حضرت سعدی و فاجعه‌ای که در بیمارستان اصفهان رخ داد

حضرت سعدی و فاجعه‌ای که در بیمارستان اصفهان رخ داد

نویسنده : m.attari

 از وقتی خبر را شنیده ام تا همین الان هی می نویسم وهی پاک می کنم. مغزم از کار افتاده. قدرت تحلیلم را از دست داده ام.

با هرکس هم که در این باره صحبت می کنم فایده ای ندارد. دیگران هم مثل من فقط از خشم و اندوه آکنده اند. خشم و اندوهی که با هیچ دشنامی نمی توان از آن کاست. بخیه تازه کودکی چهارساله را بازکنی و او را با چانه ای خونین و چشمی گریان از بیمارستان بیندازی بیرون که پول ندارد؟ به همین سادگی؟

یکی می گفت جنون آنی است. ای کاش چنین بود. درنهایت چیزی جز جهل و جنون نمی تواند باشد اما بدون شک جنون آنی نیست. جنون آنی در یک لحظه ناخودآگاه سراغ آدمی می آید. این که مسئول یک بخش دستور می دهد و دیگری گوش به فرمان چنین جنایتی را رقم می زند و مابقی پرسنل هم به تماشا می نشینند یعنی ماجرا خیلی فجیع تراز این حرف هاست.

یکی از دوستان که اصلا نمی خواست ماجرا را باور کند می گفت سرمایه داری آخر و عاقبتی جز این ندارد. گفتم کشورهای زیادی هستند که با نظام سرمایه داری اداره می شوند اما فقط یک نمونه به من نشان بده که در آن چنین جنایتی اتفاق افتاده باشد. گفت خب زیاده خواهی همه جا به یک شکل ظهور نمی کند. گفتم اخوی زیاده خواهی هم بالاخره باید منطقی داشته باشد. آن جنایتکاری که بخیه بچه را باز کرده چه چیزی عایدش می شود؟ پولش برمی گردد؟ کالایش را پس می گیرد؟ نخِ بخیه اش را می تواند دوباره استفاده کند؟ او جز تحقیر و توهین آن کودک و خانواده اش و بیرون ریختن عقده های فروخورده و حقارت های انباشته شده اش چه کار دیگری انجام داده؟ اصلا انسان هایی با این میزان از خشونت و درنده خویی در یک مرکز درمانی چه می کنند؟

هرجور که نگاه می کنم داستان پیچیده تر از این حرف هاست. مسئول بخش دستور می دهد به علت عدم توانایی بیمار از پرداخت هزینه پانسمان و بخیه، بخیه را بکشند. پرستار چرا تن به چنین خفتی می دهد؟ مامور است و معذور؟ به همین سادگی؟ چرا از دستور رییس خود سرپیچی نمی کند؟ از ترس بیکار شدن؟ اگر این طور باشد یعنی اوضاع اشتغال و اقتصادی خیلی خراب است که یک نفر از بیم آن که آینده شغلی اش به خطر بیفتد به این خفت تن در می دهد. بقیه همکاران چرا چیزی نمی گویند و اعتراض نمی کنند؟ آیا نمی توانستند در مقابل این دستور غیر انسانی دست به اعتصاب بزنند و مانع این جنایت شوند؟ معلوم است که آن ها نیز امیدی به این که کسی از حرف حق آن ها طرفداری کند و مسـئول خاطی را تنبیه کند نداشتند. یعنی نظام پزشکی و اداری و قضایی را آن قدر سالم و توانمند نمی دیدند که بخواهند در مقابل یک عمل غلط واکنش نشان دهند. از همه مهم تراین که در میان مردمی که به بیمارستان مراجعه کرده بودند چرا یک تن پیدا نشد که بخواهد هزینه آن خانواده را تقبل کند و مانع این جنایت شود؟ دو صورت بیش تر متصور نیست. یا هیچ کس در میان مراجعه کنندگان توانایی پرداخت صد و پنجاه هزار تومان را نداشت و یا این که هیچ کس برایش مهم نبود که چه بلایی قرار است سرِ آن بچه چهارساله بیاید. بازهم نتیجه وحشتناک است. و اما وحشتناک ترین بخش ماجرا خودِ آن کودک است. چانه زخمی او دیر یا زود بهبود خواهد یافت. آن چه التیام نمی پذیرد زخمی است که بر اثر توهین و تحقیر پرسنل بیمارستان بر روح و روان او وارد شده. این زخم تا روزی که او نفس می کشد باقی است. او از همین روزهای کودکی می فهمد جامعه ای که او در آن زندگی می کند خیلی بی رحم است. فردا روز که در مدرسه به او بگویند این شعر سعدی را حفظ کند و پای تخته برای بچه ها بخواند:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

او چه حالی خواهد داشت؟ نمی دانم. من هرجور که فکر می کنم از تحلیل این واقعه هولناک چیزخاصی دستگیرم نمی شود. فقط وحشت سرتاپایم را فرا می گیرد و با خود می اندیشم چه سرنوشت هولناکی در انتظار فردای آن کودک و هزاران هزار کودک همانند اوست.

سید عبدالجواد موسوی|خبر آنلاین

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/١٨
٠
٠
صد و پنجاه هزار تومان چقدر مهم بوده ...
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠