دو راهی / داستان کوتاه-قسمت سوم

دو راهی / داستان کوتاه-قسمت سوم

نویسنده : 151

من اصلأ مخاطبی به اسم سید علی تو گوشیم نداشتم. شماره شو نگاه کردم. در عین تخیلی بودن و تعجب، شماره‌ای بود که تو خواب از حاج آقا گرفته بودم. داشتم دیوونه میشدم. دیگه داشت جدی میشد. بازم میخواستم بزارم پای اتفاق، ولی یهویی یاد تسبیحی افتادم که از سید گرفته بود. اگه اون تو جیبم باشه یعنی یه خبرایی هست. عرق روی پیشونیم رو پاک کردم، دستم رو کردم تو جیبم، آب دهانم رو غورت دادم، دستم دونه‌های تسبیح رو حس کرد. آوردمش بیرون، خودش بود‌. سبز فسفری، نورش چشمم رو زد.

قلبم داشت از سینه میپرید بیرون.

گوشی رو برداشتم شماره‌ی سید رو گرفتم تا ببینم چی میشه.

بووووووووق___بوووووووووق______بووووووووق

مشترک گرامی! شما با محدوده‌ای خارج از محدوده‌ی جهان فیزیکی تماس گرفته‌اید! لطفاً برای برقراری ارتباط با این جهان، به درون خود رجوع کنید و بخوابید!

فکم داشت میفتاد!

هنوز صبح زود بود و خوابم می‌تونست بیاد:) گفتم بخوابم که دوباره وصل بشم‌. به زور پلک هام رو روی هم فشار دادم تا خوابم بیاد‌ که یهو همه چیز سیاه شد.

با نوای محمممممممد بیا صبحونههههه بخور مادر گرامی از خواب جهیدم. چند بار چشمام رو با دست مالیدم، ولی فرقی نداشت، من خونه‌ی خودمون بودم. یه خورده نا امید شدم و اعصابم خورد شد.

همچنان مادر گرامی: محمممممد!! کجایییییی پس! بیا دیگه. چایی سرد شد!

منم با عصبانیت دادم زدم: اومدم دیگههههه! اه اه! اعصاب آدمو خورد میکنی!

عجیب بود ولی واقعی، یکی از دونه های تسبیح کلأ تیره شد!

مگه داریم؟!! رفتم دیدم مادرم سر سفره منتظر من نشسته تا بیام، ولی خیلی ناراحت به نظر میرسید. رفتم دستشو به زور بوسیدم و ازش معذرت خواهی کردم و اونم طبق معمول منو بخشید! یواشکی دونه‌ی تسبیح رو دیدم که یک خورده روشن شد.

صبحونه رو خوردم و زنگ زدم به سید حسن که با هم بریم کوه. قرار گذاشتیم که با هم بریم توچال.

توچال رو تو زمستان تصور کنید خودتون. تک تک سلول های بدنم از سرما داشتن حرکات موزون از خودشون ساطع می‌کردند. بعد چند ساعت به مقصد رسیدیم. همیشه با این ضد حال مشکل داشتم که بعد چند ساعت مکافات و سختی و رسیدن به قله‌ی کوه، باید سرمون رو بندازیم پایین و برگردیم سرجای اولمون! بیچاره سید حسن که مثل گوجه قرمز شده بود. البته منم بدجور سردم شده بود، ولی به روی خودم نمیاوردم.

ساعت ده شب رسیدم خونه و رفتم یه دوش آب داغ گرفتم تا یخم باز بشه. بعدش هم شام خوردم، ساعت شد یازده و نیم و من مثل یک هواپیمای بوئینگ (که خیلی مطمئنه) سنگین شده بودم. همیشه این موقع ها که میشه بین من و مغزم یک گفتگو شروع میشه:

من: دیگه باید بخوابم!

مغز گرامی: نهههه!چرا بخوابی؟ بیا فکر کنیم!

من: در مورد چی؟!

مغزم: در مورد این که چرا پنگوئن ها زانو ندارن؟!!! یا به شتر مرغ نر چی میگن؟! شتر خروس؟!

 

همیشه من رو همینطوری معطل می‌کرد نامرد. بعد از کلی تفکر در مورد این موضوعات، وقتش بود که بخوابم که یکهو فکر آن تسبیح و تماس و دنیای عجیب غریب افتاد توی سرم. باید به درون خودم رجوع می‌کردم. شروع کردم به فکر کردن در مورد خودم، از زمانی که یاد گرفتم چطور نفس بکشم تا الآن! خیلی سخت بود! گوشیمو دیدم. ساعت ۳:۲۷ دقیقه بود!! داشتم از بی‌خواب می‌ترکیدم!

دیگه کنترل دستام با خودم نبود که یک مرتبه دستم رفت روی برنامه‌ی دوربین موبایلم که روی دوربین جلو تنظیم شده بود! نصف شبی قیافه‌ی نحس خودم را توی موبایل دیدم! نمیدانم چی شد که یک باره صدای یک دختر خانومی بیدارم کرد!

 

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٦
٠
٠
سلام. «لحن راوی» به نظر من مشکل داره و یکدست نیست! مثلا :«همچنان مادر گرامی: محمممممد!! کجایی........» و «مگه داریم؟!!....» و چند مورد دیگه که البته توی قسمت دوم هم بودند. این‌طور نوشتن توی داستان‌نویسی معمول و جالب نیست!** تیکه کلام‌های "کوچه‌،بازاری (عامیانه)" هم توی داستان زیاد دیده میشه که اونم با موضوع داستان شما و پیام داستان‌تون اصلا هم‌خوانی ندارند! لحن راوی و فضای داستان شما باید خیلی جدی‌تر و رسمی‌تر باشه. ** توی جمله‌ی «نصف شبی قیافه‌ی نحس خودم...» چرا «قیافه‌ی نحس؟!!». هر ترکیب موصوف و صفت و هر برداشتی که راوی از اجزای داستان داره، باید منظوردار باشه. این ترکیب شما، بیشتر این رو بیان می‌کنه که راوی از خودش متنفره یا بدش میاد! من فکر نمی‌کنم راوی داستان شما از خودش بدش بیاد!** یه جاهایی رو هم داستان رو جلو جلو برای خواننده بیان می‌کنید. ** موفق باشید.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٦
٠
٠
خیلی ممنون بابت توجه و نقدتون.لحن داستان میتونست رسمی و خشک باشه٬ولی فکر کنم عامیانه و کوچه بازاری قابل درک تره واسه مخاطب.اگه شوخی یا ترکیب هایی مثل قیافه ی نحس و...بکار بردم واسه عوض شدن فضا و یکنواخت نبودن داستان بوده.ولی من گفته بودم که تجربه ی اولمه و خیلی نیاز به تجربه و کمک دارم.از شما هم ممنونم که کمک میکنید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٦
٠
٠
نه منظور از «تیکه کلام عامیانه»، «لحن» نیست! مثلا «رفیق فابریک‌های عزرائیل ...» یه ترکیب عامیانه‌ست که به جاش می‌شد از ترکیب دیگه‌ای استفاده بشه. برای جلب توجه مخاطب و پرهیز از یکنواختی، راه بهتر اینه که داستان "کشمکش" های خوب و به جایی رو داشته باشه. یعنی مثلا توی هر بیست خط، یه اتفاق غیرمنتظره بیافته.** خواهش می‌کنم.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٧
٠
٠
خيلي داستان جالبي شده؛ اگه از اين تسبيحا سراغ دارين، به منم آدرس بدين، يكي لازم دارم
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
ای بابا!!قابل شما رونداره!بزارید داستان تموم بشه٬همینو میفرستم خدمتتون!
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥