دو راهی / داستان کوتاه-قسمت دوم

دو راهی / داستان کوتاه-قسمت دوم

نویسنده : 151

محو جو روحانی و خداگونه‌ای که اطرافش شکل گرفته بود شدم٬ در حدی که فراموش کردم سلام کنم٬ یک لحظه نزدیک بود گلدون از دستم بیفته٬ ایشون ولی منتظر سلام کردن من نموند٬ اینطوری شروع شد مکالم‌مون:

حاجی: سلام مهندس٬ چیه؟! چرا تعجب کردی؟! جن که ندیدی؟!

من: عه! ببخشید حاجی! سلام از ماست! معذرت می‌خوام. یه لحظه رفتم تو جو حال و هوای شما٬ دیگه در نیومدم.

طاهر: من هنوز مکه مشرف نشدم و حاجی نیستم٬ اسمم هم طاهر هستش شما بگو داداش طاهر!

من: به روی چشم داداش طاهر!

طاهر: این گلدون چیه دستت؟!

من: هیچی! سر راه از یه پیرمرد جوون صفتی گرفتمش.

طاهر: مشتی رحیم رو میگی؟! میشناسمش. رفیقمه٬ منم از اون گلدون‌ها دارم.

من: فعلا بریم که الآن نماز رو شروع میکنن و جا می‌مونیم!

داخل حیاط مسجد مثل پارک کودکان بود و توش چند تا تاب و سرسره گذاشته بودند. عجیب تر از این٬ حضور بچه‌ها توی این ساعت از صبح توی مسجد بود. به یکی از پدرهای بچه‌ها گفتم٬ طفلک بچتون گناه داره بیدارش کردین به زور آوردینش مسجد.

گفت: نه بابا! این پدر سوخته خودش منو واسه نماز صبح بیدار میکنه که بریم مسجد

سر در ورودی مسجد نوشته بود ٬لطفأ با لبخند وارد شوید. من و طاهر با هم رفتیم توی مسجد و توی صف نماز وایستادیم که شروع بشه نماز. یه نگاهی به افراد حاضر در مسجد انداختم٬ دیدم بر خلاف مسجد خودمون که بیشتر٬ رفیق فابریک‌های عزرائیل پُرش می‌کنن٬ اکثر حاضرین در مسجد جوون هستن و شیک پوش‌. خیلی مشتاق شدم امام جماعت این مسجد خدایی رو ببینم. از طاهر پرسیدم که چه کسیه امام جماعتتون؟!

گفت: آ سید علی.

پرسیدم چند سالشه؟!

گفت: ۲۴  

گفتم بابا دمتون گرم! چه مسجدی و چه امام جماعتی!

یکی از بهترین نماز جماعت‌های عمرم رو تجربه کردم! نمازی که توش فقط یاد خدا تو ذهنم بود و بس. نماز جماعتی که توی سجده‌ش خبری از بوی کَته مانند جوراب بعضی دوستان مؤمن نما نبود! به جاش بوی عطر حرم یاد امام رضا رو زنده می‌کرد واسم.

مسجدی که توش نگران دزدیده شدن کفش‌هات توسط برخی دوستان نیستی. قطعأ این شرایط و فضا باعث شد چنین حضور قلبی پیدا کنم. فضایی که با تیپ و یقه بهت برچسب کافر بودن نمیزدن. مسجدی که بچه‌ها رو بخاطر سر و صدا کردن دعوا نمی‌کردن.

نماز تموم شد٬ بعد نماز رفتیم پیش آ سید علی که من ببینمش. خیلی گشاده رو و به قول خودمون٬ باحال بودن. خنده از چهرش نمیفتاد٬ بر خلاف برخی دوستان که انگار با آرماتور دهنشون رو بستی!

بعد از کلی صحبت و خوش و بش باید راه میفتادم٬ولی دلم نمیومد از اونجا دل بکنم٬ شماره‌ی سید رو گرفتم. یک تسبیح خیلی زیبا و سبز فسفری روشن که دستش بود٬ بد جوری بوی یادگاری میداد! با کمال پر رویی به عنوان یادگاری ازش گرفتم. فقط بهم گفت: مواظب خودت و اعمالت باش٬ چون با هر گناه٬ رنگ دونه‌های تسبیح تیره‌تر میشه. واسم عجیب بود چون٬ تسبیح تقریبأ روشن و نورانی بود. تشکر ویژه‌ای از سید کردم و باهاش خداحافظی کردم.

با طاهر اومدیم بیرون. اصرار کرد که بیا بریم خونمون٬ اونجا صبحونه در خدمت هستیم. با اکراه قبول کردم چون خیلی اصرار کرد. متوجه شدم مسجد ماله روستاشون بوده. روستای الله آباد. خونه‌هاشون در نداشت٬ چون اصلأ دزد نداشتن. طاهر با مادر و خواهرش زندگی می‌کرد و پدرش توی عملیات مرصاد شهید شده بود.

وارد حیاط خونه‌ی بدون درشون شدیم و با استقبال مادر طاهر روبرو شدم. خیلی گرم باهام برخورد کرد و راهنماییم کرد توی خونه. ساعت ۶:۳۰ بود که کله پاچه رو  با اجازتون زدیم به رگ. یهویی سنگین شدم! انگار بهم وزنه وصل کرده باشند.

طاهر هم که قیافمو دید٬ گفت بیا برو تو اتاق خواهرم بخواب ٬نیستش الآن. خودش اتاق نداشت. منم که از خدا خواسته رفتم.عکس پدر شهیدش رو رو دیوار زده بود٬ کنارش هم یک دست نوشته بود با این مضمون: بابا جون کاش بودی!

گلدونم رو گذاشتم روی میز و رفتم سمت تخت خواب قدیمی و کهنه. یک آیینه‌ی دستی اونجا روی تخت بود٬ برداشتمش ک بزارمش کنار٬ یک نگاهی بهش کردم٬ از خستگی مفرط نمیدونم چی شد که چشمام بسته نشده٬ از تخت خودم تو خونمون افتادم پایین!

با خودم گفتم: ای تو این شانس! خواب بود که. ولی واسم قبولش سخت شده بود. چون واقعأ عین واقعییت قابل لمس بود برام. ساعت رو دیدم از تو گوشیم. هنگ کردم.۶:۳۰! یه لحظه رفتم تخیلی کنم داستان رو که با خودم گفتم جو الکی نده. اتفاق بوده حتمأ.

قرار بود با رفیقم٬ سید حسن بریم کوه٬ آخه جمعه‌ها با هم میریم کوه. رفتم اسمشو سرچ کنم که بهش زنگ بزنم:

مخاطبین:

جستجو: سی... 

سید حسن

سید علی!!!!

سید مرتضی

ادامه داره...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
naser_j
naser_j
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
منتظر می مونیم...:)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
لطف میکنی :)
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
دوستان عزیز جیمی!!لینک قسمت قبل رو نمیزارید!!
z_amini
z_amini
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام.خسته نباشید.خیلی خوب مینویسین.موفق باشید.
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
سلام.خیلی ممنون بابت توجهتون.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام زنده وجاودان باشید
محمد-۱۵۱ :)
محمد-۱۵۱ :)
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
خیلی متشکرم٬تشکر بابت حضورتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام سعادتمندباشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤