آخرین آرزوی مادر

آخرین آرزوی مادر

نویسنده : f_rezaei

ارزشمندترین وقایع زندگی‌مان معمولا دیده نمی‌شوند، بلکه در دل حس می‌شوند. او می‌گفت: یک روز همسرم از من خواست تا با زن دیگری به گردش بروم. همسرم گفت: مرا دوست دارد و می‌داند که آن زن هم مرا دوست دارد. آن زن کسی نبود جز مادرم. زنی که سال‌ها پیش بیوه شده بود و من به عنوان تنها فرزندش به دلیل مشغله‌های زندگی تنها گاه و بی گاهی به او سر می‌زدم.

آن شب با او تماس گرفتم و برای روز بعد قرار گذاشتم. با اضطراب پرسید: اتفاق خاصی افتاده؟

گفتم: بد نیست اگر یک روز را با هم خوش بگذرانیم.

فورا گفت: از این پیشنهاد خوشحال است و مدت‌هاست که مرا ندیده و از دوری‌ام بی‌تابی می‌کند.

آن روز وقتی به خانه مادرم می‌رفتم کمی عصبی بودم. وقتی به آن‌جا رسیدم، دیدم مادرم آماده جلوی در ایستاده و با یکی از همسایه‌ها گرم صحبت است که حتی متوجه حضور من نشد. شنیدم که می‌گفت: بعد از مرگ همسرش هیچ وقت آن‌قدر خوشحال نبوده. بی وقفه صدایش کردم: مادر آماده‌ای؟

با چنان شوقی نگاهم کرد که یک لحظه از نگاهش خنده‌ام گرفت. بازویم را گرفته و به زن همسایه نشانم داد و گفت: ایناهاش پسرم آمده دنبالم تا با هم به گردش برویم. خودمان دوتایی!

تازه آن روز فهمیدم که طی این سال‌ها چه جفایی به مادرم کرده‌ام. هر دو سوار اتومبیل من شده و حرکت کردیم.

درطول مسیر هر دو ساکت بودیم اما متوجه سنگینی نگاهش بودم.

یک باره گفت: پسرم چقدر پیر شده‌ای؟!

گفتم: مادر همه پیر می‌شوند، مگر تو پیر نشده‌ای؟!

دیگر سکوت تلخی کرد و چیزی نگفت. گفتم بد نیست به سینما برویم او نیز پذیرفت. بعد از تماشای فیلم گفت: سال‌ها بود که به سینما نرفته بود.

برای صرف نهار رستورانی را پیشنهاد دادم، خیلی لوکس نبود اما دنج و زیبا بود. بی‌آن که نظرش را در مورد غذا بپرسم غذا را سفارش دادم. گفت: وقتی کودک بودی این من بودم که غذا را انتخاب می‌کردم. گفتم: اما حالا نوبت من است که برای تو انتخاب کنم.

مابقی روز را به گردش و گپ و گفت و خاطره بازی از روزهای گذشته گذراندیم.

هنگام خدا حافظی تشکر کرد و گفت: باز هم با هم به گردش برویم، به شرط آن که این بار من مهمان او باشم. پذیرفتم و از او خدا حافظی کردم .

و من باز درگیر مشغله‌های زندگی شدم. چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی درگذشت. وقتی که برای جمع کردن وسایل منزلش رفتم، در میان آن‌ها دفترچه خاطراتی دیدم. خاطراتی که از روز تولد بیست سالگی‌اش تا همان روز گردش با من همه را ثبت کرده بود.

جمله‌ای خواندم که مرا منقلب کرد: امروز پسر عزیزم، بعد از مدت‌ها به دیدار مادر سالخورده‌اش می‌آید. این بزرگترین آرزوی من بود که پیش از مرگم روزی را با او سپری کنم و بعد از آن دیگر آرزویی ندارم و باید تدارک مرگ را ببینم.

بیایید پیش از آن که دیر شود مهرمان را بی دریغ خرج مادرمان کنیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٣٠
٢
١
مادر.چهارتا حرفه٬ولی یه دنیا معنی توشه.خدا سایه ی هیچ مادر و پدری رو از سر بچه هاشون کم نکنه.
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
بله.واقعا کلمه ای برای وصف مقام مادر نمیشه پیداکرد...ان شاالله... ممنون از توجه تون
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
سلام .چاپ اولین داستانت رو تبریک میگم.موفق باشی.
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
سلام دوست عزیز...ممنونم.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
آخی؛ چقدر داستان غمناکی بودششششش :(
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
١
٠
بله...کاش قبل از اینکه دیر بشه به خودمون بیایم.ممنون از توجه شما.
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
١
٠
بله...کاش قبل از اینکه دیر بشه به خودمون بیایم.ممنون از توجه شما.
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/١٠/٠١
٢
٠
داستان قشنگ و غم انگیزی بود ، تشکر دوست عزیز
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
١
٠
ممنونم از شما.
سمیه
سمیه
٩٤/١٠/٠١
٢
٠
تبریک میگم داستان غم انگیز و زیبایی بود موفق باشید
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠١
١
٠
ممنونم ...شما لطف دارید.
پروین
پروین
٩٤/١٠/٠٢
١
٠
سلام داستانت خیلی قشنگه موفق باشی
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
٩٤/١٠/٠٢
٠
٠
سلام.ممنونم.
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات