ملاقات با دیگری

ملاقات با دیگری

نویسنده : وبگردی

خب، ارتباط قطع و وصل میشد اما او همچنان در آن دست و پا میزد.گاهی کله پا میشد و لگد می‌کوبید گاهی کنجی کز میکرد و انگشتش را می‌مکید ولی ارتباط مجازی‌شان همچنان پا برجا بود. یک کابل بزرگ از دلش به دل "آن کسی دیگر "در جهان خارج وصل بود. نه همدیگر را دیده بودند و نه معلوم بود که ببینند  با این حال همش یک گوشه چمباتمه میزد و  آن طرف دیگر را در  ذهنش تصور میکرد. وب کم نداشتند ولی از طریق همان کابل گاهی صدایی یا بویی از آن دیگری میرسید که باعث میشد شصتش را محکم تر بمکد یا لگد های بیشتری حواله  در و دیوار اطراف کند.

دلش برای "آن جهانی" خیلی قنج میرفت. او خیلی کمکش کرده بود ولی هر بار که دلش از انتظار سر میرفت و میخاست  برود سمتش "آن دیگری " نه میداد. از ندیدن سرپرست مجازی‌اش کفرش گرفته بود. دست و پاهایش آنقدر بزرگ شده بود که همه جای اتاق را گرفته بود. یک بار که گردنش را  خم کرده بود تا سرش با سقف برخورد نکند با انگشت پایش سقلمه‌ای به کابل زد به دلش افتاده بود اتفاق بدی در راه است که دستی او را از اتاق بیرون کشید. جهان بی صدا و تاریکش یک باره به طرز وحشتناکی روشن شده بود، با صداهایی که وحشیانه به درون گوشش میریختند.کابلش را احساس نمیکرد ،چشم هایش را با احتیاط باز کرد،کابل نبود! نیست شده بود .خودش را لعنت میکرد .آن سقلمه لعنتی !بله آن سقلمه لعنتی!! دهانش باز شد  و صداهایی که توی گوشش رفته بود را پس داد. از صدای خودش ترسید و فکر کرد مرگش رسیده اما ترس بدترش کرد و فریادهایش بیشتر و بیشتر شد. بو آمد. بوی " دیگر ی"بود! با احتیاط صدایش را خفه کرد. گرمای چیزی شبیه به خودش را احساس کرد. یک چشمش را باز کرد و مردمکش را به بالا هل داد. خودش بود. او هم کابل نداشت. خیالش کمی راحت شد. "دیگری"مدام چیز هایی بلغور میکرد. فکر کرد حالا که کابل نیست با چه چیزی او را برای خودش حفظ کند. صدایش واضح و واضح تر میشد. و او دست هایش را آماده کرده بود تا هر چیزی که از سمت "آن" برسد را توی هوا بقاپد...

گفت: سلام..من "مادرت" هستم.

و او دست هایش را ناگهان مشت کرد.

======

منبع:

http://m4hnida1.blogfa.com/post/3

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/٠٩/١٨
٠
٠
اخییی یاد اون موقع های خودم افتادم
مهناز
مهناز
٩٤/٠٩/٢٤
٠
٠
سلام .ممنون برای باز نشر ☺
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
دلیل لبخند‌هایم

دلیل حال خوبی

٩٦/٠٩/٠١
شعری سر کلاس ریاضی!

شعر می‌گفتم و با قافیه می‌جنگیدم

٩٦/٠٩/٠١
تبلیغات