موم / داستان کوتاه - قسمت پایانی

موم / داستان کوتاه - قسمت پایانی

نویسنده : مهراد علوی

+++ برای خواندن قسمت قبلی اینجا کلیک کنید.

***

کارگاه داستان‌نویسی که تمام شد، از حوزه بیرون آمدم و به سپهر زنگ زدم. گوشی را برداشت. گفتم: «سلام.خوبی؟ الآن تو حوزه بودم.» جواب داد: «سلام. جدی؟ خب چه خبرا؟» گفتم: «بابت اول شدن‌ات توی مسابقات بهت تبریک می‌گم.» جواب داد:« ئه... خبردار شدی؟! می ... می‌خواستم خودم بهت بگم. از کجا فهمیدی؟!» گفتم: «این‌جا ازت کلی تقدیر شده. واست پرده زدن! حتی شعرت رو هم روی بُردِ کارگاه‌تون چسبوندن!» سپهر به لکنت افتاد:« شِ... شعر رو هم .... خون...» جمله‌اش را خودم کامل کردم و گفتم: «آره خوندمش! قشنگ بود، ولی شعر نبود!» سپهر گفت: « ببین مسعود! من... من چاره‌ای ...!» حرفش را بریدم و گفتم: «مهم نیست...؛ اصلا مهم نیست! من بهت تبریک می‌گم. جایزه‌ی بزرگی رو بردی. می‎خوام به همین مناسبت، یه هدیه، یه یادگاری بهت بدم. آماده شد، بهت زنگ می‌زنم و میارمش برات. فعلا کاری نداری؟» سپهر با صدایی که از تهِ گلویش درمی‌آمد، جواب داد: « جدی؟! دسِت درد نکنه. منتظرم. نه...! مِرسی زنگ زدی. خدافظ... .»

هدیه‌ام برای سپهر، آماده شد. با او قرار گذاشتم. همدیگر را دیدیم. سرخ شده بود و نمی‌‌توانست در چشمانم خیره نگاه کند‍! هدیه را به او دادم و گفتم: « بیا. ناقابله!» آن را گرفت و گفت: «دستت درد نکنه…! چی... هست حالا؟!» گفتم:« خودت بازش کن دیگه!»

شروع به باز کردن کادو کرد. قسمتی از هدیه که نمایان شد، سپهر گفت:« به‌به… چه تابلوی قشنگی! چه دست‌خطی!» گفتم: « دست‌خط خودمه.» سپهر گفت: «آره شناختم. مثل همیشه قشنگ و کم‌نظیر!» و به باز کردنِ کادو ادامه داد. باز کردن کادو که تمام شد، تابلو را با دو دست گرفت و مشغول خواندن شد. نوشته‌ی تابلو را که خواند، چهره‌ای سرافکنده و شرمگین به خودش گرفت!

گفتم: « قشنگه، نه؟! ولی شعر نیست!» و شروع کردم به خواندن نوشته‌ی درون تابلو: « تو هم مومن نبودی! / بر گلیم ما و حتی در حریم ما/ ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم/ دستان نا اهل تو باید مثل هر عاشق، رها باشد…!»

سپهر گفت: «چاره‌ای نداشتم! خودت که بهتر از همه می‌دونی؛ من باید توی اون مسابقات رتبه می‌آوردم! سه روز بیشتر وقت نداشتم! وسوسه شدم که شعر نو بگم. اولاش راضی نمی‌شدم؛ ولی با خودم گفتم که این همه سر اعتقادت وایسادی، چی شد؟! اصلا گیرم که تا آخر عمر هم قالب شعر نو رو، جز قالبای شعری به حساب نیاوردی! خب که چی؟ چی توی دنیا عوض می‌شه؟! کلی شاعر کوچیک و بزرگ، دارند به همین شکل، شعر می‌گن. همین شعری که اینجاست؛ کار شهیارِ قنبری دیگه؛ نه؟!»

چشم‌هایم را ریز کردم و به چشم‌های سپهر خیره شدم. از او پرسیدم: «چطور روت می‌شه که تو چشم بچه‌های کارگاه شعرتون نگاه کنی؟! با اون جبهه‌گیری‌های تند و تیزت! چطور می‌خوای اون همه زخم‌زبون زدن‌ها رو جبران کنی؟! بهت می‌گفتم که داری تند می‌ری!»

سپهر گفت: «همه یه روز عوض می‌شن! منم مثل بقیه‌ی آدما تغییر عقیده دادم. این مسئله‌ای نیست که بخوایم انقدر بزرگش کنیم!» گفتم:« آره...! همه عوض می‌شن. ولی تو تغییر عقیده ندادی؛ تو عقیده‌ت رو فروختی! می‌دونم که خودتم خوب می‌دونی که چی می‌گم.»

سپهر سری تکان داد و سرش را پایین انداخت. چند لحظه‌ای را به تابلو نگاه می‌کرد. سپس پرسید: « این... جوهرت ... چرا اینطوریه؟! تابلو رو با چی نوشتی؟!» گفتم:« مطمئن بودم توجهت رو جلب می‌کنه! مومه…؛ با موم نوشتمش!»

متعجب شد و پرسید: « موم؟! واسه… چی موم؟!» گفتم:« می‌گن آدم گرسنه، دین و ایمون نداره! سخته گرسنه باشی و مومن بمونی! اعتقاد یه مومن، مثل سنگ خارا می‌مونه؛ سخت و غیرقابل تغییر. ولی مومنی که نون نداشته باشه، مومنی که محتاج باشه، مثل موم سست و ضعیف می‌شه! تو مومن نبودی، موم بودی؛ تو نون نداشتی…!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
خسته نباشین. آخرش خیلی خوب تموم شد.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون. تشکر از همراهی
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
خسته نباشید.ولی طرف گناه داشت٬نابودش کردید ک.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٩/٢٨
٠
٠
ممنون. خب شخصیت خیالیه و داستان هم خیالی! البته نمود واقعی و عینی "سپهر"ها بی شمارند! این داستان هم یه کنایه به این دسته آدما بود.
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آدم خوش قولی هستم

گل فروش

٩٥/١٠/٢٢
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات