گنجشک ها گرسنه یشان می شود

گنجشک ها گرسنه یشان می شود

نویسنده : z_fakoor

دختر همسایه‌مان هر روز به گنجشک‌های لب پنجره‌اش  غذا می‌داد. هر وقت برادرم می‌رفت بیرون گنجشک‌های محلمان هم انگار گشنه‌یشان می‌شد. همسایه جدیدمان آمده بودند، از آن وقت که آمده بودند، از آن وقت که گنجشک‌های محله‌مان گشنه‌یشان می‌شد، برادرم هم کاری شده بود. بیشتر دل نگران کمر درد مادرم بود، نان‌ها را برادرم می‌خرید، شیر را برادرم می‌گرفت، ماهیانه‌ی سوپر محل را برادرم می داد و من فکر می‌کردم عجب برادر کاری دارم. اما یک روز گنجشک‌های محل انگار گشنه‌یشان نشد...

خبری از دختر همسایه نبود. برادرم نان گرفت. شیر گرفت. حتی رفت با برادر کوچکترم فوتبال بازی کرد. اما حتی گنجشک‌ها هم دیگر گشنه‌یشان شده بود صدای جیک جیکشان تا اتاقِ من هم می‌آمد  اما از دختر همسایه خبری نبود.

فردا صبح دمِ خانه‌ی همسایه‌مان شلوغ بود! ریسه می‌بستند، آب و جارو می‌کردند. انگار حالِ همه ی اهالی آن خانه خوب بود اما حالِ برادرم اصلا خوب نبود. آن روز ما نان نداشتیم، شیر هم، سوپر محل هم چندین بار آمد و رفت. مادرم گفت پسرم نیست. برادرم که سراسیمه دنبال تقویم می‌گشت به من گفت: امیروز عید است؟ گفتم: نه!

شب که شد صدای شادی همسایه تا خانه‌یمان می‌آمد. سر سفره‌یِ‌ِ شام مادرم بالاخره لب باز کرد: «دخترشان را عروس کرده‌اند.» برادرم اشتهایش کور شد. نمی‌دانم مادرم فهمید یا نه. ولی من دیدم لقمه‌یِ غذا از سیبک گلویش پایین‌تر نرفت و انگار مردمک چشم‌هایش برق می‌زدند. خودش گفته بود مرد نباید گریه کند و من می‌دانم گریه نکرد. فقط مردمک‌های چشم‌هایش برق زدند.

یک ماه بعد برادرم کنکور داشت، قبول نشد. مادرم صدایش را بالابرده بود: «میدونستم قبول نمیشی توکی درس خوندی؟ همه‌ش تو کوچه ...خدا نگذره از...» و من فهمیدم که مادرم هم انگار فهمیده است. بعد از چند روز برادرم رفت سربازی. یک منطقه‌ی دور افتاده. می‌گفتند جای خطرناکی است. نزدیک مرز است. مادرم اشک می‌ریخت. می‌گفت: «نمی خواهی بروی بنشین و بخوان برای سال بعد میدونم قبول میشی» اما برادرم رفت و مادرم باز هم گفت: «خدا نگذره از...»

برادرم پیشانی‌ام را بوسید. دمِ گوشم گفت: «به مادر بگو نفرین نکند.»

رفت. همسایه‌یمان هم اسباب کشی کردند. دخترشان اما برای آخرین بار به خانه‌‌ی ما زل زد. خودم دیدمش از پنجره‌ی اتاقِ برادرم دیدم که یک مرد آمد. دستش را گرفت و برد. چشم‌های دخترِ همسایه حسرت داشتند و دستان مرد هیچ محبتی نداشت. مادرم هم این صحنه را دید با بغض گفت: «انشالله خوشبخت شن» و من لبخند زدم و در نامه‌ای به برادرم نوشتم "مادر دیگر نفرین نمی‌کند" اما چرایش را ننوشتم.

برادرم که بعد از دو سال آمد. درس خواند کار هم می‌کرد. خانه‌ی همسایه هنوز هم خالی بود. بعد از چند وقت همسایه‌ای جدید آمدند. آن‌ها یک پسر داشتند. برادرم تمام پنجره ها را حفاظ دار کرد. برچسب‌های رنگی زد و من اعتراض کردم: اینجوری نور نمیاد تو اتاق. برادرم لبخند زد. نمی‌دانم شاد یا غمگین  ولی گفت: «نمی‌خوام باز گنجشک‌ها گشنه‌شون بشه»

انگار برادرم نگران بود. اما برادرم یک چیز را نمی‌دانست. اگر پنجره‌ها حفاظ هم داشته باشند، برچسب‌های رنگی هم زده باشی، باز هم اگر گنجشک‌ها بخواهند گشنه‌یشان می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
این ایده ی استفاده از گنجشک ها عالی بود، خیلی خوب ازش استفاده کرده بودید و باعث شده بودید یه داستان خیلی معمولی با وجود اینا متفاوت شه تا حدود زیادی و منی ک حوصله ی خوندن داستانایی با این محتوا رو اکثرا ندارم تا اخر دنبال خودش بکشونه، اون تیکه عوض شده رویه مادر هم دوست داشتم :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١٠/١٦
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومده :)ممنون که نظر گذاشتینو نقاطی که خوشتون اومده رو گفتین :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠