بسیار تو و اندکی من

بسیار تو و اندکی من

نویسنده : sh_jahantiq

هی سرما را بهانه کرده بودم برای اینکه محکم‌تر بغلم کنی، گفته بودم سرمایی‌ام! هیچ یادت هست؟ دستهایم در دست هایت ... و بازیِ " هااااا " ؟! دلم برایت تنگ شده! به سانِ کودکی سالها دور از مادر... وقتی که داشتی می‌رفتی هنوز هوا اینقدر سرد نبود! ولی گفتی که مواظب خودت باش! لباس گرم بپوش، سرماییِ من! همانجا بود که دلم لرزید! که گفتم این هم یک بازی ست! تو بر می‌گردی... حالا چهل و چند روز است که تو نیستی... نه من از حالِ تو می‌دانم و نه تو از حالِ پریشانِ من... از آن شب که معامله‌ات کردم با خدا، همان شبی که خیره شدی در چشمانِ افسرده‌ام و گفتی: " نباش "، خیلی نمیگذرد... گفتی که بودنم عذابت میدهد و من ندانستم چطور باید بار عذابت را از دوش ِ خسته و دل ِ پُر غمت بردارم. تو تنها گفتی نباش! و من تنها.... نه! من نشکستم! من آنقدر قوی بودم که دیگر چیزی نگویم! همه چیزم را مخفی کردم در یک سکوت بزرگ و پاورچین پاورچین چمدان خاطراتم را، آن نامه‌ها، آن شال مشکی‌ای که هر شبِ محرم می‌انداختم روی سرم، آن عکس‌های تکیِ خودم و عکس‌های تکیِ خودت که با برنامه‌های گوشی میکسشان کرده بودم یک جوری که انگار عکس دو نفره انداخته‌ایم، آن نقاشی‌ها و در آخر سجاده‌ی دو نفره‌مان را برداشتم همه را ریختم روی هم و بی آنکه بگذارم اشک‌هایم را ببینی، سر به زیر و آهسته رفتم... من حتی تو را از آرزوی حرم رفتن هامان بریدم. خودم ماندم دور و تو را چسباندم در ورودیِ باب الجواد، خودم ماندم دور و تو را گذاشتم درست رو به روی ضریح بانو معصومه (س)!

و چه بسیار نبودن سخت بود! و سخت هست. من اما نگفتمت از گنجشک‌های دلم که مدام یخ میزنند زیر ِ باران و برف و سرمای غصه‌ها، و هیچ کسی نیست که برایشان لالایی ِ آفتاب بخواند! من نیستم... سکوت هست... سکوتِ شریفی که وقت و بی وقت، ظهر و نیمه شب، قلبم را می‌کوبدُ همین یک جرعه آرامش ِ در خواب را هم بهم می‌زند. سکوتِ بزرگواری که تنها الکترودهای وصل شده به دست ِ سرد و پای خسته از رفتن و سینه‌ی تنهایم، می‌توانند به حرف وادارش کنند. آن هم تنها خطوط ِ مبهمی که ... میدانی؟ شب‌ها خمیازه‌هایم نصفه می‌ماند، نفسم تنگ میشود، قلبم تیر می‌کشد. این‌ها بغض‌های خفه‌ام هستند! من نمی‌شکنم! نشکستم! من آنقدر قوی بودم که نگویمت که این حرف... که این " نباش"، برایم سخت است، نگویمت بگذار "بمانم"...  من تنها سکوت کردم و یک شب که کم مانده بود به شکستنم معامله‌ات کردم با خدا... تو را دادم... و به جایت درد گرفتم! تو را دادم و به جایت بغض کردم! تو را دادم و یک خلا در سینه‌ام پیدا شد...!

هنوز چیزهایی از تو در من مانده است. مثل ِ یادگاری‌هایی که گفتی همه‌شان را بریز دور و من فقط نگاهت کردم که مگر تو هر چه از من داشتی ریختی؟ و تو نگاه کردی که همه را، همه را ریختم. مثل خیلی از چیزهایی که نمی‌شود گفت. مثل ِ سکوتم! که تمامِ جانم را به آتش می‌کشد. خدایا آتشم را گلستان کن!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
saiideh70
saiideh70
٩٤/٠٩/٢٧
٠
٠
کاشکی میشد مم برگردمو با خدا معاملش کنم...
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٩/٢٧
٠
٠
يااااا خدا... چه قدر غم داشت اين مطلب!!!
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٩/٣٠
٠
٠
بسیار زیبا بود. دل نوشته هایی که همه رنگ خدایی دارند :) پایانش عالی بود
الهام
الهام
٩٤/١٠/٠١
٠
٠
هنوز هم سرما هنوز هم زمستان مرا میبرد به دی ماه 91 مرا میبرد به او که گفت نباش
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠