مرا ببخش! / داستانک

مرا ببخش! / داستانک

نویسنده : z_amini

عصر یک روز سرد زمستانی، مرد جوانی روی نیمکت پارک نشسته و به روبرویش خیره شده است. دست‌های سردش را به هم می‌مالد . زن جوانی با قدم‌های آهسته و لنگ لنگان به سمت او می‌آید. مرد با دیدن او می‌ایستد و سراپای او را باناباوری نگاه می‌کند. زن جوان سلام کرده و روی نیمکت می‌نشیند. مرد با همان نگاه خیره کنارش قرار می‌گیرد. به زحمت لب‌هایش را از هم باز می‌کند اما صدایی از بین آن‌ها بیرون نمی‌آید. به سختی می‌گوید: خیلی... خوشحالم کردی که... اومدی.

نازنین به زمین خیره شده و می‌گوید: هنوزم باورم نمیشه که چطور با یه پیغام پا شدم اومدم اینجا؟

مرد می‌پرسد: حالت چطوره؟

زن خسته و بی‌حوصله می‌گوید: انقدر خسته‌ام که هر شب، به امیدی می‌خوابم که فرداش بیدار نشم.

مرد آهسته می‌گوید: متاسفم!

زن نگاهی به او می‌اندازد: برای کی؟! من؟!

مرد با ناراحتی می‌گوید: برای خودم.

زن جوان پوزخندی می‌زند: هه! فکر کردم بالاخره دل یکی به حالم سوخته.

مرد می‌گوید: کمی از خودت بگو. چکار می‌کنی؟

زن با صدایی که می‌لرزد می‌گوید: هنوزم آه می‌کشم. شاید دامن باعث و بانی این ماجرا رو بگیره.

مرد با خجالت سرش را پایین می‌اندازد: گرفته. مدت‌هاست که آه‌ت زندگیشو از هم پاشیده.

زن به تندی به سمت او می‌چرخد: نه. من هیچ وقت برای تو ناله نکردم. تو هم شاید حق داشتی. مثل پدر و برادرم که حتی به خودشون زحمت تحقیق ندادن. پام به خاطر کتکی که خوردم و درمان نشدن به موقع لنگ شد. بیخیال. تو چکار می‌کنی؟ شنیدم با یه زن پولدار ازدواج کردی!

مرد سرش راپایین می‌اندازد: رفت. همین که مدتش تموم شد، با کل زندگیم که به اسم تجارت بهش داده بودم رفت... رفت و یه یادگاری برام جا گذاشت. یادگاری تلخی که یادم نره باهات چکار کردم. با دختر نجیبی مثل تو... بیمارم نازنین... هر شب تو بیداری کابوس مرگ می‌بینم.

نازنین می‌گوید: چرا داری این حرفا رو میزنی؟

مرد می‌گوید: وقتی اومدم خواستگاریت، انقدر سنگ جلو پام انداختن که از زندگی ناامید شدم. مهریه، طلا، شیربها که دیگه اصلا رسم نبود. تو هم مثل خانواده‌ات، نخواستی که درکم کنی. وقتی بعد عقد دیدم نمی‌تونم ادامه بدم، تازه با سهیلا آشنا شدم. فریب کار و زیبا بود. اول به اسم تجارت رفتم سمتش بعد عاشقش شدم.

نازنین به تندی می‌گوید: اسم عشق رو لکه‌دار نکن.

مرد می‌گوید: آره تو راست میگی، هوس بود. فقط نمی‌دونستم این وسط با تو چکار کنم؟ پدرت اگه میفهمید نمی‌خوامت، زنده‌ام نمی‌ذاشت... اون فکر پلید رو سهیلا به ذهنم رسوند... اون عکس‌ها... اون پسره... از طرف من بود.

سرش را پایین می‌اندازد.

نازنین با حیرت به او خیره می‌شود. دهانش را باز می‌کند اما صدایی بیرون نمی‌آید.

مرد می‌گوید: حلالم کن نازنین.

نازنین به سختی دست خود را به نیمکت تکیه داده و می‌ایستد. مرد با تعجب به او خیره می‌شود. لب‌های نازنین شروع به لرزش می‌کند. اشک‌هایش می‌جوشد: امکان نداره. اون پسره که هر بار با یه بهانه‌ای سراغم می‌اومد، از طرف تو بود؟ اون عکس‌های من و اون؟ خدایا! شوهرم با من چکار کرد؟

مرد می‌گوید: تو رو خدا نازنین... منو ببخش. تو نجیب بودی، میدونم. من...

نازنین بین اشک‌هایش داد می‌زند: ساکت شو. وقتی اون عکس‌ها رو کوبیدی به صورتم و تف کردی به کل ارزش‌هام، نجیب نبودم. حالا چی شده؟ فکر کردی بیای بگی من بودم همه چی حل میشه؟ بگی مریضی، می‌بخشمت؟ بگی معشوقه‌ات دار و ندارت رو برد، آبروی رفتم برمی‌گرده؟ پای لنگم دوباره سالم میشه؟ آفرین به شجاعتت. ولی تف به غیرتت که با زنت همچین رفتاری کردی! تف به زندگی من که خانواده‌ام حتی حاضر نشدن که از صاحب اون عکس‌ها شکایت کنن. ترسیدن مبادا آبروشون توی راهروهای دادگاه بره... منو متهم کردن به گناه نکرده... امروز هیچ چیز تغییر نکرد جز یه مورد. اونم این‌که تو دیگه اون مرد باغیرتی نیستی که مدتهاس تو خلوتم وقتی یادش می‌افتادم ازش خجالت می‌کشیدم... دیگه حتی فکر نمی‌کنم به ذهنم هم راهت بدم... نمی‌بخشمت چون هیچکس گناه نکرده منو نبخشید.

مرد جوان با بغض می‌گوید: نازنین!

نازنین لنگ لنگان به سمت دیگری می‌رود. اشک از چشمان مرد جوان سرازیر می‌شود. زانوهایش سست شده و بدنش روی زمین می‌افتد... نازنین دور و دورتر می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
اوه اوه، من جای زنه بودم یه تیر حرومش میکردم!!!!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
آره .به نظرم فکر خوبیه...بهش میگم راجع بهش فکر کنه...خخخخ... ممنون از حضورتون.
سید حمید رضا عقیلی
سید حمید رضا عقیلی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
سلام داستان زیبایی بود شوخی شوخی با آبرو هم شوخی
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
سلام. فکر نمیکنم شوخی کلمه مناسبی واسه این موضوع باشه...شاید بازی با آبرو ...یا وسیله قراردادن آبروی مردم درست تر باشه. بعضی ها با سو استفاده از آبروی مردم به اهدافشون میرسن
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
ممنون از حضور و توجه تون
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
چقدر بی رحم ... بووووووووووووووووووووق حتی :| داستان قشنگی بود ممنون :)
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
بله .متاسفانه ...ممنونم لطف دارین....
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
سلام.داستان خوبی بود.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
سلام.ممنون از حضورتون.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
اسید تو غیرتش٬نامرد.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
بله.اوج نامردی یه مرد زمانیه که از زنی سرد میشه ولی شجاعت گفتنش رو نداره...من دیدم که فورا به این حیله متوسل میشن. ممنون از توجه تون.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
جدی؟!کجا دیدید؟!!!
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٢٩
٠
٠
پسر عموم.شناختین ...خخخخخ...؟مگه مهمه که کی بوده؟ مهم اینه که تمام نوشته هامو لمس کردم ونوشتم...البته این یه داستانه و مردش نماد تمام مردها نیست.بد برداشت نشه.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
اون که بععله.قطعأ لمس کردید که اینطوری عمیق نوشتید.خیلی تجربه ی بدی هستش.البته به قول شما همه اینطوری نیستن.ولی دخترخانوم ها به واسطه ی احساسی بودنشون خیلی آسیب میبینن از این قضیه.در کل راحت گول میخورن :)بلانسبت شما البته!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
اگه ناراحت نمیشوید باید بگویم داستان خوبی نبو د اولا اگه واقعیت داشته باشه که نباید بیان باشه حتی برای اشکار شدن حقیقت و نصیحتی عوامانه چون هرکس مسعول اعمال خود است و نباید قضاوت کرد وقتی چنین تعاریفی بیان میشود عده ای به دلیل بی دردی یا تجربه سعی در ایجاد چنین روابطی دارند و این یعنی اسیب جامعه شاید تا به حال شنیده باشید که طبق بیانیه ای به رسانه ها عنوان شده که از ساخت وانتشار تمام رفتارهای غیر انسان دوستانه که ممکن است از فردی سر بزند خود داری کنند چون به شدت اموزنده است که ذات انسان با گناه نامانوس است ولی وقتی بیان شد نوشته شد خوانده شد تقریبا عادی میشود اصلا دلیل شکست عشقی جوانان متون عاشقانه ای است که رو به خیانت هدایت میشود /البته قصد متهم کردن کسی را ندارم فقط یک تلنگر بود
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
سلام دوست عزیز.ممنونم از حضورت،توجه ات،وحتی انتقادت...کلا زدی داستان منو له کردی ،متوجه شدی؟...خخخخ....شوخیکردم.پس میفرمایید ما چی رو نشون بدیم؟...این روشهای نوین باز کردن گاوصندوق که تو فیلم ها هست،یا همین کلاهبرداری ها و پاپوش ساختن ها توی فیلمها...همینشخصیت های انیس و پری سیما توی ستایش...اینها رو شما ندیدی؟...یا اون اطلاعیه ای که میفرمایید بعد این فیلم ها صادر شده؟ به هر حال هر نظری که باشه من گوش میدم وبهش با دید منطقی نگاه میکنم...اما از نظرمن دنیا همه چی آرومه نیست...واصلا دوست ندارم آخر فیلمها منفی ترین شخصیت با یه ببخشید،بخشیده میشه...ممنون از حضور همه دوستان!
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
به نظر من اگر چنین شکست ها و تجربه هایی بیان نشود بهتر است چون هرکس باید سرنوشت زندگی خود را انتخاب کنه و چندان درست نیست که فردی به عنوان قربانی درس عبرتی برای سایرین و سوژه بحث ها باشد البته رعایت تعادل در خلق شخصیت ها و سیاه و سفید نمایی نیز به دور از انصاف است برای قضاوت درستی که بعد از خوانش هر متن در ذهن خواننده شکل میگیرد
f-rezaei
f-rezaei
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
داستان زیبا و در عین حال غمگینی بود. وقایع تلخی ک در جامعه شاهدش هستیم بود.
زینب امینی
زینب امینی
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
ممنون دوست عزیز...بله تلخه اما حقیقته...ممنون از حضورت.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠