آمدن فتحعلی شاه به الان / قسمت سوم

آمدن فتحعلی شاه به الان / قسمت سوم

نویسنده : naser_j

با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، نیما بود، قبل از جواب دادن ساعت را نگاه کردم، پنج بعد از ظهر بود، توی همان حالت دراز کش جواب نیما را دادم. 

+ سلام نیما

- سلام خوبی؟ چه  عجب جواب دادی! از ظهر بیشتر از ده بار بهت زنگ زدم 

+ ببخشید تا دم دمای صبح داشتم می‌نوشتم، خیلی خسته بودم .

- پس اونی که باید ببخشه تویی، زنگ زدم یاداوری کنم فردا مجله میره برا چاپ‌ها، مطالب ستونت آمادست؟

+ آره خیالت راحت، دو سه روزه نوشتم‌شون، امشب تایپ می‌کنم و می‌فرستم برات

- خب مزاحمت نمی‌شم، راحت بگیر بخواب.

موبایلم را گذاشتم کنارم، خواستم دوباره بخوابم اما یاد نوشته‌های نا تمام دیشبم افتادم و قید خواب را زدم. پا شدم بروم سراغ لپ‌تاپ که نگاهم افتاد به یک نفر که با لباس‌های عجیب و غریب که گوشه اتاق خوابیده بود، اما خیلی سریع قبل از این‌که فرصت ترس، تعجب یا هر حس دیگری را داشته باشم اتفاقات صبح توی ذهنم مرور شد و یادم آمد که فتحعلی شاه مهمان من است!

رفتم بالا سرش عینهو یک جنازه افتاده بود، فقط از روی تکون خوردن سیبیل‌هایش می‌شد فهمید که خوابیده و نمرده. پیش خودم فکر کردم حالا که من باورم شده او فتحعلی شاه است و از عهد عتیق آمده بهتر است بیدارش کنم و به او هم بفهمانم چه اتفاقی برایش افتاده، شاید یادش آمد چه چیزی باعث شده  از سال 1212 به الان بیاید.

+ فتحعلی شاه؟ فتحعلی شا، آقا فتحعلی، لطفآ بیدار شو 

- آه ه ه  چیست؟ چه اتفاقی افتاده که خواب همایونی‌مان را بر هم می‌زنید، تو کیستی گستاخ؟ نکند روس‌ها به سرحدات حمله کرده‌اند؟

+ ای بابا دوباره شروع کردی؟ اون موقع که باید جوش سر حدات رو می‌زدید نزدید، حالا نوش دارو بعد مرگ سهراب؟

خواب از سرش پرید، فکر کنم او هم اتفاقات صبح یادش آمد و گفت:

- باز که تو هستی، فکر می‌کردیم تو کابوسی بیش نبوده‌ای و از خواب که بر خیزیم تو را دیگر نخواهیم دید، پس واقعا ما از تاج و تخت‌مان دور افتاده‌ایم و به این بلاد غربت آمده‌ایم؟

+ آآ باریکلا؛ ببین باید قبول کنی که تو از کاخت دور شدی اما هیچ جا نرفتی، یعنی تو ایرانی اما ایران آینده. چطوری بگم تو از نظر مکانی از قصرت زیاد دور نشدی، بلکه تو زمان سفر کردی، تو به آینده اومدی، یعنی 180سال از زمان خودت این‌ورتر اومدی، اما این‌که چطور اومدی رو فک کنم خودت بهتر بدونی؟ 

- صد وو هشتااااد سال؟! دیوانه شده‌ای؟ ما همین چند ساعت پیش بود که برتخت پادشاهی ایران تکیه زده بودیم، صد و هشتاد ساعت هم نگذشته هنوز.

+ حالا چطوری این رو حالی کنم؟

- گستاخ «این» به درخت می‌گویند ما را نام و نشان هست.

+ چه جالب پس زمان شمام این به درخت می‌گفتن، ببین فتحعلی جان، تصدق اون سیبیلای خفن ملوکانت، همون چند ساعت پیش چه اتفاقی برات افتاد؟ یعنی چی شد که از قصر اومدی اینجا؟

- من درون حرم سرا با طاووس... ، نه، نه اینجایش به تو ربطی ندارد، بگذار از این ور ترش بگویم. من بر تخت پادشاهیم تکیه زده بودم که طبیب السلطنه به محضرمان شرف یاب شد و مژده داد که  اورکا ،اورکا  ...

+ چرا چرت و پرت می‌گی، اینو که ارشمیدس گفته... 

- آری  راست می‌گویی، همش تقصیر توست که آن صبحانه مزخرف را به خورد مان دادی حافظه ملوکانه‌مان را دچار اختلال نموده.

+ خب؛ حاشیه نرو. بگو ببینم چی گفت این طبیب السلطنه تون؟

- نمی‌گذاری بفرمایم که، او به محضرمان شرف حضور پیدا کرد و مژده داد که معجونی را ساخته که عمر را چهار برابر می‌کند. آری یاد مان آمد ما آن معجون را خوردیم و دنیا در برابر دیده گان مان تیره و تار گشت ...

+ خب بعدش؟

- دیگر بعدی ندارد، چشم که وا کردیم خودمان را در میان تلی از ظرف و ظروف دیدیم و تو که با آن قیافه‌ات عینهو ملک الموت  بر بالین‌مان آمدی.

+ صبر کن ببینم، یعنی تو اون معجون و که خوردی یهو اومدی به الان؟

- آری به گمانم، بعد از خوردن معجون بود که سر از این خراب شده در آوردیم 

 + یادته چه تاریخی بود که  معجون و خوردی؟ 

- معلوم است که به یاد داریم، دقیقا  اولین روز از آبان ماه سنه ی 1213   

رفتم سراغ لپ‌تاپ و  سعی کردم ببینم توی آن تاریخ چه اتفاقی در زمان پادشاهی فتحعلی شاه  افتاده، من به سرعت مشغول باز و بستن صفحات مختلف وب بودم و فتحعلی شاه هم دو تا چشم داشت، دوتا دیگر هم قرض کرده بود و با تعجب به لپتاپ نگاه می‌کرد و چیزی نمانده بود، چشم‌هایش از حدقه در بیاید که یکهو من داد زدم  :

+ تو دیروز مردی 

طفلک همان‌جور که هاج و واج  زل زده بود به من و لپتاپ با فریاد من به هوا پرید و گفت:

- چه می‌گویی دیوانه؟ من در مقابلت ایستاده‌ام، عمه‌ات مرده مردک 

+ یعنی زمان شما عمه طبیعی بوده؟

- نخیر زمان ما عمه مصنوعی بوده، هههههه 

+ مسخره نشو دیگه، جون من زمان شما هم شوخی عمه رایج بود؟

- یاوه نگو، اگر کسی با عم‌مان شوخی می‌کرد سرش را جدا کرده و به اصفهان می‌فرستادیم تا در نقش جهان با آن چوگان کنند، این مزخرفات را در آن لوحی که در دست داری نوشته بود، ما هم خواندیم.

+ دهنت سرویس، تو دیگه کی هستی   

- بگو ببینم در این لوح جادویت در مورد ما چه نوشته بود؟ کدام مورخ احمقی جرات نموده به دروغ مرگ ما را نگارش کند؟

+ نه فتحعلی جان قضیه از این قراره که توی تاریخ درست همون روزی که تو اون معجون رو خوردی به عنوان تاریخ فوتت ثبت شده و  همه مورخا هم تو این زمینه با هم متفق القول هستن. 

- یعنی چه ؟

+ یعنی این‌که احتمالا اون طبیب به تو خیانت کرده و همون روز نقشه قتل تو رو کشیده ، یا شایدم خودش از خاصیت معجون خبر نداشته و اون معجون باعث شده تو توی زمان سفر کنی و وقتی غیب شدی فکر کردن که تو مردی؟

- به همین راحتی، گمان برده‌اند که ما مرده‌ایم و کسی هم به دنبال‌مان نگشته؟

بغض عجیبی کرده بود و رفت یک گوشه نشست، با این‌که همه‌ی عمرم یعنی از همان وقتی که توی کتاب‌های تاریخ از بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی  قاجاریه مطلع شوده بودم، از کل این خاندان متنفر بودم اما آن لحظه خیلی دلم برای فتحعلی شاه سوخت، رفتم سراغش و سعی کردم آرامش کنم. 

+ از کجا می‌دونی کسی  دنبالت نگشته؟

- اگر می‌گشتند که پیدای‌مان می‌کردند، حد اقلش این بود که خبر از وفات‌مان نمی‌دادند، چه کسی بعد ما بر مسند پادشاهی تکیه داد؟

+ محمد شاه، نوه تو و پسر عباس میرزا 

- ولیعهد ثانی، پسر با جنمی بود به حق پادشاهی برازنده‌اش بود، بوی عباس میرزا را می‌داد

+ واقعا عباس میرزا توی خاندان شما حیف شد 

- خاندان ما چه هیزم تری به تو فروخته که چپ و راست نکوهش‌مان می‌کنی 

+ کار از هیزم گذشته ، شما زمین و مملکت رو حراج می‌کردین اونم مفت، اصلا ببینم تو زمان پادشاهیت چه گلی به سر این مملکت زدی که می‌خواستی چهار برابر عمر کنی؟ خدا رو شکر گم و گور شدی وگرنه الان برای رفتن به کردان کرجم ویزا لازم بود.

- اگر پادشاهی‌مان دوام میافت سر حدات را تو خود سن پترزبورگ  می‌بردیم ، اما انگیزه ما ما برای زیاده کردن عمر چیز دیگر بود 

+ چی بود انگیزتون؟

- منجمان و رمالان دربار، ما را مژده داده بودند که در آتیه و در بلاد دور دختری به دنیا خواهد آمد، زیبا رو و مه سیما که ما را بر آن داشت که اگر عجل مهلت دهد او را به حرم سرای همایونی‌مان بیاوریم و افتخار کنیزی‌مان را به او عنایت کنیم 

+ به به چه انگیزه‌ی میمون و مبارکی، حالا کی هست این دختر خوشبخت؟ اسمش رو میدونی؟

- او... مگر می‌شود نام لیلی آرزوهای‌مان را از خاطر ببریم؟ نام...

ادامه دارد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام.خسته نباشید.عالی بود مثل قسمت های قبل.بیچاره عمه ها...خخخ...اینم از اون ظلم هاس که در حق زن ها روا داشته ان.وگرنه میگفتن جان عموت....اصلابه نظرم این موارد رو خود آقایون باب کرده ان
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام،مرسی لطف دارین شما،من به نمایندگی از جامعه ی عموهای مقیم نت از همه ی عمه های گرام عذر خواهم :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
آقا الان کی پشت رل سایت نشسته ؟ لینک قسمت های قبل و یاد تون رفته بذاریداا
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
حالا چرا فتحعلی شاه رو انتخاب کردین ؟ تصورش هم جالبه ها !
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
کی بهتر از ایشون؟؟ شاه به این باحالا به سوژه شدنشم اعتراضی نداره بنده خدا جنبش بالاس لیک قسمت های قبلم بذارید دیگه لطفا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام مثل قسمت قبل جالب بود.قلمتان ماندگار
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
مرسی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام زنده باشید
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام پاینده باشید
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
واقعا عالیه دایی جان لذت میبرم فوق العاده نوشتی خدایش انتخاب فتعلی مناسب ترین انتخاب ممکنه
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
دم تو گرم :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
معجونُ یا معجون رو// تبریک میگم، این یکی بهتر از قبلی هاس ولی ناگفته نمونه ناصرجان قلمت بسیار شیرینه و در کنار این موضوع ناب جالب توجه، باریکلا!
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٠٥
٠
٠
قربونت آمیرزا چیشات جالب میبینه :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠