به خاطر یک بغل نان سنگک خاش خاشی!

به خاطر یک بغل نان سنگک خاش خاشی!

نویسنده : m_soltani

سرعت اتوبوس کم شد. انگار که بخواهد توقف کند. اما... ما که تازه از ایستگاه حرکت کرده بودیم! اتوبوس ایستاد. هوا رو به تاریکی می‌رفت. راننده‌ی موگندمی با عجله از اتوبوس پیاده شد. با نگاهم امتداد جهتی را که راننده روی سنگ فرش‌های پیاده رو می‌دوید، دنبال کردم. خوردم به درشیشه‌ای بزرگی که رویش با قرمز نوشته شده بود؛ نانوایی سنگک (و احتمالا خیلی هم دردم گرفت)! حتما مادربچه‌ها سفارش کرده است دیگر! اصلا از قدیم گفته‌اند مرد که شب می‌رود خانه‌اش باید حتما نان سنگکی، چیزی تنگ بغلش باشد! و لابد همه‌ی مسافرهای دیگر هم مثل من از پشت پنجره زودتر از راننده دویده بودند و یکی پس از آن یکی خورده بودند به در شیشه ای و الخ. و ایضا دیدند که چه طور راننده‌ی موگندمی با سلیقه، نان‌ها را یکی یکی می‌گذارد روی آن چهارپایه‌ی فلزی مشبک تا کمی هم خنک شود و دستش نسوزد.

بالاخره راننده با عجله و دوان دوان آمد بیرون. با یک بغل نان سنگک خاش خاشی. جنگی نشست پشت رول و حرکت کرد. نگاهی به مچ دستم انداختم، داشت دیرم می‌شد. یکهو چیزی یادم آمد، دست و دلم لرزید. باز در جواب چیز اولی چیز دیگری یادم آمد! این بار با خیال راحت چشم‌هایم را بستم و همزمان نفس عمیقی کشیدم و سرانجام خدا را شکر کردم که لبنیات علیزاده اصلا توی مسیرمان نیست!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
آخرش عالی بود:)) واقعا این کار راننده اتوبوس ها خیلی نادرست هست:|
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتید:)
Samira
Samira
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
بعضی وقتها بهشون حق میدم، کار خیلی سنگین و کسل کننده ای دارن واقعا !
imanhkt
imanhkt
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
تبریک میگم ... شما نیمه ی پر لیوان رو دیدین ... با تشکر مینی بوس دم در منتظره
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
اره کار سختی دارن اما خوب زیر پا گذاشتن حق الناس هم خدایی ترسیدن داره
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
تیکه ی اخر خیلی کوبنده و طنز بود مرسی به امید نوشته های دیگر
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
ممنونم , ان شاالله:)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
این پست طنز قشنگی داره. غرغرش رو یه جور دیگه میگه! اینکه با چشمانش دنبال می کنه و می خوره به شیشه مغازه خیلی قشنگ بود و لی به نظرم نباس برای بار دوم ازش استفاده می شد! یه جورایی دیدین قشنگه و حیفتون اومده ازش استفاده نکنین!!. تهش هم با ایجاد یه ابهام ضربه آخر رو بت می زنه تا زیبایی طنزش به دل بشینه
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
به نکات خوبی اشاره کردین ...خیلی مفید بود :) متشکرم از دقت نظرتون اقای خطیب استانه
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٩/٢٢
٠
٠
خیلی ریز تبلیغ لبنیت علیزاده هم بود خخخخخخخخ مطلب عالی ای بود ساده و روان و صمیمی و مختصر و مفید
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
واقعا که ..ما ازوناش نیستیم خخخ
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
تازه برید خدا رو شکر کنید که از قبل هماهنگ کرده بوده و الا باید ثبر میکردید تا نوبتش بشه :) جالب انگیزناک نوشته بودید مرسی :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
بله اینم حرفیه :) ممنون
Vania
Vania
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
شاید تا پایان تایم کاریشون نو سنگکی پختش تموم میشده خب:)..تو این موقعیتا بودم خداییش حرص درآوره خصوصا اگه دیرت شده باشه..آخرشم خیلی عالی تموم شده....استفاده تکراری از در شیشه ای بنظرم زیاد ضروری نبود. یعنی نبودش هم چندان صدمه ای به من نمی زد. ولی این قسمت "و ایضا دیدند که چه طور راننده‌ی موگندمی با سلیقه، نان‌ها را یکی یکی می‌گذارد روی آن چهارپایه‌ی فلزی مشبک تا کمی هم خنک شود و دستش نسوزد." خوب بود..خوب نشون میداد اون حس بد یا حرص خوردن مسافرهارو.//دیگه این قسمتش رو من متوجه نشدم یه مقدار نامفهوم بود واسم" یکهو چیزی یادم آمد، دست و دلم لرزید. باز در جواب چیز اولی چیز دیگری یادم آمد!" اگه میشه توضیح پیلیز:)...موفقیات ملیحه جان:)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
عجب توجیهی ...قانع شدم رف...باز در جواب چیز اولی چیز دیگری یادم امد : ینی اون چیزی که یادم اومد و باعث شد دست و دلم بلرزه , این چیز دومی (که در حقیقت نبودن لبنیات علیزاده توی مسیر بوده ) باعث شد دست و دلم مثل بچه ادم اروم بگیره و اون چیز اولی رو خنثی کنه خخخ. ممنون از دقت نظرت وانیا جان مفید بود:)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
یه بار سوار تاکسی شدم بعد راننده پشت چراغ قرمز وایستاده بود یهو رفت گفت می رم نون بخرم ! پشت خط هم اولین ماشین بودیم چراغ سبز شد و ماشین روشن و ما همچنان منتظر جناب راننده بودیم:|
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٩/٢٣
٠
٠
:| واااقعا عجبا شبیه داستان ما بود ولی شما با استرس بیشتر .. واقعا کار درستی نیست ...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام خالق بی همتا نگهدارتان باد
پربازدیدتریـــن ها
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
ابلیس گونه مردود جهان شدم

در آن شب نخست

٩٦/٠٢/٣١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
این کتاب را حتما بخوانید

کتابی از آلبادسس بدس

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

مشتری بی مدار

٩٦/٠٢/٣٠
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
مسئله این است

پول دار یا بی پول!

٩٦/٠٢/٣٠
تبلیغات
تبلیغات