برگشت ناپذیر

برگشت ناپذیر

نویسنده : i_banu69

گاهی اوقات فکر کردن به چیزهایی که مطمئنی که غیر ممکن است به شرایط سابق برگردند، خیلی  دردناک است. مثلا داشتن دوباره‌ی mp4 که برادرم آن را توی چاه خانه‌ی نیمه کاره‌ی همسایه انداخت و حالا دیگرخانه‌ی‌شان را ساخته‌اند. مخفی کردن گنج‌های بچگی‌مان در خاک باغچه 12 متری‌مان که حالا با موزایک فرش شده و زیرش هم سیمان ریخته‌اند و دیگر نمی‌شود به گنج‌ها رسید. یا نقاشی با رنگ‌های روغنیه ساختمانی روی دیوارهای قدیمی حیاط که حالا زیر نمای سنگ پنهان شده‌اند.

از همه‌ی این‌ها دردناک‌تر و کشنده‌تر رفتن سر کلاس‌های خالی گروه‌مان در دانشکده است. کلاس‌های خالی ساختمان «ج» و «گ» کلاس‌هایی که می‌دانم هیچ وقت دیگر من و تو و بقیه‌ی بچه‌ها را کنار هم قرار نمی‌دهد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دوربین مداربسته
دوربین مداربسته
٩٤/٠٩/١٩
٤
٠
ممنون , زیبا بود
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٩/١٩
٤
٠
:( چه بد که دیگه نمیتونی گنج هاتو پیدا کنی
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٤/٠٩/٢٠
٤
٠
ای کاش منم از این گنج ها داشتم:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/٠٩/٢٠
٤
٠
:((
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢١
٢
٠
جالب بود ... به رمان بنده هم سری بزنید و لطفا دنبال بفرمایید
admincheh
admincheh
٩٤/٠٩/٢٣
٢
٠
ما چند تا نقاشی دیواری داشتیم روی دیوارامون ، چند تا گل و بوته که برادرم خیلی خوشگل کشیده بود روی دیوارا ، به لطف سیستم خونه های امروزی همشون رفتن زیر رنگ و اینا فقط یه دونه شو نگه داشتیم که پشت در کمد دیواری قایمش کردم تا کسی بهش نگاه چپ نکنه:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

زیر باران خنده با چشمان گریان ساده بود

٩٥/١١/٢٥
تا آن روز چقدر فاصله داریم؟

در حکومت امام زمان

٩٥/١١/٢٥
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
حیف شد

حیاط خانه ی مادرجون

٩٥/١١/٢٦
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
حالا نوبت من بود

نامه ای به خدا

٩٥/١١/٢٧
گاهی از پنجره بیرون را نگاه کن

به دنیا آمدیم تا به هم کمک کنیم

٩٥/١١/٢٧
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت دوم

٩٥/١١/٢٧
آمده بودم بنویسم...

دو دقیقه حواستان را به من بدهید لطفا

٩٥/١١/٢٦
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
از تو ممنونم

خدایی باش

٩٥/١١/٢٥
از عکس های پی در پی تا شاخ های اینستاگرامی

زندگی به سبک اینستاگرام

٩٥/١١/٢٥
من متخصص هستم!

راه اشتباهی

٩٥/١١/٢٧
باید به روایت‌ها چون حکایت‌ها احترام گذاشت؟

حکایت اندر روایت

٩٥/١١/٢٦
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
حرف هایی که شبیه دروغ هستند

واقعیت های دروغ نما

٩٥/١١/٢٦
تبلیغات
تبلیغات