ساز امید را بلندتر بنواز

ساز امید را بلندتر بنواز

نویسنده : زهرا- خسروی

بیش‌تر وقت‌ها که حوصله‌ی نوشتن‌ام نمی‌آید به زور وادارش نمی‌کنم، می‌گذارم برود مثلا یک دوره تعطیلات آخر هفته عینهو این خارجکی‌ها! بار و بندیل ببندد و مدتی کوچ کند، گاهی وقت‌ها هم آن‌قدر اوضاع وخیم می‌شود که انگار جدی جدی رفته است سواحل قناری و من را از خاطرش برده، دست به کار هم بشوی توی تلگرامش کلی قربان صدقه‌اش بروی و  استکیرِ «دلم واست تنگ شده» هم بگذاری، انگار نه انگار. نه خبری از «is typing» است، نه دومین تیک که لااقل بدانیم دیده است بیشعور!

جدیدا حوصله‌ها در آپدیت جدیدشان خیلی خفن شده‌اند، هِی کش می‌آیند و قوس! که گول‌شان را می‌خوری و می‌گویی بَه بَه همونی که می‌خواستم! آنچنان «کاریزما»ی عجیبی دارند که در فاصله نه یک و نیم متری، بلکه دو سه کیلومتری‌شان هم بایستی لبخند یکهویی می‌شیند کنج لبت!

چند روزی می‌شود که قیدش را زده‌ام، دیگر شورش را درآورده. این همه غصه بخور، خودت را حبس کن، تازه یک دوره کامل کلاس یادگیری «اشکت دَمِ مَشکت» برو، فکر کن آن همه چینی آنتیک را برایش شکستم که مثلا بگویم بیا دیگه لعنتی دلم واست شده اینقدر! (دیگه تا الان فهمیدید که چقدر) نشد که نشد. دیدم جواب نمی‌دهد، دیدم کم‌کم نزدیک یلداست و من دو ماهی است حوصله‌ی نوشتنم نمی‌آید، گفتم بیایم و از خودش بنویسم، بیایم تا ثابت کنم هِی یارو (حوصله رو میگم) تو هم اگر نباشی خودم با آن مغز فندقی هم می‌توانم یه تنه جُرِ زندگی را بکشم.

باز هم همان حکایت زندگی است دیگر، همه روزهایش جور نیست، سازش هر روز یک مُدل من درآوردی می‌زند و کوک نیست. گاهی وقت‌ها همین است، کاری‌اش هم نمی‌توان کرد. باید خودت دست به کار بشوی و روزهایت را از یک نواختی و خمیازه‌های طغیان‌گر خلاص کنی. باید به دست‌هایت بقبولانی که اگر حوصله رخت و لباسش را از میان‌تان برداشته و رفته اما خودتان که هستید، همین مهم است، همین «بودن». همین که بلدید کتاب را ورق بزنید کافی است. حتما شنیده‌اید که می‌گویند گاهی باید یک چیز را از دست بدهی تا یک چیز بزرگ نصیبت شود. مهم نیست آن چیز حوصله است، مهم این است که از دستش داده‌اید، مهم این است که شما بدون آن هم هنوز توان برای ساختن آینده را دارید، اگر نیروی حوصله نیست ولی هنوز امید هست، آرزو صدایش از آن پشت مُشت‌ها می‌آید، هنوز نفس هست، هنوز توان راه رفتن، قلم به دست گرفتن هست، هنوز صدای همت میاید.

یا علی

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
سلام منو به حوصلتون برسونید!!بیچاره گناه داره٬بزارید تفریحشو کنه.گرسنش بشه برمیگرده
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
:)
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
ای بابا! خب زودتر به حوصله تون بگین بیاد، تکلیف داستان تون رو مشخص کنید... چی شد عاقبت این سریرا
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
منم می خواستم بگم تکلیف اون داستان چی شد؟
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
تکمیله :) فقط حوصله بیاد و تایپ کنه تمومه :)))) چششم یه معرفی فیلم هست بعد اون میذارم !
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
البته این کم حوصلگی یکم به نظرم از خراب شدن آب و هوا هم هست! من از دو تا کارشناس سؤال کردم
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
آقای نادری |: آره آب و هوای کنکور بدجور رو سرمان خراب شده !!:))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
این متن را دوست داشتم مرسی
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
:) سپاس از لیلی جانمان :)))
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
کوچیک بودم همش با خودم میگفتم چی میشه یه زمان یه قرص یا آمپول فلان درس رو بسازن ما شب امتحان استفاده کنیم ازش و بریم 20 بگیریم! آلان این حوصله هم همین وضع رو داره! دانشمندهای مملکت باید به فکر ساختن یه ماده حوصله ساز باشند! چون منم بعضی وقتها خیلی ازش رنج میبرم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨