شب است

و ضجه می‌زند امید

که قلب خسته‌ای تپید 

از این گریز ناگزیر

گذشته‌ام

چه بی‌صدا

 

خدا خودش

به بال خسته فرشته‌ها گریست

و تکه تکه آسمان

برای رفتنت پرنده سیاه چشم

به سوگ ساکتی نشست

 

کنون

کنار لحظه‌های بی تو ساکتم

و مثل ابر

به دست‌های باد خیره می‌شوم

که سرنوشت من همین گذشتن است

همین عبور سایه وار بی صدا

 

قطار می‌رود

و کوپه‌ها خالی از مرا

 به آن جهان بی نشانه غریب می‌برد

کبوتری سفید 

در ایستگاه آخرین امید

به ریل‌های رفتنت

نگاه می‌کند

چه سرد و سر به زیر

(م.ی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
شعر نو خوبی بود. فکر می کنم در قالب سپید سروده شده بود
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
خیلی با شعر نو سازگاری ندارم ولی خب با توجه به شعرهای نویی که تاحالا خوندم به نظر این شعر هم کار خوبی از آب در امده بود. شاعرش خودتون بودید دیگه؟
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٠/١٣
٠
٠
کوپه ها خالی از مرا ؟ !اینجا من میذاشتین خوشگلتر نمیشد؟ مچکر مچکر مچکر
Vania
Vania
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
چقدر یه فضای سرد و ساکت و سنگینی رو خوب بیان کردین.خیلی خوب بود هرچند تلخ میزد.. تو این قسمت :"قطار می‌رود.///و کوپه‌ها خالی از مرا//// به آن جهان بی نشانه غریب می‌برد" یک "ی" بنظرم جا افتاده.کوپه های خای از مرا وزن بهتری میده بهش. خداوت و متشکر:)
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات