مادربزرگ همیشه میگفت «پیر شی فرزندم» و من نمیفهمیدم این چه دعایی است، پیر شدن را دوست نداشتم، از همان کودکی زیاد میشنیدم که فلانی فوت شده، خدا بیامرزدش، پیر بود! اما هیچوقت رنگ و بوی مرگ و عزا را از نزدیک نچشیده بودم، چقدر ابلهانه است گمان اینکه «مرگ حق است اما برای همسایه».

نوروز امسال وقتی عمه‌ی پیر و مهربان مامان و بابا رفت، فهمیدم مادر بزرگ حق داشت اگر میگفت پیر شی دخترم، او عمر دراز و پربرکت برایمان می‌خواست، بعد رفتن عمه باورم شد مرگ علاوه بر همسایه، برای پیرهای خانه هم حق است... آن شب دلتنگت شده بودم، از سرخاکت برمیگشتم، اما دلم و حواسم پیش تو و خاطراتت بود که اتومبیل را کوبیدم به جدول کنار پیاده رو!

شاید آن شب تو در گوش خدا گفتی که مراقب باشد و اتفاق بدتری نیفتاد. حالا بیشتر از دو هفته است که از رفتنت می‌گذرد، و من هنوز در فکر اینم، که به کدام قانونی مرگ حق تو بود؟

دل بستگی به آدم‌ها داغ نبودنشان را شدیدتر می‌کند، هیچکدام از ما فکرش را هم نمی‌کردیم عموی عزیز، همان که موقع عیدی گرفتن «عمو پولدار» خطابش می‌کردیم، انقدر زود تنهایمان بگذارد، همان عمویی که وقتی بچه بودیم برایمان خوراکی‌های خوشمزه از «خارج» می‌آورد! همان عمویی که با پسر عمو (همبازی کودکی‌ام که تنها چند ماه از من کوچکتر بود) یواشکی توی وسایلش دنبال سکه‌های روسی می‌گشتیم برای کلکسیونمان. «خارج» برایمان در روسیه و ارمنستان خلاصه می‌شد، همان جایی که عمو پولدار برای کارش هر چند ماه می‌رفت.

چه روزگار بی رحمی!

کاش بزرگ نمی‌شدیم، کاش دانشجوی یک شهر دور بودم، مثلا اهواز! اینطور سالی یکبار می‌دیدمت، کاش هرگز نمی‌دیدم عموی شوخ طبعم از شیمی درمانی آنقدر ضعیف شده که روی تخت بیمارستان افتاده، کاش این خرچنگ لعنتی (سرطان) در وجودت این همه ریشه ندوانده بود، کاش همین مهرماه به جای تولد ۵۲ سالگی‌ات، ۷۲ سالگی‌ات را جشن می‌گرفتیم، اینطوری شاید دلمان خوش میشد به اینکه دعای پیر شی فرزندم مادربزرگ برایت به اجابت رسیده،  هنوز گاهی صدای « مبارک باشه خانم مهندس» ات بعد از دیدن عکس فارغ التحصیلی‌ام توی گوشم می‌پیچد. کاش چشمهایم را باز کنم و ببینم تو هستی هنوز و داریم سر مسابقه آینده رئال و بارسا با هم بحث می‌کنیم.

 کاش... اما صد افسوس...

«حالا از تمامی قصه تنها قاب عکسی مانده است»

 

پی نوشت: خیلی دوست داشتم مطلب بعدی که برای جیم می‌فرستم طنز باشد، راستش دل خودم لک زده برای دو خط متن طنز و خنده دار، اما انگار قسمت نیست. حالا حالا قلم مشکی را کنار بگذارم. متاسفم اگر حتی یک نفر از خواندن مطلب من متاثر و ناراحت شد، من ازش معذرت می‌خواهم بابت مکدر کردن خاطرش. اما دلم پر بود، خیلی پر، دلتنگ کسی بودم که مثل پدرم بود. مخصوصا این چند ماهه اخیر خیلی بهش نزدیک شده بودم، واقعا به این درد و دل نیاز داشتم. بیست روزه دارم یواشکی گریه می‌کنم چون میدانم حال اطرافیانم هم بهتر از من نیست. امیدوارم هیچکدامتان غم نبینید.

روح همه رفتگان شاد و یادشان گرامی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
چقدر ابلهانه است گمان اینکه «مرگ حق است اما برای همسایه».
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/٢٥
٠
٠
خداوند عموتون رو رحمت کنن و در پناه حق انشاء الله آمرزیده باشن
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
ممنونم، خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨