده میخوندم ولی یهو توجهم جلب شد رفتم از اول مث ادم خوندم :)) یک سری حس ها و چیزای خاص توش بود ک دوس داشتم مثل حس حسین ب خورشید و وزن خورشید و اون دختره ک بش ننه خوشید میگفتن تو داستان یا حس معصوم ب حسین ک باعث نوشتن خطوظ اولیه و اخریه شده یا جریان ترسیدن حسین وقتی تنهاست و شجاع شدنش وقتی معصوم پیشش بود. یک سری از توصیفاتم برام خاص بود مثل طوری رفتار میکرد انگار ک نیست و رفته لابلای سال های پیش یا این ک حسین کفش های نوزده سالگیش رو پوشید و موهای زردشو خورشید بافته بود یا حسین رفته چشماشو زرد کنه و... ک باعث میشد ادم بیشتر بره تو داستان و کاراکتر پردازی هم پخته تر شه و ادم بیشتر درکشون کنه، ممنون :)) جریان نسبتا واقعی بود؟ یا تماما تخیلی؟ فک کنم مثل شباهت نسبی عکس با مکان مورد نظر، داستان هم مقداریش واقعی بود؟هوم؟ :)
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
خودم انقدر دقت نکرده بودمااااا :) ممنون از شما که وقت گذاشتید
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
:*) بله واقعی بود
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
زیبا بود عجب ذوقی و عجب ظرافتی
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
:))))) با تشکر از شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠