شهاب سنگ ها همیشه درست کار نمی کنند

شهاب سنگ ها همیشه درست کار نمی کنند

نویسنده : m_kargadan

آن شب آنقدر در حیاط راه رفت که تبدیل به یک آدم خسته در اوایل یک داستان کوتاه که نویسنده‌ای مبتدی داشت، شد. ترسیده بود. رشته تحصیلی‌اش را تغییر داده بود و حالا به جای یک مهندس ارشد در صنایع نفت با درآمدی قابل توجه، یک معلم فلسفه دبیرستان بود. شب‌ها دستهای مردی را می‌گرفت که یک بار در بیست و یک سالگی‌اش آنقدر او را خندانده بود که هر وقت با هم به دربند می‌رفتند این جمله را از او می‌شنید که " یادته؟" و یادش بود. یادش بود که کتاب شازده کوچولو را از او امانت گرفته بود و وقتی به او گفته بود که " جلدش که شبیه کتابهای کودکانه؟" جواب شنیده بود که "آره آدمو بزرگ می‌کنه" اما هیچ وقت نفهمیده بود یعنی چه؟ آخر کدام شاه کدام شازده؟ کدام گل کدام گوسفند؟ کدام مار کدام روباه؟

زن به روباه گفت: یعنی من اشتباه کردم؟

روباه گفت: تغییر همیشه خوشایند نیست.

و زن دوباره تکرار کرد: یعنی من اشتباه کردم؟

روباه گفت: من برای نصیحت تو اینجا نیومدم

زن پرسید: پس برای چی اینجایی؟

روباه گفت: اومدم که تنها نباشی آخه ساعت از دوازده گذشته و این حیاط بی در و پیکره.

و زن پرسید: یعنی من اشتباه کرد؟ من که دوسش داشتم؟ یعنی به همین راحتیه؟ همینقدر سخته؟ رفته؟ کجاس؟ 

روباه خیلی وقت بود که رفته بود و زنی در تاریکی حیاط خانه‌ی پدری اش با خودش حرف می زد که صدای زنگ او را به خود آورد. سراسیمه به سمت در دوید و در را باز کرد. مردی که پشت در بود حرف زدن را با این جمله شروع کرد : " سلام من آنتوان دو سنت اگزوپری هستم " و زن از هوش رفت. یعنی در واقع خواب دید که از هوش رفت و اگر راستش را بخواهید در تب 39 درجه‌ای می سوخت و شوهرش آقای مدنی، معلم ادبیات دبیرستان‌های تهران، دستان زنی را می‌فشرد که بعد از ده سال زندگی مشترک هنوز او را عشقم صدا می‌زد. در همان حال جسد نوزادی در سرد خانه بیمارستان کاملا یخ زده بود. نوزادی که شانس این را پیدا نکرده بود تا به آقای مدنی بگوید بابا و زن در تب 39 درجه می‌سوخت. به هوش آمد.

اگزوپری گفت: اون بر می‌گرده خانوم نگران نباشید.

زن گفت: گل بیچاره من

اگزوپری گفت: اون تنها نیست

زن گفت: سردش نمیشه؟

اگزوپری گفت: آتشفشانا هستن

زن گفت: سیارش کوچیکه؟

اگزوپری گفت: اون پیش خداست

 آقای مدنی لرزش دستهای همسرش را حس کرد. فریاد زد: پرستار پرستار! و زن در خواب تب آلودش بیهوش شده بود.  با صدایی در انتهای جایی که خودش بی شباهت به پایان همه چیز نبود هق هق می کرد.

شازده کوچولو گفت: با من بیا

و سوار شهابسنگ شدند. پشت میز مرد 33 ساله ای نشسته بود.

زن گفت: سلام

مرد سرش را بالا آورد لبخندی زد و به گرمی گفت: سلام عزیزم

زن گفت: شما شغلتون چیه؟

مرد گفت: همه فکر می کنن معلم ادبیاتم اما کار اصلیم خندوندن معلمای فلسفس که "ق" رو "گ" تلفظ می کنن.

زن گفت: بلدی؟

مرد گفت: آره خوب بلدم

زن گفت : اما اون مرد

مرد گفت: تقصیر ما نبود عزیزم

زن گفت: اون مرد می فهمی تقصیر همه دنیاس همه ی دنیا!

مرد گفت: تو رو خدا نرو عشق من تو دیگه تنهام نزار

شازده کوچولو دستش را در موهای سر روباه فرو کرده بود و نوازش می کرد، گفت: مامان عشق یعنی چی؟

اگزوپری قلم را روی میز گذاشت. زن به هوش آمد. به چشمهای آقای مدنی که خیس بودند نگاه می کرد. لبهایش میلرزید می خواست چیزی بگوید، چیز مهمی...

جسد شازده کوچولو در سرد خانه بیمارستان بود. شهابسنگ ها همیشه کارشان را درست آنجام نمی‌دهند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٧
١
٠
ترکیب خیلی خوبی شده بود. ترکیب شازده کوچولو و یک داستان نسبتا رمانتیک. :)
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٧
١
٠
خیلی خوندنی و جالب بود سبک نوشتتون. خیلی خوشم امد. خلاقانه و جذاب بود :))
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٠/١٨
١
٠
اخی چه غمناک:( خیلی عالی بود (:
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
خیلی ممنون
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٩
١
٠
با این که طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت ، خیلی خوب بود مچکر مچکر مچکر
m_kargadan
m_kargadan
٩٤/١٠/٢٣
٠
٠
ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات